اولین صعود زمستانی خط الراس پسنده کوه تا قله ی خرسان شمالی

نوشته شده توسط : بهرام پورعلی بابا | تاریخ ارسال مطلب : .

نوشتم که نمی دانم از کجا باید شروع کنم. اما از اینجا شروع می کنم. بخشی از تاریخچه ی باشگاه آرش، آن بخشی که من دیده ام و من خوانده ام که مطمئنم این همه اش نیست و یا حداقل فقط برای آرش است. مانند آن قطعا در دیگر گروهها و باشگاهها هم وجود دارد.
می بینید! در این بین چه نامهای بزرگی دیده می شود؟ نامهایی که کوهنوردی ایران وامدار آنهاست. اما کیست که دنبال راه آنان باشد؟ کیست که بخواهد آن اندیشه ها را امروز با تمام پیشرفتهای مختلف در ابزار و دانش کوهنوردی بار دیگر به بوته ی آزمایش بگذارد؟ کیست که دغدغه اش برای فراگرفتن آن راه و رسم و طرز تفکر همانقدر باشد که درباره ابزارهای جدید و رنگارنگ است؟


کوهنوردی ما رو به افول است، شاید دلیلش همین باشد. ما همه چیز را می دانیم. بهمن چیست و چگونه به وجود می آید! این ابرها چه میگویند؟ ابزارهای میانی چه کاربردی دارند و ... . ولی آیا از این دانسته های خود بهره ای هم می بریم؟ ما انواع کلاسهای رنگارنگ و دوره های مختلف را پشت سر گذاشته ایم و انواع گواهی نامه ها و تقدیر نامه ها را در ویترین خود داریم. اما آیا واقعا کلاسی برای فکر کردن و برنامه ریزی کردن و جسارت کردن گذرانده ایم؟ گفتم، ما امروز فقر نفر نداریم، فقر ابزار و دانش و مربی و اطلاعات روز و پیش بینی آب و هوا نداریم. امروز فقر جسارت داریم. فقر اندیشه داریم. در پیله ای گیر کرده ایم و اسمش را گذاشته ایم کوهنوردی، ولی از آن بیرون نمی آییم تا ببینیم کوهنوردی واقعا چیست و کوهنورد واقعا کیست. اما می شود. کافی است بخواهیم.

 

نام پسنده کوه از آن نام هایی است که مرا به خود آورد. نام فقط یک نام است ولی برای هر کس یک نام سرآغاز یک انگیزه می شود. وقتی وارد این پیله ی کوهنوردی شدم با این نام آشنا شدم. برای من این نام و اندیشه ی پشت ان 5 سال معما شد. برای من، که شخص کوچکی در این جامعه ی بزرگ کوهنوردان بودم این نام خیلی بزرگ بود. می خواهم بگویم چگونه یک اندیشه ی جدید می تواند هر شخص را به اندازه ی خودش رشد دهد. در تمام این پنج سال کوهنوردانی بوده اند که به این نام مانند شیرپلا یا کلکچال نگاه می کردند. ولی این نام برای من عظمتی داشت. خط الراسی بود که محمد نوری، عباس محمدی و در نسل های بعد حسین خوش چشم و ... بر روی آن تلاش کرده بودند. اینها به زعم من انسان های بزرگی بودند که پسنده کوه تا علم کوه اندیشه ی آنان بود که خود فرصت تحقق رویایشان را پیدا نکردند. مانند این رویا کم نیست. اگر بگردیم فراوان مانند آن می یابیم. صعود آن برای من به رویایی بدل شد. به آرزویی در دوران جوانی ام. برای من آرزو بود ولی می دانستم بسیاری هستند که اگر بخواهند آن را انجام دهند برایشان سخت نخواهد بود. اما من به اندازه ی خودم بودم و این آرزو را اندازه ی خودم بزرگتر می دیدم. یک اندیشه! یک جرقه! یک کار نو که قطعا چالشهای خاص خودش را داشت.
سالها گذشت. کلکچال را صعود کردم. توچال را هم همینطور. سنگهای بند یخچال، کوههای دشت هویج، زمستان دماوند را دیدم و گاهی کرامپون به پا کردم و یخچال صعود کردم. این دوره ی کلاسیک کوهنوردی بود که پشت سر می گذاشتم. همه ی ما آنرا پشت سر می گذاریم. آن پیله شامل اینها می شود. اما حالا چه؟ باید در تسلسل گیر می کردم. دوباره از نو! کلکچال توچال دشت هویج و ... . تکرار و تکرار تا زمان آن برسد که عقل مصلحت اندیش دیگر زندگی را بر این تسلسل ترجیح دهد و من را غرق در روزمرگی نماید؟ مشکل ما این است. وقتی به ته این پیله می رسیم دوباره به اول آن باز می گردیم. کرم ابریشم تا زمانیکه در پیله اش بماند پروانه نمی شود و اوج نمی گیرد. آن پیله برایش فقط بستری می سازد تا رشد کند و از آن خارج شود. به دنبال کشف دنیای جدید. اگر در آن پیله بماند می میرد. همان که امروز کوهنوردی ما تجربه می کند.

