اخبار کوهستان

پاسخ نامه ی آیدین بزرگی

از وبلاگ ها ، وبلاگ گل حسرتی مطلبی با عنوان پاسخ نامه آیدین نگاشته :

 

"زمین از غصه می میرد

گُل از باد زمستانی

شعور شعر ناپیدا

در این مرداب انسانی"

سلام آیدین حالت چطوره؟ پویا چه می کنه؟ حتما باز دارد می خندد مثل همیشه، چه نجابتی دارد این پسر، مجتبی چه می کند؟ لابد دارد دیرک های چادر را می بندد؟! خوب است که لااقل شما هوای هم را دارید. این پایین ولوله ای ست بعضی ها هم خب شما را بهانه کرده اند تا تسویه حسابهایشان را بکنند که این وسط نه چیزی به شما می ماسد و نه به آیندگان  این ورزش. بگذریم به گمانم الان آن بالا میان سوز سرمای بی پیر همدیگر را تنگ در آغوش گرفته اید و دیگر منتظر هیچکس نیستید که بیاید و بخواهد شما را برگرداند. به نظرم منتظر هم نباشید آبی از این کوره حمام های قدیمی و وار رفته برایتان گرم نمی شود.  بروید دنیال زندگیتان ما هم اینجا یک فکری برای این گرمای تهران می کنیم نگران ما نباشید!! می دانیم و بلدیم چطور خودمان را خنک کنیم!  حتما و قطعا بی خیال آمدن هم شده اید یحتمل جایتان گرم است! و نفس تان هم لابد دارد از جای گرم بلند می شود! که آمدنی نیستید اینجا که هوا به 42 زده است آنجا را نمی دانم  به نظرم رفتید آن بالا جای خود را محکم کردید این پایین ها را دادید به ما که خب اوج ما همین حقارت ماست، خیلی پایینیم. ععی!  پویا که باز دارد می خندد دیگر از چه ریسه رفته است. نکند حرف چرتی گفتم؟ خب راست گفتم هوا بس سوزان است!

 

راستش امروز دیدم نیامدید گفتم جواب آن نام آخرت را بدهم سر دلم نماند و نگویی چه بی معرفتند این ها، راستش از نگاه معصومانه ات که همینجور پای مانیتور زل زده ای و می خندی خجالت کشیدم. انگار هنوز کور سویی از شرم برای ما مانده است این را می شود از دریدگی و بی شرمی ها فهمید. پویا را مراقبت کن با آن خنده های معصومانه ی کودکانه اش. دستمال دم دستش بگذار هر وقت سردش می شد این مفش می آمد پایین و خب خنده دار می شد.

آیدین نامه ات را خواندم چند باری خواستم چند خطی در جوابت قلمی کنم اما قبلش چای یا قهوه ای دوست دارید برایتان بریزم؟ آن بالا  "هوا بس ناجوانمردانه سرد است". خبر داده بودی آب و خوراکتان تمام شده اگر مجالی هست بگویید چه دوست دارید بیاورم. هرچند خوراک ما زمینی ها، ما پایینی ها  که فرسنگ ها فاصله است میانمان با ذائقه تان جفت و جور نمی شود. آیدین درز چادر را میتوانی بگیری؟ بد پاره گی ای داده است لاکردار . کاش حداقل هوا، کمی مروت داشت.  به گمانم پویا سردش است و مجتبی چنبره زده است برف ها را از روی صورتش پاک کن دل نگرانم نکند سرما بخورد! میان خواب نلغزید و غلت نزنید حمایتی به جایی بزنید کمی جلوتر پرتگاهیست به هولناکی دنیای پست ما پایینی ها!

مسیر را شکستید شاخ شده بود نمی دانم برای ما یا برای عده ای دیگر؟ شیرمردی  و پیر مردی نبود شاخ این غول سرد را در هم بشکند. گفتند قرعه به نام شما زنند جوانانی از  جنس جسارت و تهور.  مانده ایم آن مسیر را مسیر ایرانی ها بنامیم یا آیدین، پویا و مجتبی؟! راستی مجتبی سالن سنگ شیرودی جایت خالیست چه خیال کردی ما هنوز تو تاپ همان مسیرهای کوتاه مانده ایم! و البته توی همینش هم گاهی  یک تقلبی می زنیم تنگش!

یاد یک خاطره افتادم حوصله می کنید بچه ها؟ فعلا که نشسته اید، هوا هم که سرد است عجب سرمایی هم هست مغز استخوان را می ترکاند لاکردار، مجتبی هم که هی دارد چرت می زند خب شاید این برایش لالایی شود. خب داستان شما مرا یاد یک داستانی انداخت. یک دوستی داشتیم خیلی بد و تند رانندگی می کرد راننده ی خوبی هم نبود سر پیچ ها بد می پیچید چند باری هم گفته بودیم بهش اما کو گوش شنوا!یک روز تو همین جاده ی چالوس خودمان بی محابا تند رفت، و همه مان را فرستاد ته دره خودش هیچیش نشد بی مروت بس پوست کلفت بود اما بعد آمده بود کلی شلوغ کاری که تمام تلاشش را برای نجات ما گذاشته بود ما که هیچی حالیمان نبود می گفتیم حتما راست می گوید و خب  باید قدردانش هم می شدیم لابد! یکی نبود بگوید اصلا چرا باید اینقدر تند می رفتی؟! که .... بگذریم یک چای دیگر برایتان بریزم؟! پاشو پویا به جای آن خنده ها این درز چادر را بگیر مگر نمی بینی سرما دارد بیداد می کند. نور هد لامپت را هم ننداز تو چشم ما، راستش دیگر طاقت این همه نور و نورانیت و تشعشع را نداریم!!

