
تو دوستی خدا را رحمی نما
برودپیک دیشب خواب به چشمام نرفت!؟
نکه فکر کنی کمپ چهار بودم برای صعود تو. یا اینکه خیلی دلم هوایت کرده بود. که کرده بود. چون آیدینم را در دامان داشتی همان ناز جوانی که در جنگل عاشقانه می آموخت تا در محضر تو درس پس دهد.
عجبا؟! اما ببینم مگر تو آن نبود که عاشقان زیادی رو به خود راه دادی؟ سفره دل زیر قله ی فرعی پهن کردی و های های تاختی که هِی کوهی ها من زیر غرور بزرگی k2 آموخته ام که با یار مهربان باش. مگر تو آن نبودی که جلال ها و عیلکی ها، مهربانی تا داوا را مستانه به خود خواندی و با آنها زمزمه عاشق سر دادی؟یادم هست در آن شب کذایی بر دل محمد لالایی خواندی اما نگذاشتی بخواب رود! با حمیدی نجوا سر دادی هِ هِی هِی مهربانی ها دیدی ضرباهنگ آرش بجان خریدی و شادمانه شادی کردی که مهمان آمده اگر چه زِ راه غیر اما تو با دل بزرگت پذیرا بودی....تو مگر همانی نیستی علی های ما باز دادی؟ تو رسم میهمان نوازی رو بلد بوده و هستی. آن موقع که جونان مادری مهربان از نپال تا تهران از لرستان تا خراسان و آذربایجان را پذیرا بودی تو با ما عهد به خون بستی بنام عاشقان....پس بیا و بنده نوازی کن و یاران ما پس ده نگذار در این آغاز سفر دلگیرت شوم. بغض کنم. سر سفرم رحمی کن به دل ما ببخشای اگر بی مهری دیدی... من یار دل زِ تو خواهم
دوست کوچکت نجاریان در راه خانتگری - تیر 1392
از وبلاگ کوه - حسن نجاریان