 

 

تیر ماه 86 بود. تازه 18 سالم شده بود. از کوه فقط کلکچال و پیازچال را می شناختم. دو باری هم به لطف عباس و حسن نجاریان تا دماوند رفته بودم. یک جفت پوتین سربازی داشتم که همیشه همراهم بودند. برای من بهترین کفشهای دنیا بودند. دیگر از لباسها و کوله پشتی مدرسه ام نگویم! عضو باشگاه آرش شدم. با آنکه از کوهنوردی و کوهپیمایی هیچ نمی دانستم و هیچ دوره و کلاسی را پشت سر نگذاشته بودم توانستم جایی برای خودم در این باشگاه باز کنم. راحت تر بگویم مانند چوپانی بودم که فقط راه می رفت ولی فرق بین چفیه و لباس های مدرن کوهنوردی را نمی فهمید! تابستان زمستان شد! حسین خوش چشم بعد از مدتها دوباره به باشگاه آرش بازگشته بود. با اندیشه ای متفاوت. با شعار به اندازه احتیاط کردن ولی سخت نگرفتن. می خواست با تیمی به منطقه علم کوه برود و چند قله صعود نماید. هدفش بیشتر زنده کردن رسم قدیم آرش بود که حالا گرفتار همان پیله شده بود. باشگاهی که هر سال زمستان در این منطقه برنامه داشت و حالا چند سالی می شد که آن رسم از باشگاه رخت بر بسته بود. من حتی اطلاعات دقیقی از موقعیت و ارتفاع علم کوه نداشتم. نمی دانستم برف کوبی چیست، بهمن چیست و ... . ولی با پر رویی تمام از حسین خواستم تا من را هم با خودشان ببرند. تجربه ی بقیه ی اعضای تیم بی تجربگی مرا پوشش می داد. فقط کافی بود بتوانم پا به پای آنان راه بروم و راهنماییهایشان را آویزه ی گوش کنم. حسین بدون درنگ پذیرفت. همین که من جرات کرده بودم از او بخواهم برایش کافی بود. این تفکر موجود در رگ و ریشه ی آرش بود. تفکری که در را بر روی کسی نمی بست. احتیاط می کرد، ولی نمی گذاشت محافظه کاری بیش از حد دایره را برای ورود جوانتر ها ببندد. به آنها پر و بال می داد. حسین خودش یکی از همانها بود که به او پر وبال داده بودند. پذیرفته بودندش و او مانند بسیاری از نسل دومی ها و سومی های آرش خودی نشان داده بود. او با این مرام و مکتب رشد کرده بود و حالا که باشگاه آرش هم مانند سایر تشکل های کوهنوردی دیگر از آن مکتب فاصله گرفته بود دوباره برگشته بود تا یاد آن دوران و روش آن دوران را احیا کند. حسین علی رغم مخالفتهای مطرح شده در باشگاه مرا پذیرفت و درس بزرگی به من داد. اینکه وقتی کوهنورد خوبی شدم وظیفه دارم دست دیگری را هم بگیرم. به دیگری هم کوهنوردی بیاموزم و راه ورود را بر کسی نبندم. کسی را از برنامه رفتن نترسانم و اگر کسی از من راهنمایی خواست به او انگیزه بدهم و درست راهنماییش کنم. اگر فرد توان انجام ادعایش را دارد او را نترسانم و در دلش را خالی نکنم. چیزی که امروز در کوهنوردی ایران دیده نمی شود. امروز دیگر آن همدلی ها نیست. آن همراهی ها نیست! اگر برای انجام کاری کاملا آماده و آزموده هم باشی جرات نداری آنرا مطرح کنی! همه توی دلت را خالی می کنند. از خیرخواهان و دوستان صمیمی که بگذریم، بسیاری از اطرافیان و تشکل ها نه تنها تشویق و کمکی در این زمینه نمی کنند که بعضا تاثیر بدی روی روحیه ی ما می گذارند. اما من با حسین و آن تیم رفتم. تقریبا تمام وسایلم عاریه ای بود. از ده نفر و از هر کس وسیله ای قرض کرده بودم. شور و شوق فراوانی داشتم. در آن برنامه حسین دوست داشت کا را با پسنده کوه شروع کند که میسر نشد. به سرچال رفتیم و سیاه کمان و چالون را صعود کردیم. برای من بزرگترین و با ارزشترین برنامه ای بود که تا کنون انجام داده بودم. ابهت دیواره ی علم کوه، گرده ی آلمانها، تخت سلیمان و دندان اژدها آن سال تاثیر عمیقی بر من گذاشتند. تاثیری که تا سالها پیشران من بود. سوالاتی در ذهن من ایجاد شده بود که برای پاسخ آنها مجبور بودم تمرین کنم و بیاموزم. سوالی که تا همین چند هفته پیش هم برایم باقی بود! چگونه می توان سیاه سنگها را در زمستان صعود کرد؟! یا چگونه و از کجای این دیواره می توان بالا رفت یا آیا اصلا می شود؟ یک طرح و نقشه ی نو مرا روز به روز بیشتر و بیشتر غرق خود کرد! مگر خط الراس پسنده کوه تا علم کوه چه دارد که هنوز بی صعود مانده است؟ پیش از این هم گفتم که ایمان دارم کوهنوردان بسیاری بوده و هستند که اگر می خواستند با کیفیتی بهتر از از آنچه ما انجام دادیم تا کنون این خط الراس را پیموده بودند. اما برای من کار بزرگی بود، یا بهتر بگویم خودم و توانم را در مقابل آن تا سالها کوچک می دیدم. آن طرح نو که البته ذهن من در ساختش عاجز بود و آنرا از کسان دیگر گرفته بود آنقدر در نظرم پیچیده می آمد که برای عملی کردنش باید مراحل مختلفی را پشت سر می گذاشتم! پس شروع کردم و این آغاز من و آن اندیشه آغازگر مرحله ی جدیدی در زندگی من شد. باید برای دست یافتن به آن رویا تلاش می کردم. تا پیش از امسال و به جز سال 86 دو بار دیگر برای تلاش روی این خط الراس وارد منطقه ی علم کوه شده بودم ولی هر بار دست از پا درازتر بازگشته بودم. دلیلش هر چه که بود از ضعف و ناتوامی خودم تا عدم برنامه ریزی صحیح فرقی نمی کرد. به هر حال نشان دهنده ی ایرادی در کار بود که باید رفع می شد.
اما به سراغ پویا بروم! او یکی از ایده آل ترین و آینده دارترین افرادی است که تا کنون در کوهنوردی ایران دیده ام. در اردوهای جوانان استان تهران با هم آشنا شده بودیم ولی به جز صعود زمستانی یال داغ دماوند برنامه ی دیگری با هم نرفته بودیم. اما مشترکات زیادی با او داشتم. اول از همه هم سن بودیم، پویا متولد مهر 68 و من