امسال هم باید با  پویا بروم دماوند مثل سال گذشته خاطرم هست بعد از صعود، بارگاه سوم، آن همه خنده ها، آن همه سر خوشی ها، "چقدر زود دیر می شود".

ببین چقدر بیراهه می روم  به بزرگی خودت ببخش آیدین بزرگی. می خواستم نامه ات را پاسخ بگویم همان که از سر درد نوشته بودی اما می دانم همه اش از سر درد بود و اگر هر قدر تنگ بگیرند عرصه را برایت، هرگز برای رسیدن به هیچ قله ای پای را بر گلوی هیچ تنابنده ای نمی فشاری.

قلم زده بودی:  این ماییم، دوباره اینجاییم. با هم هستیم ولی تنهاییم. از سر جنون، اینجاییم.

آری این شمایید و با همید....اما....اما  دیگر تنها نیستید دل هایی اینجا با شماست که هردم یادتان می کند.  رفته اید آن ناکجا آباد از سر جنون! آخر پسر دیوانگی هم حدی دارد و لابد می گویی عشق دیوانگی نمی شناسد.

خون به جیگرمان کردید آیدین پاشو یک تماس دیگر بگیر اینجا خیلی ها منتظر تماسی دیگر از تواند  پاشو میسد کالی بینداز خودمان زنگ می زنیم. 

می دانم از حصارها رهیدید و شکوفه کردید و به گُل نشستید. اما به گمانم کم کم دارد هوا تاریک می شود تا روشنایی فردا هنوز زمانی مانده است  اندازه ی هزار بار مردن و زنده شدن. پاشید بیایید گفته ایم چای را دم بگذارند  وقت تنگ است.

دم غروبی وقت بی قراری ست و این غروب لعنتی پشت بندش همیشه شب است و شب ها هم که دراز! من از غروب می هراسم که پایان روشناییست و خواب مرگ. دست به دعا برداشته بودم می دانی ؟چشم ها به قول خودت اینجا منتظر است گفتم حتما سر راه که می آیی سری به ما می زنی. انتظار چه سخت است. راستش آیدین نه من و نه ما هیچکدام یارای آمدن تا آن اوج ها را ندارد تو بزرگی کن مگر آیدین بزرگی نبود نامت؟ سری بزن به این درماندگان پایین.

پویا تو چرا اینقدر ساکت نشسته ای پسر؟ این نجابت تو گاهی مرا عصبانی می کند! آخر مرا دق می دهی. کم حرفی اما مرد عمل، پایه کار، خب تو هم چیزی بگو. آیدین را دریاب گمانم سرفه های خشکی دارد می کند دستانش را ها کن سردش است.

مجتبی هم که به هکذا به خواب عمیقی رفته است چایش دارد سرد می شود پا می شوم الان یک چای دیگر برایش می ریزم شما هم تا داغ است بخورید! سرما امان را می بُرد.

نمی دانم این نیمه شبی چرا اینقدر بی خواب شده ام. گاهی خیال می کنم خبر هولناکی قرار است برسد. همه جا حرفتان است چه بی خیالید بخدا شما! یادت باشد پویا، هلی کوپتر که آمد دست تکان دهی خسته شدی خواب آمد سراغت مجتبی را بیدار کن بگو حواسش باشد.

 و دیگر حصاری نیست بندها گسسته شدند قفس ها فرو شکسته اوج بگیرید و اگر از سر کوی ما گذرتان بود خبرمان کنید.

و من درمانده شدم از این همه کشاواکش، از این چاهی که  آبی برای شما در نیامد اما شاید به عده ای نانی برسد.

به رسم شعر و شاعری گویمت

"در مسلخ عشق جز نکو را نکشند

روبه صفتان زشت خو را نکشند"

..........................................

قرار بود تاج گلی بپیچم اندازه قامتتان تا میانش رخ بنمایید هلهله کشان، که اینست آن عزم جوانان این مرز و بوم.

شب سیاه پیچیده در خود و سرها به بالین از بیم و هراس، هرکس به گوشه ای لرزه ای بر جان.

دستها می  لغزد روی کیبورد شاید خبری تا بغض تنگمان را بترکاند، غریو شادی کشیم تا بنه جان. شاید کسی چیزی گفته باشد از امید، شاید کسی چیزی خوانده  باشد از نگاهتان.

چه تلخ طعم است این قصه و غصه خوری ها

"مرگ گاهی ریحان می چیند"

پ.ن: جامعه کوهنوردی کشور سه تن از پدپده ی کوهنوردی خود را از دست داد جوانانی که در آینده ای نه چندان دور می توانستند کارهای بزرگی را انجام بدهند و حیف و هزاران حیف

"ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله ی نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم"

اشعار داخل گیومه ها به ترتیب از:

  • شهریار کهن زاد
  • مهدی اخوان ثالث
  • فروغ فرخزاد
  • سرمد کاشانی
  • سهراب سپهری

Related Articles

انتصاب در فدراسیون کوهنوردی

کافه کوه بهمن ماه

دیدگاه

گفتگوها