پرتو حسنت.....

نوشته شده توسط : لیلا صالحی | تاریخ ارسال مطلب : .

 

در اَزَل پرتو حُسنت ز تجلّی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

 

جلوه‌ای کرد رُخَت دید مَلَک عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد


عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد

برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد


مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینهٔ نامحرم زد


دیگران، قرعهٔ قسمت همه بر عیش زدند

دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد


جان عِلوی هوسِ چاهِ زَنَخدان تو داشت

دست در حلقهٔ آن زلف خَم اندر خَم زد


حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت

که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

صدای سخن عشق....

نوشته شده توسط : لیلا صالحی | تاریخ ارسال مطلب : .

 

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند وان که این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند

بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد که حدیثش همه جا در در و دیوار بماند

به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند

 

در این سرای بی کسی .......

نوشته شده توسط : لیلا صالحی | تاریخ ارسال مطلب : .

در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند

کسی به کوچه سار شب ، در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

دریغ ، کز شبی چنین ، سپیده سر نمی زند

گذرگهیست پر ستم که اندر او یه غیر غم

یکی صلای آشنا ، به رهگذر نمی زند

دل خراب من دگر ، خراب تر نمی شود

که خنجر غمت از این ، خراب تر نمی زند

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات

برو که هیچکس ندا ، به گوش کر نمی زند

نه " سایه " دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست

وگر نه بر درخت تر ، کسی تبر نمی زند

سایه – هوشنگ ابتهاج

 

مردان خدا پرده پندار دریدند

نوشته شده توسط : لیلا صالحی | تاریخ ارسال مطلب : .

مردان خدا پرده‌ی پندار دریدند

یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند
هر دست که دادند از آن دست گرفتند

هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند
یک طایفه را بهر مکافات سرشتند

یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند

یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند
جمعی به در پیر خرابات خرابند

قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد 

یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فریاد که در رهگذر آدم خاکی

بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحرخیز

زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
زنهار مزن دست به دامان گروهی

کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درآیند به بازار حقیقت

ترسم نفروشند متاعی که خریدند
کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است

کاین جامه به اندازه‌ی هر کس نبریدند
مرغان نظرباز سبک‌سیر فروغی

از دام گه خاک بر افلاک پریدند

« فروغی بسطامی»

سینه مالامال درداست.....

نوشته شده توسط : لیلا صالحی | تاریخ ارسال مطلب : .

سینه مالامال درد است؛ ای دریغا مرهمی

دل ز تنهایی به جان آمد، خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو؟

ساقیا! جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم: «این احوال بین» خندید و گفت:

«صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی»
سوختم در چاهِ صبر از بهر آن شمع چگل

شاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی؟
در طریقِ عشقبازی امن و آسایش بلاست

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

رهروی باید، جهانْ سوزی، نه خامی بی‌غمی!
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم

کز نسیمش "بوی جوی مولیان آید همی"
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق؟

کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

«حافظ»

 

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

نوشته شده توسط : لیلا صالحی | تاریخ ارسال مطلب : .


بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران!
کز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران!
هر کس شراب فرقت روزی چشيده باشد!
داند که سخت باشد قطع اميدواران!
با ساربان بگوئيد احوال آب چشمم!
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران!
بگذاشتند ما را در ديده آب حسرت!
گريان چو در قيامت چشم گناهکاران!
ای صبح شب نشينان جانم بطاقت آمد!
از بسکه دير ماندی چون شام روزه داران!
چندين که بر شمردم از ماجرای عشقت!
اندوه دل نگفتم الا يک از هزاران!
((سعدی))بروزگاران مهری نشسته بر دل!
بيرون نميتوان کرد الا بروزگاران!
چندت کنم حکايت؟شرح اينقدر کفايت!
باقی نميتوان گفت الا به غمگساران!