قسمت اول گزارش خط الراس پسنده کوه به خرسان شمالی، به قلم "آیدین بزرگی" در وبلاگ داستان کوه "آقای رامین شجاعی" قرار گرفت که متن کاملش را در اینجا منتشر می کنم. مقدمه ای از تاریخچه و چگونگی شکل گیری این برنامه همراه با دید انتقادی به کوهنوردی امروز. این گزارش دلنشین و قابل تامل را در ادامه تقدیم می کنم.


اولین صعود زمستانی خط الراس پسنده کوه تا قله ی خرسان شمالی

نمی دانم از کجا باید شروع کنم. آخر اصلا قصدم نوشتن یک گزارش نیست. روزشمار و دادن ساعت و این جور چیزها به درد کسی نمی خورد! دردی را از کسی دوا نمی کند. اسمش گزارش است، ولی نمی خواهم فقط یک گزارش باشد. حرفهای زیادی وجود دارد که در پس این گزارش می توان نوشت. حرفهایی که دلیل و بهانه ی شکل گیری این به اصطلاح گزارشند. هدفم از نوشتن، خود نمایی و خود را به رخ کشیدن هم نیست که اگر این بود با توسل به روشهایی دیگر یا انجام صعودهایی بی مغز ولی دهان پر کن، میسر تر می نمود. دلم پر است. هدفم این است خالی اش کنم. هدفم این است که برای مرگ کوهنوردی ایران که در شرف است، سوگنامه ای بنویسم. شاید هم نه، هدف این است راه حلی بیابیم تا بار دیگر کوهنوردی ایران را به دست تو، من، او و هر کس دیگر که عاشق کوه است، احیا کنیم. من گذشته ی کوهنوردی ایران را ورق زده ام و آنرا در ذهنم مجسم کرده ام. آن زمانها نبوده ام و آن زمانها را ندیده ام. چه شد که آن تب و تاب کوهنوردی ایران فرو نشست؟ به دست که این اتفاق افتاد؟ تو، من، او؟ ما چه میراث برانی بودیم که هر چه را که در دهه های 60 و 70 توسط پایمردان کوهنوردی ایران به جای گذاشته شد فراموش کردیم؟ امروز کوهنوردی ما دچار فقر نفر نیست، که جمعیت کوهنورد ما ده ها یا صد ها برابر آن سالهاست. ما دچار فقر ابزار هم نیستیم، از هر وسیله ای که بخواهیم در رنگها و مدل های مختلف وجود دارد. پس مشکل چیست؟ کجاست؟ مساله صعود یک خط الراس هم نیست که تا کنون صعود نشده باشد. مساله تحرکی است که انگیزه ها و اندیشه ها به فرد می دهند. انگیزه هایی که کوهنورد می سازند. کوهنورد به معنای واقعی کلمه اش، نه آن چیزی که امروز در ایران نامش را کوهنورد گذاشته اند! کلمه ی کوهنورد گویی سالهاست در ایران معنیش عوض شده است. از همان سالهای شصت و امروز کوهنورد با آن معنی کمتر پیدا می شود. ولی چرا کسی تلاشی برای احیای آن نمی کند؟ تحرک و جوش و خروشی که در آن سالها بوده اگر بخواهید، هنوز هم پیدا می شود. آن انسانهای با تلاش و جسور شاید اینک در بین ما نباشند و یا دیگر توان به خرج دادن آن جسارتها را نداشته باشند، ولی اندیشه ی آنها اگر بخواهیم زنده است. صعود خط الراس پسنده کوه تا علم کوه چیزی است متعلق به آن دوران. اندیشه ای است متعلق به آن سالها. اندیشه ای که صاحبانش فرصت تحققش را نیافتند و برای من به یادگار گذاشتند. ولی صعود یک خط الراس صعود نشده شاید سخت باشد، شاید نفس گیر و خطرناک باشد ولی ارزشش کمتر از تفکرآن ذهن جسور و پرتکاپوست که آن را طرح کرد. ما کار بزرگی نکردیم! فقط خط الراسی را صعود کردیم. ولی آیا اندیشیدن را یاد گرفته ایم؟ آیا ماهی گیری را از آن دلهای جسور آموخته ایم؟ آیا من خودم یاد گرفته ام که بیندیشم و طرحی در خور توان و امکانات امروزی بریزیم و آنرا اجرا کنم؟ آیا اگر اندیشه و سودای پیمایش این خط الراس نوعی وجود نداشت من عرضه اش را داشتم تا آنرا خودم مطرح کنم؟ آیا من در این جامعه ی کوهنوردی فقط غرق در حرف و نام و ننگ و شهرتم یا اندیشیدن را، برنامه ریزی را، جرات کردن و شکست خوردن را آموخته ام؟ آیا معیارم برای برنامه ریزی ام این است که حتما برنامه ای را اجرا کنم که مطمئنم در آن پیروز خواهم شد(به اصطلاح کاری را خواهم کرد که ان را قلق کرده ام!) یا جرات شکست را دارم؟ همان چیزی که آن سالها ننگی از آن نبود؟ رنگ و نشان گورتکس کوهنورد می سازد یا جرات کردن بدون آنکه تضمینی برای پیروزی وجود داشته باشد؟
متولد فروردین 68، این باعث می شد فاکتور سن روی تصمیماتمان تاثیری نگذارد و همیشه مشورت کنیم. به علاوه پویا فردی بود با توان فنی بالا و جسارت فوق العاده. من هر چه بودم او یک پله از من بالاتر بود و این ضعف های مرا پوشش می داد. به علاوه بسیار خوش اخلاق بود. کلا همه چیزش ایده ال بود و من برای پیمایش این خط الراس باید با یکی مانند او همراه می شدم. از همه ی اینها گذشته کسی را می خواستم که از نظر توان صعود مانند خودم یا بهتر از من باشد. به این ترتیب مثلا اگر من نقطه ای را بدون طناب صعود می کردم اطمینان داشتم که او هم می تواند این کار را بکند و نیازی نبود دائما نگران باشم.
ما تحت تاثیر آن اندیشه به طور ضمنی تصمیم رفته بودیم خودمان از پس همه ی مشکلات این برنامه بر بیاییم. بنابراین به حداقل اطلاعات از این خط الراس اکتفا کردیم. نه عکسی از آن دیدیم و نه زیاد به دنبال جزئیات گشتیم. من به شدت سرگرم امتحان کنکورم بودم و تمامی بار برنامه بر دوش پویا بود. یادم می آید روز گزارش برنامه ی صعود ترانگو بود. کنار عباس محمدی نشستم. او سابقه ی دو تلاش بر روی این خط الراس را داشت که هر دو به چالون ختم شده بودند. گفتم که چه خیالی در سر داریم. عباس لحظه ای مکث کرد. گویی بسیار خوشحال شد و به واقع که شده بود. خوشحال از اینکه کسی پیدا شده تا آن کار نیمه کاره ی بیست و چند ساله را به جلو ببرد. پس از مکث گفت خیلی عالیست، این آرزوی دوران جوانی من بوده است! این جمله اش انگیزه ی مرا دو چندان کرد. دوست داشتم کاری که آن نسل شروع کرده بود حالا با راهنمایی همان نسل و به افتخار همان نسل به پایان ببرم. چند سوال مبهم در ذهنم بود. یکی در مورد شیبهای بهمنی بعد از سیاه سنگها و یکی در مورد بازگشت که همه را با دقت و آرامش پاسخ داد. امیدوار بودم از پسش برآییم و او را خوشحال کنیم! همه چیز آماده بود. فقط مانده بود کنکور من. روز جمعه 20 بهمن پس از امتحان با پویا و مهدی سامعی عزیز که برای کمک ما را همرا هی می کرد به شهروند آرژانتین رفتیم تا خرید کنیم. مبلغ حدود 200 هزار تومانی که آنجا پرداختیم مثل بسیاری چیزهای دیگر وضعیت تاسف بار اقتصادی را یادآور می شد! برای اجرای این برنامه خود را آماده کردیم که نزدیک به پانصد هزارتومان پرداخت کنیم و این گوشه ی دیگری از مشکلاتی بود که باید با آن کنار می آمدیم!
اما همه چیز خیلی خوب پیش رفت. کمبود وسایلمان به لطف دوستان مهیا شد و از همه مهمتر پرستو ابریشمی عزیز قبول زحمت کرد تا ما را با اتومبیل شخصی اش تا قرارگاه رودبارک برساند و به این ترتیب خیلی راحت و بی دردسر تا رودبارک هم رفتیم. حالا ما بودیم و خط الراسی که فقط یک قله اش را به ما نشان می داد، پسنده کوه، و حالا باید جسارت می کردیم تا پا جای پای بزرگان بگذاریم.

 

ساعت 16 روز شنبه 21 بهمن بود که به قرارگاه رودبارک رسیدیم. خیلی شلوغ بود. اولین تیم مستقل از رودبارک موفق شده بود پس از چند روز تلاش و درگیری با هوای خراب قله تخت سلیمان را صعود کند. برایم بسیار جالب بود که خانواده های آنان، همه در قرارگاه رودبارک گرد هم آمده بودند و برای آنها جشن کوچکی گرفته بودند. همدلی عجیبی بود که در باشگاههای بزرگ و پر ادعای تهرانی دیده نمی شود. طی چند سالی که در باشگاه آرش بودم هیچ گاه ندیدم کسی صعود موفق و شایسته ای انجام دهد و مورد تشویق قرار بگیرد! حتی رسم گزارش دادن و نقد و بررسی هم نه تنها در آرش که در اغلب باشگاههای بزرگ و قدیمی یا از بین رفته و یا کم کم در حال از بین رفتن است. ولی آنجا آن همدلی خیلی زیبا بود. دلگرمی و پشتوانه ای برای تیم مستقل رودبارک بود تا خود را دریابد و بداند که می تواند. با آن پتانسیلی که در آن منطقه از ایران برای کوهنوردی وجود دارد قطعا این تیم با همکاری و برنامه ریزی می تواند در سالهای آینده اندیشه هایی همانند نسلهای پیشین، در سر بپروراند و موجبات رشد کوهنوردی ایران و رودبارک را فراهم آورد. شاید لحظه ای حسودی ام شد، قبطه خوردم. من و پویا می دانستیم اگر هم در این برنامه موفق شویم باید بار تمام خستگیمان را خودمان به دوش بکشیم. می دانستیم که حتی باید حق استهلاک وسایلی را پرداخت کنیم که از باشگاههایمان به امانت گرفته بودیم. ولی ما برای دل خودمان به این برنامه رفتیم. حتی تعداد کسانی که در باشگاههای ما از برنامه ی ما خبر داشتند کمتر از تعداد انگشتان یک دست بود! شاید هم اینطوری بهتر بود! حاشیه هایش کمتر بود. اما آنجا، برای تیم رودبارک خوشحال بودم که داشتند در چنین فضای گرم و دوستانه ای پیشرفت می کردند و می دانستم در آن فضا راه چند ساله یک ساله خواهند رفت، راه آنان تا حد زیادی هموارتر از راه ما بود. در میان آنان دوست عزیزم عامر ازوجی هم بود. با هم کمی راجع به کم و کیف برنامه و وضعیت منطقه صحبت کردیم، اما دیگر داشتیم زیاد از حد وقت را تلف می کردیم. خانم ابریشمی و احسان که ما را تا رودبارک همراهی کرده بودند باید باز می گشتند. لباسهای شهری مان را عوض کردیم و وقتی صندل شهری جایش را به کفشهای دوپوش داد ما را کمی به خود آورد. تا آن لحظه آنقدر اطرافمان شلوغ بود که یادمان رفته بود برای چه به اینجا آمده ایم. با دوستان خداحافظی کردیم و کم کم آماده شدیم تا برای یک هفته فقط با هم باشیم و مراقب هم.

محمد برادر عامر ما را تا قرارگاه ونداربن رساند. جاده با سالهای قبل قابل مقایسه نبود. فقط دو بهمن کوچک روی آنرا پوشانده بودند که به لطف بیل و کلنگ از جاده کنار زده شده بودند. در قرارگاه ونداربن چهار سگ پر سر وصدا و یک نگهبان وجود داشت. از سگها که به سلامت گذشتیم وارد قرارگاه شدیم. نگهبان خوشدل آنجا، آقای یونسی تعجب کرده بود که چرا در قرارگاه رودبارک نماندیم و بالا آمده ایم. قرارگاه ونداربن نه بخاری داشت که اتاقهایش را گرم کند و نه آب. حتی دستشویی ها هم آب نداشتند! ولی ما چون باید صبح خیلی زود راه می افتادیم تصمیم گرفتیم شب را در ونداربن بگذرانیم. تنها اتاقی که بخاری داشت اتاق آقای یونسی بود. امیدوار بودیم به ما تعارفی کند و ما هم بتوانیم شب را در اتاق گرم ایشان سپری کنیم. در نهایت همین گونه هم شد. شام را با هم خوردیم و پس از دیدن تلویزیون و بحثهای اقتصادی که امروز در ایران بازار گرمی دارد با اجازه ی ایشان همان جا ماندیم. کوله های سنگینمان هم بیرون در اتاق منتظر حرکت بودند.

در هیچ برنامه ای در زندگی ام برای چیدن کوله آنقدر ظرافت به خرج نداده بودم. برنامه ی ما دو بخش اصلی داشت. پسنده کوه تا علم کوه بخش اول آن بود. در نظر داشتیم با توجه به شرایط و زمان سری هم به هفت خوان ها بزنیم. روی کاغذ ده روز برای دو خط الراس کافی بود. ما هم برای ده روز امکانات مورد نیاز را به همراه داشتیم. اما در کمال ناباوری کوله ی من شاید به زحمت به 25 کیلو می رسید! البته کوله ی پویا کمی سنگین تر بود. او کیسه خواب بهتر و پوشاک کاملتری نسبت به من با خودش آورده بود. من فقط یک کاپشن گورتکس، یک کت پر و یک کیسه خواب 900 گرمی به همراه داشتم! کم کردن از بعضی وسایل برایم تصمیم سختی بود ولی می ارزید. می دانستم وقتی وزن کوله از بیست کیلو بالاتر می رود هر 100 گرم هم خودی نشان می دهد و برایم عذاب آور می شود. ولی همین که وزن کوله هایمان کمتر از سی کیلو بود و در عین حال هیچ کم و کاستی ای در غذا و سوخت و وسایل فنی نداشتیم موفقیت بزرگی بود. نه من و نه پویا اعتقادی به بارگذاری نداشتیم. صعود کاملا آلپی یک خط الراس ایده آل هر دوی ما بود. به نظر ما بارگذاری به دو دلیل اصالت صعود یک خط الراس را خدشه دار می کرد. اول آنکه بخشی از فشار صعود زمستانی واقعی که همان حمل مقداری غذا و سوخت بود به فصل دیگری مثلا پاییز یا تابستان منتقل شده بود. ولی دلیل اصلی ما این بود که دیگر صعودمان دست اول نبود. ما حتی عکسی از این خط الراس ندیدیم تا خودمان در حین برنامه از پسش برآییم. بارگذاری به معنای یک بار صعود این خط الراس در فصلی گرم بود که ما را از زیر و بم آن آگاه می کرد و دیگر جایی از آن برای ما غیر منتظره نبود. دیگر نمی شد اسم آنرا یک کار نو گذاشت. اگر بخواهیم یک کار نو انجام دهیم همیشه امکان آن وجود ندارد تا در فصلی گرم و بی چالش اول سری به آن بزنیم و بعدا اگر دیدیم که می توانیم در فصل مثلا زمستان به سراغش برویم. ما اگر می خواستیم کارمان نو و دست اول باشد باید در حین برنامه ی اصلی با همه ی مشکلاتش گلاویز می شدیم. این ذهن و جسم ما را آماده می ساخت تا از برنامه های نوی دیگر هراس نداشته باشیم. من به جز قله ی علم کوه (از دیواره و گرده و نه از مسیر سیاه سنگها) و قله ی چالون قلل دیگر این خط الراس را صعود نکرده بودم و پویا هم فقط یک بار پسنده کوه را از مسیر تابستانی صعود کرده بود. او حتی علم کوه را هم صعود نکرده بود!

یکی از دلایلی که تا کنون مثلا برای صعود گرده آلمانها در زمستان تصمیمی نگرفته ام و تلاشی نکرده ام همین است. من آنرا تابستان صعود کرده ام! گرده ی آلمانها در زمستان حریف سرسختی است و روزی به سراغ آن خواهم رفت، شاید سر سخت تر از این خط الراس، ولی وقتی می روم که اندیشه هایم تمام شده باشند. دیگر کار نویی برایم وجود نداشته باشد و یا جسارت و توان انجام کار نویی را نداشته باشم. برای من هرچند صعود زمستانی آن دشوار است ولی کار نویی نیست. نقطه ی مبهمی ندارد. تمام شکافها و کارگاهها و نقاط کلیدی اش را می شناسم. این همان اندیشه ای است که امروز مبنای تصمیم گیری ام است. سختی برنامه، دهان پر کن بودن آن و دیگر فاکتورها ملاک نیستند. نو بودن آن ملاک است و در درجه ی اول نو بودن آن برای خودم. ممکن است برنامه ای چندان سخت به نظر نیاید ولی نو باشد. اندیشه ای جدید باشد که حاکی از توان فکر یک کوهنورد است. آری! در ابتدای این راه و ابتدای این پیله ی کوهنوردی حتی توچال هم برای ما نو به نظر می آید، اما یک کوهنورد نوگرا کم کم رشد می کند و به جایی خواهد رسید که نو بودن یک برنامه برای خودش، به معنای نو بودن آن برای دیگران و به معنی سخت بودن و فنی بودن هم می شود. این آن خطی است که در این برنامه من و پویا به دنبال آن بودیم و آن را آزمودیم و حالا پس از اجرای آن ذهن ما باید همان راه را پی بگیرد و به بیراهه نرود. این را ما باید خودمان از خودمان بخواهیم. باید به خود جسارت دهیم تا پس رفت نکنیم. اما بدنه ی کوهنوردی ما قاتل اندیشه است. اگر ما تمام مقدمات را هم فراهم کرده باشیم، تمرین هم کرده باشیم ولی ادعایی بکنیم بزرگتر از آنچه که امروز در این بدنه وجود دارد، حتی گاهی مورد استهزاء و بی مهری هم قرار می گیریم. من این را دیده ام، مورد استهزاء هم قرار گرفتم، اما پس ننشستم. ما نباید پس بنشینیم. طبیعی است که هیچ سیستمی تاب سنت شکنی را ندارد و با آن مخالفت می کند. طی دو دهه ترس و خود کم بینی در جامعه ی کوهنوردی جایی برای خود باز کرده است و حالا تاب دیدن جسارت را ندارد. ولی ما باید جسارت کنیم و بارها شکست بخوریم. از این شکست ها نترسیم که در حقیقت شکست نیستند، مقدمه و جزیی از فرآیند پیروزی اند. پیروزی ای که اگر به دست بیاید ماندگار می شود و ثمراتش نصیب همین جامعه ی کوهنوردی و ورزش کوهنوردی می شود که ما هم جزیی از آن و عاشق این هستیم.

با چنین اندیشه هایی در سر، ساعت 3 صبح روز یکشنبه از خواب بیدار شدیم. تا دل از اتاق گرم و نرممان بکنیم و به راه بیفتیم ساعت 4 شد. با توجه به تجربه های پیشین از صعود زمستانی قله ی پسنده کوه در سالهای گذشته، صعود یک روزه ی آن غیر ممکن به نظر می رسید. اما اگر می توانستیم این کار را بکنیم یک روز از برنامه جلو می افتادیم. به همین دلیل صبح زود و در تاریکی حرکت خود را آغاز کردیم.  می دانستیم آقای یونسی آخرین کسی است که احتمالا تا یک هفته ی آینده می بینیم. این حس را چندین بار دیگر تجربه کرده بودم.  اولش هراس انگیز است و لرزه به تن می آورد. کمی انسان را از هدفش پس می زند. ناگهان به خود می آیی و می بینی دور و برت خالی شده است. تمام دنیایت می شود کوله پشتی ات و همنوردت. گوی و میدان در اختیار توست تا ببینی به اندازه ی ادعایت رشد کرده ای یا نه. اما پس از ساعتی همه چیز عادی می شود. انگار همه ی دنیا از اول همان کوله ات و همان همنوردت بوده است. پس از ساعتی شهر هم از دیدت محو می شود و موبایل هم دیگر آنتن نمی دهد. دیگر گویی به جایی تعلق نداری! حسی از آزادی است که فقط اینجا، در کوه می توان بویش را استشمام کرد. ما به سوی آن آزادی به راه افتادیم. یال روبروی پناهگاه ونداربن را مستقیم بالا رفتیم. یالی که در ارتفاع تقریبی 2600 متری با درختان کهنسالی کاملا از دیگر یالها متمایز است و به همین نام هم مشهور شده، یال درختی! شیب تند و سنگ لاخی آن آزار دهنده بود، تا اینکه به تلی از برف رسیدیم. شیبی محدب حدود 50 درجه که با یک متر برف پودری پوشیده شده بود. صدای نفس هایمان مانند زوزه شده بود. سریع حرکت می کردیم و برف تا کمر را، کنار می زدیم. حدود 1 ساعت آن برف کوبی ملال آور طول کشید و با تابش آفتاب حدود ساعت 8 صبح استراحتی کردیم. دو تا از سگهای قرارگاه هم حدود 4 ساعت به همراه ما صعود می کردند که برایمان بسیار جالب بود!

ساعت 8 صبح در ارتفاع 270۰ متری، قله ی پسنده کوه در بالای تصویر مشخص است.

از اینجا قله ی سیاه کمان و در دوردست دندان اژدها و تخت سلیمان دیده می شدند. هوا اصلا باد نداشت و لحظه به لحظه گرم تر می شد. راه خود را ادامه دادیم. پس از ساعتی عبور از یالی خاکی و بدون برف، به گرده هایی سنگی رسیدیم که تا قله امتداد می یافتند. اغلب اوقات طرفین گرده که مملو از برف پودری بودند ما را مجبور می کردند تا با سنگها دست و پنجه نرم کنیم. گاهی اوقات قضیه خیلی جدی می شد! سنگهایی 5، 6 متری را عمودی صعود می کردیم و دوباره از طرف دیگر پایین می آمدیم. در حالت عادی آن سنگها درجه صعود بالایی نداشتند. ولی وجود کوله بار سنگین و کفشهای دوپوش و سه پوش وضعیت را تغییر داده بود. فقط قسمتهایی وارد شیبهای پر برف و بهمنی اطراف می شدیم که دیگر توان صعود آزاد از سنگها را نداشتیم.

 

قله ی پسنده کوه در گوشه سمت چپ تصویر و پشت یک صخره قرار دارد.

 

 

 

گرما وحشتناک بود. هوا به طرز باور نکردنی ای خوب بود. تا کنون چنین هوایی را در زمستان تجربه نکرده بودم. ساعت 12 از فرط تشنگی دیگر تصمیم گرفته بودیم یا چادر بزنیم و یا برف آب کنیم. بدنهایمان خشک شده بود. اما ناگهان در کنار صخره ای ایستادیم که آب از آن می چکید. نیم ساعتی آنجا بودیم و تمام بطری هایمان را قطره قطره پر کردیم و دوباره به راه افتادیم. اصلا تصورش را هم نمی کردیم که پسنده کوه آنقدر دور و دست نیافتنی باشد. فکر می کردیم ساعت 13 آن را صعود خواهیم کرد! ولی الان ساعت از 13 هم گذشته بود! بیش از 9 ساعت با باری سنگین و در مسیری صعب العبور حرکت کرده بودیم. دیگر رمق نداشتیم. ماهیچه های پاهایم می لرزیدند و دستانم از فرط فشاری که روی باتوم و کلنگ آورده بودم کاملا ضعیف شده بودند. یک آن نزدیک بود تسلیم شویم ولی نمی دانم چه شد که بلند شدیم و دوباره حرکت کردیم. دیگر حسی نسبت به حرکت نداشتم. هر لحظه قله دورتر می شد! اما می دانستم تسلیم شدن درست لحظه ای اتفاق خواهد افتاد که بسیار به پیروزی نزدیکیم. پس ادامه دادیم. دیگر نفس کم می آوردم و گاهی از فرط خستگی تلو تلو می خوردم. شش ماهی بود که کوه جدی نرفته بودم و فقط درس خوانده بودم.

 

ساعت از 16 هم گذشته بود! باورم نمی شد قله همان جایی باشد که می بینم. فکر می کردم قله باید پشت آن باشد. در آن لحظات فکرم درست کار نمی کرد! اما آن قله بود. ما آن را یک روزه صعود کرده بودیم. ساعت حدود 17 بود. 13 ساعت تلاش کرده بودیم و خود را از ارتفاع 2000 متری به حدود 4000 متری رسانده بودیم. اما ادامه ی مسیر از روی خط الراس امکان پذیر نبود. یک فرود پانزده متری و بعد صعود از یک دیواره ی پانزده متری، چیزی بود که روبروی ما ظاهر شده بود. از طرفی آنجا جای چادر هم وجود نداشت. باید خود را به گردنه ی معروف به مارشنو می رساندیم. کمی از قله بازگشتیم و از زیر آن دیواره عبور کردیم.

 

 

ادامه ی مسیر تا قله

ساعت حدود 18 بود که بالاخره نفس راحتی کشیدیم. بر روی گردنه چادر زدیم. غذایی خوردیم و به خواب رفتیم. می خواستیم روز بعد ساعت 8 حرکت را آغاز کنیم و هدف بعدیمان گردنه ی سیاه سنگ ها بود. راهی طولانی پیش رو داشتیم و اگر به آنجا می رسیدیم یک نصفه روز دیگر پیش می افتادیم. از دوردست قله ی کلاچبند (4300 متر) با چهره ی سیاهش نگرانمان کرده بود. به نظر می آمد صعود سختی داشته باشد. بعد از آن چالون شرقی و غربی(4550 متر) دیده می شدند و بعد هم مسیر پر فراز و نشیب تا گردنه ی سیاه سنگها. گردنه ای که چشممان به آن خیره بود و هدف بعدی ما محسوب می شد.

 

پویا، قله ی پسنده کوه

 

صخره های حدفاصل قله پسنده کوه تا گردنه ی مارشنو

 

گردنه ی مارشنو و کمپ ما

 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی