گزارش صعود

اولین صعود زمستانی خط الراس پسنده کوه تا قله ی خرسان شمالی

نوشتم که نمی دانم از کجا باید شروع کنم. اما از اینجا شروع می کنم. بخشی از تاریخچه ی باشگاه آرش، آن بخشی که من دیده ام و من خوانده ام که مطمئنم این همه اش نیست و یا حداقل فقط برای آرش است. مانند آن قطعا در دیگر گروهها و باشگاهها هم وجود دارد.
می بینید! در این بین چه نامهای بزرگی دیده می شود؟ نامهایی که کوهنوردی ایران وامدار آنهاست. اما کیست که دنبال راه آنان باشد؟ کیست که بخواهد آن اندیشه ها را امروز با تمام پیشرفتهای مختلف در ابزار و دانش کوهنوردی بار دیگر به بوته ی آزمایش بگذارد؟ کیست که دغدغه اش برای فراگرفتن آن راه و رسم و طرز تفکر همانقدر باشد که درباره ابزارهای جدید و رنگارنگ است؟


کوهنوردی ما رو به افول است، شاید دلیلش همین باشد. ما همه چیز را می دانیم. بهمن چیست و چگونه به وجود می آید! این ابرها چه میگویند؟ ابزارهای میانی چه کاربردی دارند و ... . ولی آیا از این دانسته های خود بهره ای هم می بریم؟ ما انواع کلاسهای رنگارنگ و دوره های مختلف را پشت سر گذاشته ایم و انواع گواهی نامه ها و تقدیر نامه ها را در ویترین خود داریم. اما آیا واقعا کلاسی برای فکر کردن و برنامه ریزی کردن و جسارت کردن گذرانده ایم؟ گفتم، ما امروز فقر نفر نداریم، فقر ابزار و دانش و مربی و اطلاعات روز و پیش بینی آب و هوا نداریم. امروز فقر جسارت داریم. فقر اندیشه داریم. در پیله ای گیر کرده ایم و اسمش را گذاشته ایم کوهنوردی، ولی از آن بیرون نمی آییم تا ببینیم کوهنوردی واقعا چیست و کوهنورد واقعا کیست. اما می شود. کافی است بخواهیم.

 

نام پسنده کوه از آن نام هایی است که مرا به خود آورد. نام فقط یک نام است ولی برای هر کس یک نام سرآغاز یک انگیزه می شود. وقتی وارد این پیله ی کوهنوردی شدم با این نام آشنا شدم. برای من این نام و اندیشه ی پشت ان 5 سال معما شد. برای من، که شخص کوچکی در این جامعه ی بزرگ کوهنوردان بودم این نام خیلی بزرگ بود. می خواهم بگویم چگونه یک اندیشه ی جدید می تواند هر شخص را به اندازه ی خودش رشد دهد. در تمام این پنج سال کوهنوردانی بوده اند که به این نام مانند شیرپلا یا کلکچال نگاه می کردند. ولی این نام برای من عظمتی داشت. خط الراسی بود که محمد نوری، عباس محمدی و در نسل های بعد حسین خوش چشم و ... بر روی آن تلاش کرده بودند. اینها به زعم من انسان های بزرگی بودند که پسنده کوه تا علم کوه اندیشه ی آنان بود که خود فرصت تحقق رویایشان را پیدا نکردند. مانند این رویا کم نیست. اگر بگردیم فراوان مانند آن می یابیم. صعود آن برای من به رویایی بدل شد. به آرزویی در دوران جوانی ام. برای من آرزو بود ولی می دانستم بسیاری هستند که اگر بخواهند آن را انجام دهند برایشان سخت نخواهد بود. اما من به اندازه ی خودم بودم و این آرزو را اندازه ی خودم بزرگتر می دیدم. یک اندیشه! یک جرقه! یک کار نو که قطعا چالشهای خاص خودش را داشت.
سالها گذشت. کلکچال را صعود کردم. توچال را هم همینطور. سنگهای بند یخچال، کوههای دشت هویج، زمستان دماوند را دیدم و گاهی کرامپون به پا کردم و یخچال صعود کردم. این دوره ی کلاسیک کوهنوردی بود که پشت سر می گذاشتم. همه ی ما آنرا پشت سر می گذاریم. آن پیله شامل اینها می شود. اما حالا چه؟ باید در تسلسل گیر می کردم. دوباره از نو! کلکچال توچال دشت هویج و ... . تکرار و تکرار تا زمان آن برسد که عقل مصلحت اندیش دیگر زندگی را بر این تسلسل ترجیح دهد و من را غرق در روزمرگی نماید؟ مشکل ما این است. وقتی به ته این پیله می رسیم دوباره به اول آن باز می گردیم. کرم ابریشم تا زمانیکه در پیله اش بماند پروانه نمی شود و اوج نمی گیرد. آن پیله برایش فقط بستری می سازد تا رشد کند و از آن خارج شود. به دنبال کشف دنیای جدید. اگر در آن پیله بماند می میرد. همان که امروز کوهنوردی ما تجربه می کند.

 

 

تیر ماه 86 بود. تازه 18 سالم شده بود. از کوه فقط کلکچال و پیازچال را می شناختم. دو باری هم به لطف عباس و حسن نجاریان تا دماوند رفته بودم. یک جفت پوتین سربازی داشتم که همیشه همراهم بودند. برای من بهترین کفشهای دنیا بودند. دیگر از لباسها و کوله پشتی مدرسه ام نگویم! عضو باشگاه آرش شدم. با آنکه از کوهنوردی و کوهپیمایی هیچ نمی دانستم و هیچ دوره و کلاسی را پشت سر نگذاشته بودم توانستم جایی برای خودم در این باشگاه باز کنم. راحت تر بگویم مانند چوپانی بودم که فقط راه می رفت ولی فرق بین چفیه و لباس های مدرن کوهنوردی را نمی فهمید! تابستان زمستان شد! حسین خوش چشم بعد از مدتها دوباره به باشگاه آرش بازگشته بود. با اندیشه ای متفاوت. با شعار به اندازه احتیاط کردن ولی سخت نگرفتن. می خواست با تیمی به منطقه علم کوه برود و چند قله صعود نماید. هدفش بیشتر زنده کردن رسم قدیم آرش بود که حالا گرفتار همان پیله شده بود. باشگاهی که هر سال زمستان در این منطقه برنامه داشت و حالا چند سالی می شد که آن رسم از باشگاه رخت بر بسته بود. من حتی اطلاعات دقیقی از موقعیت و ارتفاع علم کوه نداشتم. نمی دانستم برف کوبی چیست، بهمن چیست و ... . ولی با پر رویی تمام از حسین خواستم تا من را هم با خودشان ببرند. تجربه ی بقیه ی اعضای تیم بی تجربگی مرا پوشش می داد. فقط کافی بود بتوانم پا به پای آنان راه بروم و راهنماییهایشان را آویزه ی گوش کنم. حسین بدون درنگ پذیرفت. همین که من جرات کرده بودم از او بخواهم برایش کافی بود. این تفکر موجود در رگ و ریشه ی آرش بود. تفکری که در را بر روی کسی نمی بست. احتیاط می کرد، ولی نمی گذاشت محافظه کاری بیش از حد دایره را برای ورود جوانتر ها ببندد. به آنها پر و بال می داد. حسین خودش یکی از همانها بود که به او پر وبال داده بودند. پذیرفته بودندش و او مانند بسیاری از نسل دومی ها و سومی های آرش خودی نشان داده بود. او با این مرام و مکتب رشد کرده بود و حالا که باشگاه آرش هم مانند سایر تشکل های کوهنوردی دیگر از آن مکتب فاصله گرفته بود دوباره برگشته بود تا یاد آن دوران و روش آن دوران را احیا کند. حسین علی رغم مخالفتهای مطرح شده در باشگاه مرا پذیرفت و درس بزرگی به من داد. اینکه وقتی کوهنورد خوبی شدم وظیفه دارم دست دیگری را هم بگیرم. به دیگری هم کوهنوردی بیاموزم و راه ورود را بر کسی نبندم. کسی را از برنامه رفتن نترسانم و اگر کسی از من راهنمایی خواست به او انگیزه بدهم و درست راهنماییش کنم. اگر فرد توان انجام ادعایش را دارد او را نترسانم و در دلش را خالی نکنم. چیزی که امروز در کوهنوردی ایران دیده نمی شود. امروز دیگر آن همدلی ها نیست. آن همراهی ها نیست! اگر برای انجام کاری کاملا آماده و آزموده هم باشی جرات نداری آنرا مطرح کنی! همه توی دلت را خالی می کنند. از خیرخواهان و دوستان صمیمی که بگذریم، بسیاری از اطرافیان و تشکل ها نه تنها تشویق و کمکی در این زمینه نمی کنند که بعضا تاثیر بدی روی روحیه ی ما می گذارند. اما من با حسین و آن تیم رفتم. تقریبا تمام وسایلم عاریه ای بود. از ده نفر و از هر کس وسیله ای قرض کرده بودم. شور و شوق فراوانی داشتم. در آن برنامه حسین دوست داشت کا را با پسنده کوه شروع کند که میسر نشد. به سرچال رفتیم و سیاه کمان و چالون را صعود کردیم. برای من بزرگترین و با ارزشترین برنامه ای بود که تا کنون انجام داده بودم. ابهت دیواره ی علم کوه، گرده ی آلمانها، تخت سلیمان و دندان اژدها آن سال تاثیر عمیقی بر من گذاشتند. تاثیری که تا سالها پیشران من بود. سوالاتی در ذهن من ایجاد شده بود که برای پاسخ آنها مجبور بودم تمرین کنم و بیاموزم. سوالی که تا همین چند هفته پیش هم برایم باقی بود! چگونه می توان سیاه سنگها را در زمستان صعود کرد؟! یا چگونه و از کجای این دیواره می توان بالا رفت یا آیا اصلا می شود؟ یک طرح و نقشه ی نو مرا روز به روز بیشتر و بیشتر غرق خود کرد! مگر خط الراس پسنده کوه تا علم کوه چه دارد که هنوز بی صعود مانده است؟ پیش از این هم گفتم که ایمان دارم کوهنوردان بسیاری بوده و هستند که اگر می خواستند با کیفیتی بهتر از از آنچه ما انجام دادیم تا کنون این خط الراس را پیموده بودند. اما برای من کار بزرگی بود، یا بهتر بگویم خودم و توانم را در مقابل آن تا سالها کوچک می دیدم. آن طرح نو که البته ذهن من در ساختش عاجز بود و آنرا از کسان دیگر گرفته بود آنقدر در نظرم پیچیده می آمد که برای عملی کردنش باید مراحل مختلفی را پشت سر می گذاشتم! پس شروع کردم و این آغاز من و آن اندیشه آغازگر مرحله ی جدیدی در زندگی من شد. باید برای دست یافتن به آن رویا تلاش می کردم. تا پیش از امسال و به جز سال 86 دو بار دیگر برای تلاش روی این خط الراس وارد منطقه ی علم کوه شده بودم ولی هر بار دست از پا درازتر بازگشته بودم. دلیلش هر چه که بود از ضعف و ناتوامی خودم تا عدم برنامه ریزی صحیح فرقی نمی کرد. به هر حال نشان دهنده ی ایرادی در کار بود که باید رفع می شد.
اما به سراغ پویا بروم! او یکی از ایده آل ترین و آینده دارترین افرادی است که تا کنون در کوهنوردی ایران دیده ام. در اردوهای جوانان استان تهران با هم آشنا شده بودیم ولی به جز صعود زمستانی یال داغ دماوند برنامه ی دیگری با هم نرفته بودیم. اما مشترکات زیادی با او داشتم. اول از همه هم سن بودیم، پویا متولد مهر 68 و من

قسمت اول گزارش خط الراس پسنده کوه به خرسان شمالی، به قلم "آیدین بزرگی" در وبلاگ داستان کوه "آقای رامین شجاعی" قرار گرفت که متن کاملش را در اینجا منتشر می کنم. مقدمه ای از تاریخچه و چگونگی شکل گیری این برنامه همراه با دید انتقادی به کوهنوردی امروز. این گزارش دلنشین و قابل تامل را در ادامه تقدیم می کنم.


اولین صعود زمستانی خط الراس پسنده کوه تا قله ی خرسان شمالی

نمی دانم از کجا باید شروع کنم. آخر اصلا قصدم نوشتن یک گزارش نیست. روزشمار و دادن ساعت و این جور چیزها به درد کسی نمی خورد! دردی را از کسی دوا نمی کند. اسمش گزارش است، ولی نمی خواهم فقط یک گزارش باشد. حرفهای زیادی وجود دارد که در پس این گزارش می توان نوشت. حرفهایی که دلیل و بهانه ی شکل گیری این به اصطلاح گزارشند. هدفم از نوشتن، خود نمایی و خود را به رخ کشیدن هم نیست که اگر این بود با توسل به روشهایی دیگر یا انجام صعودهایی بی مغز ولی دهان پر کن، میسر تر می نمود. دلم پر است. هدفم این است خالی اش کنم. هدفم این است که برای مرگ کوهنوردی ایران که در شرف است، سوگنامه ای بنویسم. شاید هم نه، هدف این است راه حلی بیابیم تا بار دیگر کوهنوردی ایران را به دست تو، من، او و هر کس دیگر که عاشق کوه است، احیا کنیم. من گذشته ی کوهنوردی ایران را ورق زده ام و آنرا در ذهنم مجسم کرده ام. آن زمانها نبوده ام و آن زمانها را ندیده ام. چه شد که آن تب و تاب کوهنوردی ایران فرو نشست؟ به دست که این اتفاق افتاد؟ تو، من، او؟ ما چه میراث برانی بودیم که هر چه را که در دهه های 60 و 70 توسط پایمردان کوهنوردی ایران به جای گذاشته شد فراموش کردیم؟ امروز کوهنوردی ما دچار فقر نفر نیست، که جمعیت کوهنورد ما ده ها یا صد ها برابر آن سالهاست. ما دچار فقر ابزار هم نیستیم، از هر وسیله ای که بخواهیم در رنگها و مدل های مختلف وجود دارد. پس مشکل چیست؟ کجاست؟ مساله صعود یک خط الراس هم نیست که تا کنون صعود نشده باشد. مساله تحرکی است که انگیزه ها و اندیشه ها به فرد می دهند. انگیزه هایی که کوهنورد می سازند. کوهنورد به معنای واقعی کلمه اش، نه آن چیزی که امروز در ایران نامش را کوهنورد گذاشته اند! کلمه ی کوهنورد گویی سالهاست در ایران معنیش عوض شده است. از همان سالهای شصت و امروز کوهنورد با آن معنی کمتر پیدا می شود. ولی چرا کسی تلاشی برای احیای آن نمی کند؟ تحرک و جوش و خروشی که در آن سالها بوده اگر بخواهید، هنوز هم پیدا می شود. آن انسانهای با تلاش و جسور شاید اینک در بین ما نباشند و یا دیگر توان به خرج دادن آن جسارتها را نداشته باشند، ولی اندیشه ی آنها اگر بخواهیم زنده است. صعود خط الراس پسنده کوه تا علم کوه چیزی است متعلق به آن دوران. اندیشه ای است متعلق به آن سالها. اندیشه ای که صاحبانش فرصت تحققش را نیافتند و برای من به یادگار گذاشتند. ولی صعود یک خط الراس صعود نشده شاید سخت باشد، شاید نفس گیر و خطرناک باشد ولی ارزشش کمتر از تفکرآن ذهن جسور و پرتکاپوست که آن را طرح کرد. ما کار بزرگی نکردیم! فقط خط الراسی را صعود کردیم. ولی آیا اندیشیدن را یاد گرفته ایم؟ آیا ماهی گیری را از آن دلهای جسور آموخته ایم؟ آیا من خودم یاد گرفته ام که بیندیشم و طرحی در خور توان و امکانات امروزی بریزیم و آنرا اجرا کنم؟ آیا اگر اندیشه و سودای پیمایش این خط الراس نوعی وجود نداشت من عرضه اش را داشتم تا آنرا خودم مطرح کنم؟ آیا من در این جامعه ی کوهنوردی فقط غرق در حرف و نام و ننگ و شهرتم یا اندیشیدن را، برنامه ریزی را، جرات کردن و شکست خوردن را آموخته ام؟ آیا معیارم برای برنامه ریزی ام این است که حتما برنامه ای را اجرا کنم که مطمئنم در آن پیروز خواهم شد(به اصطلاح کاری را خواهم کرد که ان را قلق کرده ام!) یا جرات شکست را دارم؟ همان چیزی که آن سالها ننگی از آن نبود؟ رنگ و نشان گورتکس کوهنورد می سازد یا جرات کردن بدون آنکه تضمینی برای پیروزی وجود داشته باشد؟
متولد فروردین 68، این باعث می شد فاکتور سن روی تصمیماتمان تاثیری نگذارد و همیشه مشورت کنیم. به علاوه پویا فردی بود با توان فنی بالا و جسارت فوق العاده. من هر چه بودم او یک پله از من بالاتر بود و این ضعف های مرا پوشش می داد. به علاوه بسیار خوش اخلاق بود. کلا همه چیزش ایده ال بود و من برای پیمایش این خط الراس باید با یکی مانند او همراه می شدم. از همه ی اینها گذشته کسی را می خواستم که از نظر توان صعود مانند خودم یا بهتر از من باشد. به این ترتیب مثلا اگر من نقطه ای را بدون طناب صعود می کردم اطمینان داشتم که او هم می تواند این کار را بکند و نیازی نبود دائما نگران باشم.
ما تحت تاثیر آن اندیشه به طور ضمنی تصمیم رفته بودیم خودمان از پس همه ی مشکلات این برنامه بر بیاییم. بنابراین به حداقل اطلاعات از این خط الراس اکتفا کردیم. نه عکسی از آن دیدیم و نه زیاد به دنبال جزئیات گشتیم. من به شدت سرگرم امتحان کنکورم بودم و تمامی بار برنامه بر دوش پویا بود. یادم می آید روز گزارش برنامه ی صعود ترانگو بود. کنار عباس محمدی نشستم. او سابقه ی دو تلاش بر روی این خط الراس را داشت که هر دو به چالون ختم شده بودند. گفتم که چه خیالی در سر داریم. عباس لحظه ای مکث کرد. گویی بسیار خوشحال شد و به واقع که شده بود. خوشحال از اینکه کسی پیدا شده تا آن کار نیمه کاره ی بیست و چند ساله را به جلو ببرد. پس از مکث گفت خیلی عالیست، این آرزوی دوران جوانی من بوده است! این جمله اش انگیزه ی مرا دو چندان کرد. دوست داشتم کاری که آن نسل شروع کرده بود حالا با راهنمایی همان نسل و به افتخار همان نسل به پایان ببرم. چند سوال مبهم در ذهنم بود. یکی در مورد شیبهای بهمنی بعد از سیاه سنگها و یکی در مورد بازگشت که همه را با دقت و آرامش پاسخ داد. امیدوار بودم از پسش برآییم و او را خوشحال کنیم! همه چیز آماده بود. فقط مانده بود کنکور من. روز جمعه 20 بهمن پس از امتحان با پویا و مهدی سامعی عزیز که برای کمک ما را همرا هی می کرد به شهروند آرژانتین رفتیم تا خرید کنیم. مبلغ حدود 200 هزار تومانی که آنجا پرداختیم مثل بسیاری چیزهای دیگر وضعیت تاسف بار اقتصادی را یادآور می شد! برای اجرای این برنامه خود را آماده کردیم که نزدیک به پانصد هزارتومان پرداخت کنیم و این گوشه ی دیگری از مشکلاتی بود که باید با آن کنار می آمدیم!
اما همه چیز خیلی خوب پیش رفت. کمبود وسایلمان به لطف دوستان مهیا شد و از همه مهمتر پرستو ابریشمی عزیز قبول زحمت کرد تا ما را با اتومبیل شخصی اش تا قرارگاه رودبارک برساند و به این ترتیب خیلی راحت و بی دردسر تا رودبارک هم رفتیم. حالا ما بودیم و خط الراسی که فقط یک قله اش را به ما نشان می داد، پسنده کوه، و حالا باید جسارت می کردیم تا پا جای پای بزرگان بگذاریم.

 

ساعت 16 روز شنبه 21 بهمن بود که به قرارگاه رودبارک رسیدیم. خیلی شلوغ بود. اولین تیم مستقل از رودبارک موفق شده بود پس از چند روز تلاش و درگیری با هوای خراب قله تخت سلیمان را صعود کند. برایم بسیار جالب بود که خانواده های آنان، همه در قرارگاه رودبارک گرد هم آمده بودند و برای آنها جشن کوچکی گرفته بودند. همدلی عجیبی بود که در باشگاههای بزرگ و پر ادعای تهرانی دیده نمی شود. طی چند سالی که در باشگاه آرش بودم هیچ گاه ندیدم کسی صعود موفق و شایسته ای انجام دهد و مورد تشویق قرار بگیرد! حتی رسم گزارش دادن و نقد و بررسی هم نه تنها در آرش که در اغلب باشگاههای بزرگ و قدیمی یا از بین رفته و یا کم کم در حال از بین رفتن است. ولی آنجا آن همدلی خیلی زیبا بود. دلگرمی و پشتوانه ای برای تیم مستقل رودبارک بود تا خود را دریابد و بداند که می تواند. با آن پتانسیلی که در آن منطقه از ایران برای کوهنوردی وجود دارد قطعا این تیم با همکاری و برنامه ریزی می تواند در سالهای آینده اندیشه هایی همانند نسلهای پیشین، در سر بپروراند و موجبات رشد کوهنوردی ایران و رودبارک را فراهم آورد. شاید لحظه ای حسودی ام شد، قبطه خوردم. من و پویا می دانستیم اگر هم در این برنامه موفق شویم باید بار تمام خستگیمان را خودمان به دوش بکشیم. می دانستیم که حتی باید حق استهلاک وسایلی را پرداخت کنیم که از باشگاههایمان به امانت گرفته بودیم. ولی ما برای دل خودمان به این برنامه رفتیم. حتی تعداد کسانی که در باشگاههای ما از برنامه ی ما خبر داشتند کمتر از تعداد انگشتان یک دست بود! شاید هم اینطوری بهتر بود! حاشیه هایش کمتر بود. اما آنجا، برای تیم رودبارک خوشحال بودم که داشتند در چنین فضای گرم و دوستانه ای پیشرفت می کردند و می دانستم در آن فضا راه چند ساله یک ساله خواهند رفت، راه آنان تا حد زیادی هموارتر از راه ما بود. در میان آنان دوست عزیزم عامر ازوجی هم بود. با هم کمی راجع به کم و کیف برنامه و وضعیت منطقه صحبت کردیم، اما دیگر داشتیم زیاد از حد وقت را تلف می کردیم. خانم ابریشمی و احسان که ما را تا رودبارک همراهی کرده بودند باید باز می گشتند. لباسهای شهری مان را عوض کردیم و وقتی صندل شهری جایش را به کفشهای دوپوش داد ما را کمی به خود آورد. تا آن لحظه آنقدر اطرافمان شلوغ بود که یادمان رفته بود برای چه به اینجا آمده ایم. با دوستان خداحافظی کردیم و کم کم آماده شدیم تا برای یک هفته فقط با هم باشیم و مراقب هم.

محمد برادر عامر ما را تا قرارگاه ونداربن رساند. جاده با سالهای قبل قابل مقایسه نبود. فقط دو بهمن کوچک روی آنرا پوشانده بودند که به لطف بیل و کلنگ از جاده کنار زده شده بودند. در قرارگاه ونداربن چهار سگ پر سر وصدا و یک نگهبان وجود داشت. از سگها که به سلامت گذشتیم وارد قرارگاه شدیم. نگهبان خوشدل آنجا، آقای یونسی تعجب کرده بود که چرا در قرارگاه رودبارک نماندیم و بالا آمده ایم. قرارگاه ونداربن نه بخاری داشت که اتاقهایش را گرم کند و نه آب. حتی دستشویی ها هم آب نداشتند! ولی ما چون باید صبح خیلی زود راه می افتادیم تصمیم گرفتیم شب را در ونداربن بگذرانیم. تنها اتاقی که بخاری داشت اتاق آقای یونسی بود. امیدوار بودیم به ما تعارفی کند و ما هم بتوانیم شب را در اتاق گرم ایشان سپری کنیم. در نهایت همین گونه هم شد. شام را با هم خوردیم و پس از دیدن تلویزیون و بحثهای اقتصادی که امروز در ایران بازار گرمی دارد با اجازه ی ایشان همان جا ماندیم. کوله های سنگینمان هم بیرون در اتاق منتظر حرکت بودند.

در هیچ برنامه ای در زندگی ام برای چیدن کوله آنقدر ظرافت به خرج نداده بودم. برنامه ی ما دو بخش اصلی داشت. پسنده کوه تا علم کوه بخش اول آن بود. در نظر داشتیم با توجه به شرایط و زمان سری هم به هفت خوان ها بزنیم. روی کاغذ ده روز برای دو خط الراس کافی بود. ما هم برای ده روز امکانات مورد نیاز را به همراه داشتیم. اما در کمال ناباوری کوله ی من شاید به زحمت به 25 کیلو می رسید! البته کوله ی پویا کمی سنگین تر بود. او کیسه خواب بهتر و پوشاک کاملتری نسبت به من با خودش آورده بود. من فقط یک کاپشن گورتکس، یک کت پر و یک کیسه خواب 900 گرمی به همراه داشتم! کم کردن از بعضی وسایل برایم تصمیم سختی بود ولی می ارزید. می دانستم وقتی وزن کوله از بیست کیلو بالاتر می رود هر 100 گرم هم خودی نشان می دهد و برایم عذاب آور می شود. ولی همین که وزن کوله هایمان کمتر از سی کیلو بود و در عین حال هیچ کم و کاستی ای در غذا و سوخت و وسایل فنی نداشتیم موفقیت بزرگی بود. نه من و نه پویا اعتقادی به بارگذاری نداشتیم. صعود کاملا آلپی یک خط الراس ایده آل هر دوی ما بود. به نظر ما بارگذاری به دو دلیل اصالت صعود یک خط الراس را خدشه دار می کرد. اول آنکه بخشی از فشار صعود زمستانی واقعی که همان حمل مقداری غذا و سوخت بود به فصل دیگری مثلا پاییز یا تابستان منتقل شده بود. ولی دلیل اصلی ما این بود که دیگر صعودمان دست اول نبود. ما حتی عکسی از این خط الراس ندیدیم تا خودمان در حین برنامه از پسش برآییم. بارگذاری به معنای یک بار صعود این خط الراس در فصلی گرم بود که ما را از زیر و بم آن آگاه می کرد و دیگر جایی از آن برای ما غیر منتظره نبود. دیگر نمی شد اسم آنرا یک کار نو گذاشت. اگر بخواهیم یک کار نو انجام دهیم همیشه امکان آن وجود ندارد تا در فصلی گرم و بی چالش اول سری به آن بزنیم و بعدا اگر دیدیم که می توانیم در فصل مثلا زمستان به سراغش برویم. ما اگر می خواستیم کارمان نو و دست اول باشد باید در حین برنامه ی اصلی با همه ی مشکلاتش گلاویز می شدیم. این ذهن و جسم ما را آماده می ساخت تا از برنامه های نوی دیگر هراس نداشته باشیم. من به جز قله ی علم کوه (از دیواره و گرده و نه از مسیر سیاه سنگها) و قله ی چالون قلل دیگر این خط الراس را صعود نکرده بودم و پویا هم فقط یک بار پسنده کوه را از مسیر تابستانی صعود کرده بود. او حتی علم کوه را هم صعود نکرده بود!

یکی از دلایلی که تا کنون مثلا برای صعود گرده آلمانها در زمستان تصمیمی نگرفته ام و تلاشی نکرده ام همین است. من آنرا تابستان صعود کرده ام! گرده ی آلمانها در زمستان حریف سرسختی است و روزی به سراغ آن خواهم رفت، شاید سر سخت تر از این خط الراس، ولی وقتی می روم که اندیشه هایم تمام شده باشند. دیگر کار نویی برایم وجود نداشته باشد و یا جسارت و توان انجام کار نویی را نداشته باشم. برای من هرچند صعود زمستانی آن دشوار است ولی کار نویی نیست. نقطه ی مبهمی ندارد. تمام شکافها و کارگاهها و نقاط کلیدی اش را می شناسم. این همان اندیشه ای است که امروز مبنای تصمیم گیری ام است. سختی برنامه، دهان پر کن بودن آن و دیگر فاکتورها ملاک نیستند. نو بودن آن ملاک است و در درجه ی اول نو بودن آن برای خودم. ممکن است برنامه ای چندان سخت به نظر نیاید ولی نو باشد. اندیشه ای جدید باشد که حاکی از توان فکر یک کوهنورد است. آری! در ابتدای این راه و ابتدای این پیله ی کوهنوردی حتی توچال هم برای ما نو به نظر می آید، اما یک کوهنورد نوگرا کم کم رشد می کند و به جایی خواهد رسید که نو بودن یک برنامه برای خودش، به معنای نو بودن آن برای دیگران و به معنی سخت بودن و فنی بودن هم می شود. این آن خطی است که در این برنامه من و پویا به دنبال آن بودیم و آن را آزمودیم و حالا پس از اجرای آن ذهن ما باید همان راه را پی بگیرد و به بیراهه نرود. این را ما باید خودمان از خودمان بخواهیم. باید به خود جسارت دهیم تا پس رفت نکنیم. اما بدنه ی کوهنوردی ما قاتل اندیشه است. اگر ما تمام مقدمات را هم فراهم کرده باشیم، تمرین هم کرده باشیم ولی ادعایی بکنیم بزرگتر از آنچه که امروز در این بدنه وجود دارد، حتی گاهی مورد استهزاء و بی مهری هم قرار می گیریم. من این را دیده ام، مورد استهزاء هم قرار گرفتم، اما پس ننشستم. ما نباید پس بنشینیم. طبیعی است که هیچ سیستمی تاب سنت شکنی را ندارد و با آن مخالفت می کند. طی دو دهه ترس و خود کم بینی در جامعه ی کوهنوردی جایی برای خود باز کرده است و حالا تاب دیدن جسارت را ندارد. ولی ما باید جسارت کنیم و بارها شکست بخوریم. از این شکست ها نترسیم که در حقیقت شکست نیستند، مقدمه و جزیی از فرآیند پیروزی اند. پیروزی ای که اگر به دست بیاید ماندگار می شود و ثمراتش نصیب همین جامعه ی کوهنوردی و ورزش کوهنوردی می شود که ما هم جزیی از آن و عاشق این هستیم.

با چنین اندیشه هایی در سر، ساعت 3 صبح روز یکشنبه از خواب بیدار شدیم. تا دل از اتاق گرم و نرممان بکنیم و به راه بیفتیم ساعت 4 شد. با توجه به تجربه های پیشین از صعود زمستانی قله ی پسنده کوه در سالهای گذشته، صعود یک روزه ی آن غیر ممکن به نظر می رسید. اما اگر می توانستیم این کار را بکنیم یک روز از برنامه جلو می افتادیم. به همین دلیل صبح زود و در تاریکی حرکت خود را آغاز کردیم.  می دانستیم آقای یونسی آخرین کسی است که احتمالا تا یک هفته ی آینده می بینیم. این حس را چندین بار دیگر تجربه کرده بودم.  اولش هراس انگیز است و لرزه به تن می آورد. کمی انسان را از هدفش پس می زند. ناگهان به خود می آیی و می بینی دور و برت خالی شده است. تمام دنیایت می شود کوله پشتی ات و همنوردت. گوی و میدان در اختیار توست تا ببینی به اندازه ی ادعایت رشد کرده ای یا نه. اما پس از ساعتی همه چیز عادی می شود. انگار همه ی دنیا از اول همان کوله ات و همان همنوردت بوده است. پس از ساعتی شهر هم از دیدت محو می شود و موبایل هم دیگر آنتن نمی دهد. دیگر گویی به جایی تعلق نداری! حسی از آزادی است که فقط اینجا، در کوه می توان بویش را استشمام کرد. ما به سوی آن آزادی به راه افتادیم. یال روبروی پناهگاه ونداربن را مستقیم بالا رفتیم. یالی که در ارتفاع تقریبی 2600 متری با درختان کهنسالی کاملا از دیگر یالها متمایز است و به همین نام هم مشهور شده، یال درختی! شیب تند و سنگ لاخی آن آزار دهنده بود، تا اینکه به تلی از برف رسیدیم. شیبی محدب حدود 50 درجه که با یک متر برف پودری پوشیده شده بود. صدای نفس هایمان مانند زوزه شده بود. سریع حرکت می کردیم و برف تا کمر را، کنار می زدیم. حدود 1 ساعت آن برف کوبی ملال آور طول کشید و با تابش آفتاب حدود ساعت 8 صبح استراحتی کردیم. دو تا از سگهای قرارگاه هم حدود 4 ساعت به همراه ما صعود می کردند که برایمان بسیار جالب بود!

ساعت 8 صبح در ارتفاع 270۰ متری، قله ی پسنده کوه در بالای تصویر مشخص است.

از اینجا قله ی سیاه کمان و در دوردست دندان اژدها و تخت سلیمان دیده می شدند. هوا اصلا باد نداشت و لحظه به لحظه گرم تر می شد. راه خود را ادامه دادیم. پس از ساعتی عبور از یالی خاکی و بدون برف، به گرده هایی سنگی رسیدیم که تا قله امتداد می یافتند. اغلب اوقات طرفین گرده که مملو از برف پودری بودند ما را مجبور می کردند تا با سنگها دست و پنجه نرم کنیم. گاهی اوقات قضیه خیلی جدی می شد! سنگهایی 5، 6 متری را عمودی صعود می کردیم و دوباره از طرف دیگر پایین می آمدیم. در حالت عادی آن سنگها درجه صعود بالایی نداشتند. ولی وجود کوله بار سنگین و کفشهای دوپوش و سه پوش وضعیت را تغییر داده بود. فقط قسمتهایی وارد شیبهای پر برف و بهمنی اطراف می شدیم که دیگر توان صعود آزاد از سنگها را نداشتیم.

 

قله ی پسنده کوه در گوشه سمت چپ تصویر و پشت یک صخره قرار دارد.

 

 

 

گرما وحشتناک بود. هوا به طرز باور نکردنی ای خوب بود. تا کنون چنین هوایی را در زمستان تجربه نکرده بودم. ساعت 12 از فرط تشنگی دیگر تصمیم گرفته بودیم یا چادر بزنیم و یا برف آب کنیم. بدنهایمان خشک شده بود. اما ناگهان در کنار صخره ای ایستادیم که آب از آن می چکید. نیم ساعتی آنجا بودیم و تمام بطری هایمان را قطره قطره پر کردیم و دوباره به راه افتادیم. اصلا تصورش را هم نمی کردیم که پسنده کوه آنقدر دور و دست نیافتنی باشد. فکر می کردیم ساعت 13 آن را صعود خواهیم کرد! ولی الان ساعت از 13 هم گذشته بود! بیش از 9 ساعت با باری سنگین و در مسیری صعب العبور حرکت کرده بودیم. دیگر رمق نداشتیم. ماهیچه های پاهایم می لرزیدند و دستانم از فرط فشاری که روی باتوم و کلنگ آورده بودم کاملا ضعیف شده بودند. یک آن نزدیک بود تسلیم شویم ولی نمی دانم چه شد که بلند شدیم و دوباره حرکت کردیم. دیگر حسی نسبت به حرکت نداشتم. هر لحظه قله دورتر می شد! اما می دانستم تسلیم شدن درست لحظه ای اتفاق خواهد افتاد که بسیار به پیروزی نزدیکیم. پس ادامه دادیم. دیگر نفس کم می آوردم و گاهی از فرط خستگی تلو تلو می خوردم. شش ماهی بود که کوه جدی نرفته بودم و فقط درس خوانده بودم.

 

ساعت از 16 هم گذشته بود! باورم نمی شد قله همان جایی باشد که می بینم. فکر می کردم قله باید پشت آن باشد. در آن لحظات فکرم درست کار نمی کرد! اما آن قله بود. ما آن را یک روزه صعود کرده بودیم. ساعت حدود 17 بود. 13 ساعت تلاش کرده بودیم و خود را از ارتفاع 2000 متری به حدود 4000 متری رسانده بودیم. اما ادامه ی مسیر از روی خط الراس امکان پذیر نبود. یک فرود پانزده متری و بعد صعود از یک دیواره ی پانزده متری، چیزی بود که روبروی ما ظاهر شده بود. از طرفی آنجا جای چادر هم وجود نداشت. باید خود را به گردنه ی معروف به مارشنو می رساندیم. کمی از قله بازگشتیم و از زیر آن دیواره عبور کردیم.

 

 

ادامه ی مسیر تا قله

ساعت حدود 18 بود که بالاخره نفس راحتی کشیدیم. بر روی گردنه چادر زدیم. غذایی خوردیم و به خواب رفتیم. می خواستیم روز بعد ساعت 8 حرکت را آغاز کنیم و هدف بعدیمان گردنه ی سیاه سنگ ها بود. راهی طولانی پیش رو داشتیم و اگر به آنجا می رسیدیم یک نصفه روز دیگر پیش می افتادیم. از دوردست قله ی کلاچبند (4300 متر) با چهره ی سیاهش نگرانمان کرده بود. به نظر می آمد صعود سختی داشته باشد. بعد از آن چالون شرقی و غربی(4550 متر) دیده می شدند و بعد هم مسیر پر فراز و نشیب تا گردنه ی سیاه سنگها. گردنه ای که چشممان به آن خیره بود و هدف بعدی ما محسوب می شد.

 

پویا، قله ی پسنده کوه

 

صخره های حدفاصل قله پسنده کوه تا گردنه ی مارشنو

 

گردنه ی مارشنو و کمپ ما

 


 

 دوشنبه صبح ساعت 6 بیدار شدیم. شب گذشته ماهیچه های پایم گرفته بودند، ولی آنقدر آب خورده بودیم همه چیز به حالت اول بازگشته بود. دیگر پاهایم درد نمی کردند. شب گذشته شبی آرام و گرم بود. دمای داخل چادر حدود 7 درجه زیر صفر و ارتفاع حدود 3900 متر بود. بادی هم وجود نداشت. مانند یک شب بهاری بود! با این حال معضل اول برنامه های چند روزه زمستانی داشت کارش را شروع می کرد. کیسه خوابهایمان به خاطر تعرق چادر نم دار شده بودند. اما فرصتی برای خشک کردن آنها وجود نداشت! باید آن را به شب موکول می کردیم! شبهای زمستانی شب های بدی هستند! انگار قنداق شده ای و داخل قنداقت هم انواع و اقسام وسایل را به زور چپانده اند! از هر کجای کیسه خوابم و به خصوص کت پرم یک چیز درمی آمد! کت پرم کم مانده بود پاره شود! پویا هم همینطور. از آنجایی که قبلا پاهایم سرمازده و حساس شده بودند باید خیلی از آنها مراقبت می کردم! بنابراین جورابها و پوشهای کفشم دائما داخل کت پرم بودند. به علاوه کفشهایم را هم از نوعی انتخاب کرده بودم که بافتهای پارچه ای و الیافی کمی داشته باشند تا در طول شب یخ نزنند و سریع خشک شوند!

 

 

 

امتداد خط الراس از گردنه ی مارشنو

صبحانه را که خوردیم در هوایی مطبوع چادر را تقسیم کردیم و به زور داخل کوله گذاشتیم و به راه افتادیم. خستگی دیروز خودش را نشان می داد. قلبم نه در سینه ام که در مغزم می تپید و باز همان صدای نفس های زوزه مانند! اما همین که بدنم گرم شد وضعیت هم بهتر شد. آفتاب به ما خورده بود و ما با حداکثر سرعتمان از آن خط الراس عمدتا سنگی عبور می کردیم. اکثر قله های این خط الراس دست به سنگ صعود می شدند ولی سخت نبودند. ما تمام سعی مان این بود که از روی خط الراس حرکت کنیم تا هم قله هایش را صعود نماییم و هم کمتر با شیبهای پر برف و بهمنی درگیر شویم. ولی گاهی اوقات مسیر دیواره ای می شد و مجبور بودیم پس از صعود قله کمی به پایین برگردیم و ادامه ی مسیر را از زیر تراورس کنیم. بیشترین ارتفاعی که امروز باید به آن می رسیدیم قله ی چالون بود که 4550 متر ارتفاع داشت. بنابراین امتداد خط الراس، با شیبی ملایم و با افت و خیز حدود 600 متر از محل کمپ ما ارتفاع می گرفت. ابرهای سیاهی از پشت گرده و تخت سلیمان به سمت ما می آمدند. مشخص بود که بارش زا خواهند بود. امیدوار بودیم بتوانیم با وجود آنها مسیر را تا گردنه ی سیاه سنگها ادامه دهیم.

تخمین ما این بود که صعود امروزمان حدود 8 ساعت زمان خواهد برد که از این بابت این خوشحال بودیم! البته برای یک روز زمستانی زمان کمی نیست ولی در مقایسه با روز قبل که 14 ساعت طول کشیده بود چندان زیاد به نظر نمی آمد. از چندین قله ی فرعی گذشتیم و به همان کلاچبند سیاه رسیدیم که روز قبل نگرانمان کرده بود! اما شاید ساده ترین قله ی این خط الراس بود. تا اینجای برنامه هر کجا که از دور ظاهر وحشتناکی داشت از نزدیک آسان بود و هر جا به نظر آسان می آمد سخت می شد. ساعت حدود 12 ظهر بود که در ارتفاع 4350 متری و زیر بارش برف به کلاچبند رسیدیم. آن ابرها به سرعت حرکت می کردند ولی رمق چندانی نداشتند. همان یک ساعت برف جانشان را گرفت و مشخص بود که دردسرساز نخواهند شد. قله ی چالون شرقی و غربی به نظر خیلی نزدیک می آمدند و بعد از آنها ادامه ی مسیر تا گردنه ی سیاه سنگها به نظر آسان می آمد ولی تجربه به ما می گفت که اگر آسان به نظر می آید پس حتما سخت است!

 

امتداد خط الراس پیش از قله کلاچبند

 

امتداد خط الراس پیش از قله ی کلاچبند

 

قله ی کلاچبند بزرگ

از کلاچبند که سرازیر شدیم دیگر هر کداممان راه خودش را می رفت! با فاصله ولی در دید هم حرکت می کردیم. من غرق در رویا پردازی های خودم شده بودم. در آن محیط، در ارتفاع 4400 متری تا چشم کار می کرد فقط کوه می دیدیم و نه چیز دیگر. فضا به طرز عجیبی وهم انگیز بود و حرکت در آن ارتفاع و دیدن همه چیز از بالا، به انسان نوعی احساس سلطه و قدرت می داد. چیزهایی که در حالت عادی فقط رویا هستند، اینجا، در آن فضای وهم انگیز که فقط صدای پایت و صدای باد در گوشت می پیچد، به نظر عملی می آیند. هنوز وسط دردسری بودیم که خود برای خود درست کرده بودیم، ولی ذهنم دست بردار نبود. به دنبال دردسر جدیدی برای فصل بهار و تابستان می گشت. لحظه ای از کوچه ی کوههای بلند گذشت، خیلی بلند، هشت هزار متری ها! تنها واکنشم در گذر از آن کوچه لبخندی سرد بود. لبخندی که پشتش یک دنیا حرف بود. قبلا دو باری به آن کوچه رفته بودم، البته نه با پول خودم که با کمک حامیان مالی! خاطرات تلخی از ذهنم می گذشت که بازگویشان چندان مفید نیست. هشت هزار متری ها زیبا هستند و انسان، در مواجهه با آنها بی اختیار عاشق شان می شود. بودن در فضایی با آن همه زیبایی و به خصوص بودن برای مدتی طولانی حسی است که باید تجربه اش کرد. آزادی و بی خیالی بی حد و حصر، در کنار صعود، مانند مخدری است که روح و جسم انسان را تسخیر می کند. باید آن را تجربه کرد، باید. اما نباید در پیله اش گیر کرد. در این کوچه باید مسیری را طی که رو به تکامل باشد. تکامل روح و جسم. باید در این مسیر روز به روز کوهنوردتر شد، باید از این کوچه، کوهنوردی را برای ایران به سوغات آورد. اما ما چه می کنیم؟ سوغات ما برای کوهنوردی ایران چیست؟ قیمت این تجربه یا شاید بهتر باشد بگوییم قیمت این شیفتگی در امروز کوهنوردی ما، چیست؟ گاهی کوهنورد با جان خود بهای آن را می دهد، ولی گویی ما با این شیفتگی نه جان خود را، که جان کوهنوردی ایران را گرفته ایم! من خودم عاشق این کوههای بلند هستم. ولی کیفیت را بر کمیت ترجیح می دهم. با اولین دیدار از آنها، ذهن آنقدر درگیر و قلب آنقدر عاشق می شود که کوهنورد فراموش می کند معنای کوهنوردی چیست! به آب و آتش می زند تا خود را بر فراز آنها ببیند، به هر قیمتی، حتی به قیمت جان خودش. آری من هم دو باری به آنجا رفته بودم، یا بهتر بگویم عده ای مرا به آنجا برده بودند تا به من پر و بال داده باشند. عده ای که به زعم من قصدشان سنت شکنی بود. به قصد صعود یک هشت هزار متری از مسیری نو، مسیری که طناب ثابتی بر روی آن وجود نداشته باشد، مسیری که همه ی بار صعودش بر دوش خودشان باشد. مسیری که در آن کوهنوردی کنند، به معنای واقعی کلمه اش. مرا بردند تا بر روی طنابهای ثابت آنها یومار بزنم. اما انتظارشان از من چه بود؟ آیا انتظارشان این نبود تا من هم روزی همان راه را ادامه دهم و به مرحله ای برسم که دست کس یا کسانی را بگیرم و کمکشان کنم تا هیمالیانوردی را از یومار زدن بر روی طنابهایی که من ثابت کرده ام شروع کنند؟ عده ای با این اندیشه مرا با خود بردند و جان خود را به خطر انداختند تا جانی دیگر به کوهنوردی ایران بدهند که حالا با داشتن این همه هیمالیانورد، نه تنها پیشرفت نمی کند که در سراشیبی زوال است. آری من هم آنجا رفته بودم و عاشق آنجا بودم، ولی در سایه ی اندیشه ای نو. اندیشه ای که شاید در آن سالها دست نیافتنی بود، شاید غیر ممکن بود، شاید دراز کردن پا بیشتر از گلیم بود، ولی نو بود. من از زیر آن قله ی هشت هزار متری بازگشته ام و ساعتها برایش گریسته ام. برای هیچ چیز در زندگی ام آنقدر مورد استهزاء و تمسخر قرار نگرفته ام. اما آن کوه هشت هزار متری به من درس ها آموخت، از درس زندگی که بگذریم، از درس انسان شناسی که بگذریم، به من درس کوهنوردی آموخت. در گوش من خواند که اگر به قله نرسیدی به خاطر آن است که اندازه ات هنوز به اندازه ی آن نیست. حالا پس از گذشت چندین سال، تلاش کرده ام تا رشد کنم. تا بهتر شوم. تا برای آن یومارها که بر روی طناب ثابت دیگران زدم، عوضی بپردازم. تا خودم بتوانم صعود کنم و برای دیگران هم ثابت گذاری کنم. تا درک کنم کوهنوردی واقعی آن چیزی نیست که امروز دارد اتفاق می افتد. حالا اگر دوباره فکر یک هشت هزارمتری از ذهنم می گذشت، به این خاطر نبود که دنبال اسمش یا افتخارش باشم، که به این دلیل بود تا خودی بیازمایم. به او قول داده بودم که برگردم و دلم نمی خواست بد قول باشم. ولی اگر نشود چه؟ اگر به هر دلیلی نتوانم به آنجا بازگردم چه؟ آیا کوهنوردی من باید در آن هشت هزار متری و یا جستجو و تلاش برای هشت هزار متری های دیگر خلاصه شود؟ این همه زیبایی که و این همه چالشی را که اکنون بر روی خط الراسی در کشور خودم می بینم و تجربه می کنم چه چیزی کمتر از آن دارد؟ چهار هزار متر ارتفاع کمتر دارد؟ خوب داشته باشد، حداقل طناب ثابت ندارد، باربر و کمپهای آماده و کپسول اکسیژن ندارد. من که استطاعت مالی و گاهی زمانی ندارم تا به صعود آن هشت هزار متری یا یکی دیگر بروم، باید چه کنم؟ دیگر کوهنوردی نکنم؟ نه، نمی شود، این فکرها را باید از سرم بیرون می ریختم، باید از کوچه ی دلسرد کننده ی هشت هزار متری ها خارج می شدم تا بتوانم وارد دنیای زیبای کوههای کشورم شوم. دنیایی از کوههای دشوار، صعب العبور و بعضا صعود نشده ای که آن کوچه در کنار آن معنا می یافت. ولی امروز، همه ی ما کوههای کشورمان و کوهنوردی کشورمان را فدای کوچه ای باریک می کنیم. به خودمان برچسب هیمالیا نورد می زنیم و دچار حرص شهرت می شویم. به واقع کسانی بوده اند که رنگ هشت هزامتری ها را ندیده اند، ولی نامشان بر کوهنوردی ایران سنگینی می کند و جاودانه شده است، نامهایی نظیر زنده یاد فریدون اسماعیل زاده، ابراهیم بابایی، کیومرث بابازاده، زنده یاد جلال رابوکی و ... . از این دست بسیارند و برای توصیف هر کدامشان و بازگویی تاثیرشان در رشد کوهنوردی ایران می توان کتابی نوشت. آری باید از آن کوچه خارج می شدم تا بتوانم فکر کنم، تا ذهنم بسته و محدود به آن نشود، چرا که کوهنورد بودن به معنای واقعی اش ارزشمند تر است تا هیمالیا نورد بودن با معنای امروزی اش.

قله ی چالون اصلی

غرق در اوهام و قدم به قدم پا بر روی قله چالون گذاشتم. ساعت 14:30 شده بود. باد گزنده ای می وزید. دیدار دیواره ی علم کوه لحظه ای خستگی ام را از یادم برد. پویا چند دقیقه ای با چالون اصلی فاصله داشت ولی می دیدمش که دارد در دنیای خودش می آید. آنجا احتمالا آخرین نقطه ای بود که می شد با تلفن صحبت کرد. به کسانی که لازم بود و از جمله مادرم تلفن زدم و گفتم ممکن است تا سه روز آینده امکان تماسی دیگر وجود نداشته باشند. پویا هم رسید و همین کار را کرد. به واقع که خسته بودیم. امتداد خط الراس ظاهرا خوابهای خوبی برایمان دیده بود! چندین جا نقاب و چندین جا سوزنی ها و تیغه های به ظاهر دردسر سازی به چشم می خوردند. فورا سرازیر شدیم. چشممان به گردنه ی سیاه سنگها دوخته شده بود. باد سردی می وزید و نوید شبی سرد را می داد. بعضی قسمتها بسیار ساده بود. بعضی قسمتها هم با برف زیادی پوشیده شده بود و قسمتهایی هم سنگهای تیغه ای عمودی داشت. سخت ترین قسمت درست نزدیک به گردنه بود. ابتدا تصمیم گرفتیم کمی پایین بیاییم و از زیر، تیغه های روبرویمان را تراورس کنیم. ولی پس از مواجهه با شیب بسیار تند و یخ زده، از آنجایی که از خستگی حال بستن کرامپون نداشتیم دوباره صعود کردیم و به سراغ سنگها رفتیم. صعود چند قسمت عمودی و در نهایت گردنه ی سیاه سنگها. ساعت نزدیک 17 بود. خسته بودیم ولی خوشحال از اینکه روز دوم هم موفق شده بودیم طبق برنامه ی مان پیش برویم. حالا یک و نیم روز جلو بودیم.

 

 

 

تلاش برای رسیدن به گردنه ی سیاه سنگ

 

 

امتداد خط الراس بعد از قله ی چالون، قله ی سیاه سنگها در بالای تصویر مشخص است.

 

 تلاش برای رسیدن به گردنه ی سیاه سنگ

سعی کردیم محلی برای چادر پیدا کنیم که از لبه ی گردنه کمی پایین تر باشد تا از وزش باد در امان باشیم، ولی تنها جای چادر همان روی گردنه بود. به ناچار همانجا روی برفها محلی برای چادر درست کردیم و وارد چادر شدیم. امیدوار بودیم روز بعد بتوانیم قله ی علم کوه را صعود کنیم! باز هم می خواستیم گامی بلند و میلیمتری برداریم! ممکن بود به تاریکی بخوریم، ولی قصدمان این بود. طبق پیش بینی ای که داشتیم، تا ساعت13 باید خود را به جانپناه سیاه سنگ می رساندیم و تصمیم نهایی را آنجا می گرفتیم.

 

 

کمپ ما بر روی گردنه ی سیاه سنگها

نمایی از گرده ی آلمانها

اما چیزی که در حال حاضر بیش از هر چیز دیگر ما را نگران کرده بود، مسیر یابی در پیچ خم سیاه سنگها بود. هیچ کدام ما در تابستان آن را صعود نکرده بودیم. البته من دو سه باری در تابستان از این مسیر بازگشته بودم، ولی همیشه آنقدر خسته بودم که توجه چندانی به آن نمی کردم. به علاوه مسیر صعود، آن هم در زمستان با فرود بسیار متفاوت است و من نمی توانستم تصور خودم را از فرود با مسیر صعود هماهنگ کنم. این مسیر را بر روی جی پی اس هم نداشتیم. از طرف دیگر امکان برقراری کارگاه در طول مسیر یا وجود نداشت، یا کارگاهها ایمن نبودند. بنابراین احتمالا ناچار بودیم تمام مسیر را آزاد صعود کنیم. مشکل دیگر ما وضعیت هوا بود. شیبهای بعد از جانپناه سیاه سنگ به شدت بهمنی بودند و طبق پیش بینی هوا، سه شنبه شب بارش نسبتا زیادی داشت. پس اگر فردا نمی توانستیم خود را به قله ی علم کوه برسانیم ممکن بود به خاطر بارش و خطر بهمن مجبور شویم روز چهار شنبه را هم صبر کنیم. بنابراین یک روز را از دست می دادیم. به همین دلیل باید فردا خود را به علم کوه می رساندیم. این موضوع بار روانی زیادی بر ما وارد می کرد. فقط امیدوار بودیم در طول مسیر سیاه سنگها هوا خوب باشد تا دیدمان را از دست ندهیم.

شب پیش از خواب حسابی از خودمان پذیرایی کردیم. به قول پویا لیاقتش را داشتیم و باید به خود جایزه می دادیم! زودتر خوابیدیم، چرا که فردا برای ما روز مهمی بود. روزی تعیین کننده، روزی که باید یکی از سخت ترین قسمتهای این خط الراس را پشت سر می گذاشتیم.

 

 

شب سردی داشتیم. داخل چادر 14 درجه زیر صفر بود، ولی باد زیادی نمی وزید. دلمان نمی خواست از کیسه خوابهایمان جدا شویم. بالاخره 7 صبح این کار را کردیم. ولی آنقدر وقت را کشتیم تا آفتاب به چادرمان بتابد. موقعیت گردنه ی سیاه سنگ ها به نحوی است که خورشید به محض بالا آمدن به آن می تابد. همین که هوا کمی گرم شد، سریع چادر را جمع کردیم. تا اینجا هم دیر شده بود. ساعت حدود 9:15 بود. نگاهی خریدارانه به سیاه سنگ ها انداختیم. حس کوه نوردی مان دهلیزی را نشانه گرفته بود که مملو از برف بود و در بالاترین نقطه ای قرار داشت که دیده می شد. هر دو هم نظر بودیم که باید از آنجا عبور کنیم، پس به راه افتادیم.

 

 

 نمایی از سیاه سنگها، شاخک و قله ی علم کوه

دو دهلیز پر برف و پرشیب روبرویمان وجود داشت. از برف کوبی در شیب زیاد بیزار بودیم. اول من جلو افتادم و سعی کردم به جای تراورس دهلیز اول، از گرده ی سنگی بین دو دهلیز بالا بروم و دهلیز دوم را تراورس کنم. ولی گیر افتادم. زیر برف، سنگهای یک تکه ی لیز یا سنگهای خرد وجود داشت. دیگر راه برگشت هم نداشتم. باید ادامه می دادم. پویا با دیدن این وضعیت کمی وارد دهلیز شد و مسیری آسان تر پیدا کرد. از سر ناچاری تبر یخم را در حجم برف پودری می کوبیدم! تبر هم خوشبختانه خیانت نمی کرد و در چیزهایی که نمی دانم یخ بودند یا سنگ، گیر می کرد. با زحمت فراوانی از آن چند لحظه اضطراب کشنده گذشتم. حالا پویا جلو افتاده بود. او هم در مورد دهلیز دوم همین اشتباه را کرد. به جای اینکه آن را از پایین تراورس کنیم، بالا رفتیم تا برف کمتری بکوبیم. این بار هر دو گرفتار مسیری شدیم با همان وضعیت افتضاح. شیبهای بسیار تند حدود 70 درجه مملو از سنگهای خرد. با زحمت بسیاری به بالاترین نقطه ی ممکن رسیدیم. من ادامه ی راه را نمی دیدم، ولی چهره ی پویا حاکی از آن بود که به بن بست رسیده است! دیگر بازگشت از آن مسیر هم ممکن نبود. اگر مجبور به بازگشت می شدیم، قطعا دو سه متری سقوط می کردیم تا در حجم برف پایین گیر کنیم. دیواره ای جلویمان سبز شده بود که البته عمودی نبود ولی بیش از 70 درجه شیب داشت. تنها راه چاره، فرود بود و چقدر خوش شانس بودیم که در آن فضای کوچک که دو نفر به زحمت می توانستند روی آن بایستند و درست زیر پایمان، سنگ محکمی وجود داشت. برای اولین بار طناب را بازکردیم. بلوکی به دور آن سنگ بستیم و گره بلوک را در شکافی لاخ کردیم تا بیشتر وزن فرود بر روی گره باشد. من روی کارگاه نشستم و پویا 20 متر فرود رفت. چشمانم به کارگاه دوخته شده بود و پویا تمام سعی خود را می کرد که بیشتر وزنش روی پاهایش باشد. من هم فرود رفتم و فورا طناب را جمع کردیم.

 

 

پویا در حال فرود از مسیر اشتباه

حالا من جلو افتادم. حجم برف باور نکردنی بود. نمی دانم در آن شیب وحشتناک چگونه آنقدر برف پودر نشسته بود. چهار دست و پا حرکت می کردم. کمی بالا رفتم، ناگهان پای راستم در فضایی خالی فرو رفت. خوش شانس بودم که توانستم تعادل خودم را حفظ کنم و پایین نروم. زیر پایم حفره ای عمیق شاید به عمق بیش از 3 یا 4 متر وجود داشت. تا کنون ندیده بودم بر روی لبه ی یالچه چیزی شبیه پل های برفی به وجود بیاید که زیرش خالی باشد. اگر به داخل آن می افتادم باید بیل برفم را در می آوردم و تونلی حفر می کردم تا بتوانم از سمتی دیگر خارج شوم! به چپ کشیدم. از تمام ماهیچه های بدنم استفاده می کردم تا بالا بروم. فشاری که برای عبور از نوار صخره ی زیر پایم تحمل کردم شاید به اندازه ی فشار صعود یک مسیر a5.11 بود. ضربان قلبم به بالاترین حد خود رسیده بود. ناگهان پرچم سبز رنگی را دیدم. خوشبختانه راه را درست پیدا کرده بودیم. از آنجا مسیر به چپ می پیچید و بر روی لبه ای از سنگ و شن اسکی بالا می رفت. می توانستم آن را در ذهنم پیدا کنم. تابستان از آنجا گذشته بودم.

 

 

 مسیر تقریبی ما بر روی سیاه سنگها

هوا بسیار عالی بود. بدون باد و آفتابی. با یک لباس لایه ی اول و یک لایه ی دوم حرکت می کردیم. دوباره مسیر به راست پیچید. سه دهلیز روبرویمان وجود داشت. هر دو با هم دهلیز راست را برگزیدیم. می دانستم که دو قسمت در این مسیر وجود دارد که با کابلهای فولادی ایمن شده اند. چشمم به دنبال آنها بود، ولی اثری نمی دیدم. قسمتی بسیار پر شیب را از بالای دهلیزی دیگر تراورس کردیم. کارگاه بی کارگاه! اصلا چیزی وجود نداشت. زیر پایمان را نگاه نمی کردیم. منظره ی سقوط دهان آدم را خشک می کرد و اضطرابی  ایجاد می کرد که اجازه نمی داد از تمام توان و فکرمان برای ادامه ی صعود استفاده کنیم. می دانستم امتداد یکی از کابلها بر روی تراورسی پر شیب قرار دارد. ولی نمی دانستم که این تراورس همان است یا نه. تراورس که تمام شد وارد دهلیزی شدیم و کابل را دیدیم. به جز حدود 5 متر آن، بقیه اش زیر برف مدفودن شده بود. از آن کمک گرفتیم و بالا رفتیم. اما کابل دوم کجا بود؟ خدا می دانست. ما که پیدایش نکردیم.

 

 

 

 

عبور از کابل

پس از حدود دو ساعت تقلا وارد دهلیزی شدیم که آن را از پایین نشانه گرفته بودیم. دوباره برف کوبی ملال آور، ناگهان در سمت راست خود چسب شب رنگی به عنوان راهنمای مسیر بر روی سنگی وجود داشت که ای کاش نمی دیدیمش. اگر همان دهلیز پر برف را مستقیم تا انتها صعود می کردیم دردسر کمتری داشت. به سمت آن چسب تراورس کردیم و از شیب وحشتناکی گذشتیم. حالا باید از آن سنگ صعود می کردیم. سرما را به جان خریدیم و دستکشهایمان را در آوردیم تا با تسلط کامل گیره بگیریم. بالا بالا بالا! انتهای سنگ دیگر گیره ای وجود نداشت. به ناچار خود را با شکم روی سنگ انداختم و مانند مار نیم متر خزیدم. روی سنگ آنقدر محل کوچکی بود که سرم در فضای پرتگاهی پشتش معلق بود! شیبهایی که تا علم چال امتداد می یافتند. فشار کوله داشت خفه ام می کرد. خودم را جمع و جور کردم و ابتدا روی زانو بلند شدم و بعد چهار دست و پا به امتداد مسیر که به صورت خر سواری بود رسیدم. نفسی کشیدم. اینجا انتهای آن دهلیز بود. تقریبا کار سیاه سنگ ها تمام شده بود. بقیه اش مانند یک بازی فکری بود! باید از لابه لای سنگها عبور می کردیم. مسیر از اینجا به بعد با سنگ چین های زیادی علامت گذاری شده بود. پویا را می دیدم که همان بلایی سرش آمده است که چند دقیقه پیش سر من آمده بود! او هم داشت مثل مار می خزید! خنده ام گرفته بود! تا بیاید دوربین را در آوردم و چند عکس گرفتم.

 

 

دهلیز انتهایی زیر قله ی سیاه سنگها

 

یالی که از پایین سمت چپ به بالا و راست امتداد دارد به چالون می رسد

 

قله ی چالون و گردنه ی بین سیاه کمان و چالون در این تصویر مشخص است

گاهی مطمئن نبودیم مسیر درست است یا نه، به همین خاطر فقط یک نفر صعود می کرد و اگر درست بود دیگری هم می آمد، در غیر این صورت تا بازگشت نفر اول از مسیر اشتباه، نفر دوم راه درست را پیدا می کرد. به این ترتیب دائما جایمان عوض می شد. بازی دلچسبی بود. بیشتر باید مغزمان را به کار می گرفتیم و چشممان را باز می کردیم. 

ساعت 13:30 هوا مه گرفته بود که به جانپناه سیاه سنگ رسیدیم و تصمیم گرفتیم تا قله ی علم کوه صعود را ادامه دهیم. قصد صعود شاخک را نداشتیم چون عبور از روی خط الراس آن درست مانند حرکت روی ریزشی های بالای دیواره بود. خیلی خطر ناک! بنابر این مسیر تابستانی را با کمی تغییر ادامه دادیم. وارد دره ای شدیم که زیر شاخک قرار داشت. تا اینجا تراورسمان مانند مسیری بود که تابستانها صعود می شود. اما دیگر تراورس جایز نبود. تقریبا مستقیم از حاشیه های دهلیز زیر دیواره های شاخک بالا رفتیم و هر جا به نوار های سنگی می رسیدیم به چپ حرکت می کردیم. باید خود را به گردنه ی بین شاخک و قله ی مرجیکش می رساندیم. کرامپون بسته بودیم تا اگر برف سفت بود دچار درد سر نشویم. دره ی مشرف به

این گردنه دره ای جنوبی است. در ساعات آفتابی برف آن آب می شود و در ساعات سرد یخ می زند. پس احتمالا با دو پدیده مواجه بودیم، برف کمتر ولی یخ زده. به همین دلیل کرامپون ها را بسته بودیم و بسیار هم کمکمان کرد. هوای آفتابی جایش را به باد و برف داده بود. برف به صورتمان می کوبید و به خاطر مه قادر به تشخیص گردنه نبودیم. فقط می دانستیم سمت چپمان قرار دارد. ولی چقدر چپ نمی دانستیم. فقط حس مان بود که ما را پیش می برد.

 

 

امتداد مسیر پیش از جان پناه

 

 

 جان پناه سیاه سنگ که تا طبقه ی دوم پر از برف است

 

 

شیب های برفی زیر گردنه ی مرجیکش و شاخک

در آن برهوت سفید دیگر نشانه ای وجود نداشت تا بتواند با آموخته ها ترکیب شود و راه را نشان دهد. در چنین موقعیت هایی  فقط حسی وجود دارد که اگر پرورش داده نشده باشد حسی کشنده خواهد بود. حسی که باید بارها در کوههای کم خطر آزمایش خود را پس داده باشد تا بتوان به آن اطمینان کرد. این همان تفاوت کوه نوردان با تجربه و بی تجربه است. البته تجربه و دید کوهنوردی الزاما با سابقه ی کوهنوردی متناسب نیست، هر چند سابقه لازم است ولی کافی نیست. این همان فرقی است که باعث اختلاف نظر بین دو کوهنورد می شود، اینکه یکی هوا را برای صعود مناسب می داند و دیگری نامناسب، یکی مسیر سمت راست را ترجیح می دهد و دیگری سمت چپ. همه ی ما بارها با این حس روبرو شده ایم. اما جایگاه این ندای درونی کجاست؟ نجات می دهد یا خطر آفرین است؟ آیا وقتی عقل از تصمیم عاجز است این حس می تواند فرمان را به دست بگیرد؟ آیا این حس همان جرات است؟ آیا یک کوه نورد عاقل به آن صدای درونی گوش می دهد؟ ما که داشتیم به آن صدا گوش می دادیم. اصولا از روزی که کوهنوردی را شروع کرده بودیم کارمان غیر عقلانی بود! قطعا عقل مان رخت خواب گرم و نرم را به تقلا در این سفیدی ترجیح می داد. ما کوهنوردی می کنیم چون عاشقیم و عشق را با عقل سر و کاری نیست. اما حالا که پا را بر روی عقل گذاشته بودیم و برای ارضای حس ماجرا جویی و حس کمال طلبی مان راهی اینجا شده بودیم، کار درست چه بود؟ باید همچنان پا بر روی عقل می گذاشتیم؟ این سوال بی جواب همیشه برایم وجود داشته که تا کجا می توان از این حس تبعیت کرد؟ کجا باید جلوی آن عشق را گرفت تا به فاجعه تبدیل نشود؟ آن عشق به ما جرات می داد، جرات می داد تا پایمان را پیش بگذاریم، تا جسارت کنیم، ولی کدام قدم، آخر شجاعت است و اول حماقت؟ از کجاست که قدم به قدم به فاجعه نزدیک تر می شویم؟ آیا این ربطی به خود شناسی دارد؟ آیا آن حس که اکنون در سفیدی مطلق ما را هدایت می کرد و به جلو می برد می توانست در موقع لزوم بازدارنده هم باشد؟

 


 

 آن حس پس از دو ساعت ما را درست به همان گردنه رساند! به پاکوب پیش از قله ی علم کوه. ساعتی بعد بر فراز علم کوه بودیم، حدود ساعت16:30 روز سه شنبه. خوشحال و مغرور از پیروزیمان. ما توانسته بودیم با تحمل فشار بدنی زیاد و تبعیت از حس کوهنوردیمان یک روزه از گردنه ی سیاه سنگها خود را به قله ی علم کوه برسانیم و در مجموع، قسمت اول برنامه یمان را که صعود پسنده کوه تا علم کوه بود، فقط طی سه روز عملی نماییم. تقریبا 2 روز زودتر از پیش بینی مان.

 

 

پاکوب قبل از قله ی علم کوه

 

قله ی علم کوه

آن حس مانند کودکی می ماند که ما آن را تربیت می کنیم. ما مانند پدر یا مادرش هستیم و اوست که باید تحت فرمان ما باشد. اما بارها دیده ام کوهنوردانی بوده اند که اختیارشان را به آن حس داده اند. آن حس اگر درست تربیت نشده باشد به نوعی به ما القا می کند که شکست ناپذیریم، که آسیب ناپذیریم و گاهی القا می کند که این کوهها با ما دوست هستند و بلایی بر سر ما نمی آورند، القا می کنند که آسیب دیدن و یا حتی کشته شدن فقط برای دیگران است، چون کوهها فقط دوست ما هستند و نه دوست دیگران! اما اگر آن حس با واقع بینی در هم تنیده شده باشد و رشد کرده باشد، اگر خیالات و کمال طلبی های بی حد و حصر انسانی اجازه ی ورود به آن را پیدا نکرده باشند، حسی است حیات بخش. حسی است که در همان سالهای اولیه ی کوهنوردی شکل می گیرد و تا آخر با کوهنورد باقی می ماند. همه ی ما کوهنوردان، فیزیکی یکسان داریم که با تمرین رشد می کند و قوی می شود. بدن همه ی ما می تواند به سرما، به گرما، گرسنگی و بی خوابی عادت کند. ولی آن حس است که بین کوهنوردان تفاوت ایجاد می کند. حسی که ایده آلهای ما را می داند، حرفهای دیگران را کنارش قرار می دهد، می بیند و می شنود و در مسیر پیله کوهنوردی ما شخصیت می گیرد. زمانی می توان گفت حس ما درست تربیت شده است که گاهی اوقات بازدارنده باشد، حسی که همیشه فقط ادامه دادن را تجویز کند باید از نو تربیت شود. من حسم را آزموده بودم. پویا هم همینطور. بارها و بارها حسم به من گفته بود که بایست. دیگر ادامه جایز نیست. بارها و بارها در فضای باز و در سرما شب را به صبح رسانده بودم، چون آن حس این طور خواسته بود. بارها و بارها گم و دوباره پیدا شده بودم. حالا پس از سالها دیگر به او اعتماد داشتم. شاید یکی از دلایلی که در دوران نوجوانی ام گاهی تنها و حتی وسط هفته به کوههای ساده می رفتم همین بود. تنهایی تو را فقط متکی به خودت می کند. وادارت می کند فکر کنی. با خودت صحبت کنی. بلند بلند حرف بزنی و تصمیم بگیری. در واقع با حست حرف بزنی. تربیت این حس از انتخاب بین دو مسیر پاکوب و گاهی نزدیک به هم آغاز می شود! می خواهم بگویم هر قدم و هر تصمیم ما آن را می سازد و شکل می دهد. پس باید قدم به قدم پیش رفت. این روش درستی است. باید ابتدا انتخاب پاکوب مناسب را آموخت و بعد به سراغ مراحل پیچیده تر رفت. در مراحل آخر حس کوهنوردی ات به جایی می رسد که کافی است کوه را به او نشان دهی. خودش بهترین مسیر صعود را می یابد، بی آنکه دیگر به جستجوی پاکوبی باشد و این سرانجام، همان است که اندیشه های نو خواهد آفرید. مسیرهای جدید خواهد یافت و مایه ی پیشرفت و حرکت رو به جلو خواهد بود. اما همه ی اینها از قدم اول آغاز می شود. این قدم اول برای من با جمشیدیه و کلکچال شروع شده بود و با راهنمایی عده ای رشد کرده بود که خودشان سالها روی تمایلات و احساسات کوه نوردیشان کار کرده بودند. روزی از دوستی نقل قولی شنیدم از زنده یاد فریدون اسماعیل زاده: هر جا احساس کردی باید بایستی بایست. حتی شده برای چند روز متوالی. این حرف اسماعیل زاده به دل من هم نشسته بود. این حس همانطور که شجاعت می آفریند باید ترس هم  بیافریند. ولی ما اغلب ترس را ننگ می دانیم، در صورتی که اینچنین نیست. ترس نوعی واکنش روحی است برای دفاع از ما. گاهی اوقات دچار غرور می شویم یا از سر خجالت و رو دربایستی آن را پنهان می کنیم. می ترسیم، ولی ادامه می دهیم. این اصلا روش درستی نیست. ادامه دادن در این شرایط نه شجاعت که حماقت محض است. از ترسیدن نترسیم. منشا آن را بیابیم و با آن منطقی برخورد کنیم. دوای آن تمرین و تجربه کردن است. دوای آن رک بودن و گفتن است. من بارها در کوه ترسیده ام. هر چقدر بیشتر کوهنوردی را آموختم و آگاه تر شدم ترسهایم هم بیشتر شدند. تا زمانی که بهمن را نمی شناختم از هیچ برف و هیچ شیبی نمی ترسیدم ولی حالا می ترسم. نترس بودن از سر بی آگاهی به معنای این نیست که کوه نورد خوبی هستیم، بلکه گاهی ترسو بودن عین شجاعت است. تصمیم به بازگشتن از زیر قله ای که حس مان می گوید خطرناک است و حس مان از آن ترسیده، شجاعانه ترین تصمیمی است که یک کوه نورد می تواند بگیرد. چرا که کوه نوردی موفق است که ابهت کوه او را نگیرد، او را فریب ندهد و به سوی مرگ نکشاند.

اما همان حس در آن هوای پیچیده از پیدا کردن جانپناه خرسان عاجز شده بود! چپ و راستمان را گم کرده بود. از قله ی علم کوه که سرازیر شدیم بورانی به راه بود. من حس می کردم که سمت راست باید پرتگاه باشد و به سمت گرده آلمانها و گردنه ی شانه کوه برود، سمت چپ هم به سمت حصار چال می رفت. گیج شده بودیم. جی پی اس هم از فرط سرما روشن نمی شد! شاید 10 دقیقه مبهوت با هم بحث می کردیم و در نهایت تصمیم گرفتیم چند لحظه صبر کنیم. شاید باد، کمی ابرها را جابه جا کند و بتوانیم یال را تشخیص دهیم. چند دقیقه ی بعد، برای لحظه ای شبه جانپناه را دیدیم. فقط دو سه ثانیه. همین برایمان کافی بود تا تمام نشانه های مورد نیازمان را در ذهن مان حک کنیم. ده دقیقه ی بعد کنار جانپناه بودیم،فقط ده دقیقه با آن فاصله داشتیم! تا همین چند دقیقه ی پیش نزدیک بود چادر بزنیم، ولی خوش شانس بودیم که توانستیم جان پناه را بیابیم. جان پناه در نداشت و داخلش پر از برف بود. در واقع برف ورودی آن را کاملا بسته بود. شروع به کندن برف جلوی در کردیم و ناگهان متوجه شدیم پشت آن برفها برای دو نفر فضای خالی وجود دارد. از زدن چادر راحت شده بودیم. هوا هم داشت بهتر می شد. این قصه ی هر روز ما بود. صبح ها آفتابی، از ظهر تا عصر مه و باد و برف، عصر تا شب هوای صاف و همراه با باد. شب ها هم گاهی اوقات برف می بارید.

 

 

 

پیش از جان پناه خرسان

 

 

جان پناه خرسان

ساعت حدود 17:30 پیش از مستقر شدن در جانپناه لحظاتی توانستیم خرسان ها را ببینیم. وحشتناک بود. واقعا ترسناک. تلی از سنگهای خرد و ورقه ای با ظرافتی عجیب روی هم چیده شده بودند. از خرسان شمالی به بعد فقط تیغه ای دیده می شد که که هیچ ایده ای نسبت به آن نداشتیم. این خط الراس فقط یک بار توسط محمد نوری درنوردیده شده بود. محمد در پاسخ به اینکه چگونه زمستانی و به تنهایی از آن گذشته است حرف جالبی زده بود: مجبور بودم آن را ادامه دهم چون دیگر راه برگشتی نداشتم! ولی ما امیدوار بودیم! شاید کمی دچار غرور شده بودیم یا شاید تصور می کردیم که این هم یک تیغه است مانند سایر تیغه ها. از طرفی از همه ی دوستانمان شنیده بودیم که صعود خرسان شمالی از جانپناه خرسان فقط بیست دقیقه طول می کشد! بنابراین برای درگیری با بقیه ی خط الراس، وقت کافی داشتیم. خیلی امیدوار بودیم، دژ مستحکم خرسانها در مقابلمان صف آرایی کرده بود! شاید سالها منتظر مانده بود تا دوباره کسی او را به مصاف دعوت کند! باید فردا صبح زود راه می افتادیم، نباید بیش از این منتظرش می گذاشتیم.

 

 

داخل جان پناه خرسان

 

 

خط الراس خرسانها

 

 

جانپناه سیاه سنگ با آنکه از هر لحاظ و به خصوص به خاطر جای زیاد و نداشتن سقف کوتاه، از چادر بهتر بود، ولی یک بدی داشت. با وزش باد پودر برف وارد آن می شد. تمام سوراخ ها و درب ورودی و هر جایی را که به ذهنمان می رسید پوشانده بودیم، ولی فایده نداشت. قبل از خوابیدن باید کیسه خوابهایمان را که مانند چوب سفت شده بودند، خشک می کردیم. پویا کیسه خوابش را دور خودش می پیچید و بعد کت پرش را روی آن می پوشید! من هم آن را پشت و رو می کردم و وارد قسمت خیسش می شدم، چون داخل آن خشک بود و باید بیرونش هم خشک می شد تا کم کم به داخل سرایت نکند. اما بی فایده بود. چرا که در طول شب دوباره خیس می شد. صبح چهارشنبه که بیدار شدیم، روی کیسه خوابهایمان پودر برف نشسته بود. آنها را تکاندیم. گویی خشک نگه داشتن کیسه خواب راه حلی ندارد. قبلا کیسه ی بیواک را هم امتحان کرده بودم، ولی کار را خرابتر می کرد! چرا که رطوبت بدن، میان کیسه خواب و کیسه بیواک یخ می زند و باعث خیسی بیشتر می شود.

دیشب شب سردی بود! داخل جانپناه 17 درجه زیر صفر بود و باد شدیدی می وزید. بد شانسی دیگری که دیروز آورده بودم شکسته شدن زیپ گترهایم بود. شاید باید مانند پویا از کفشهای سه پوش استفاده می کردم که دردسر گتر را نداشته باشم، ولی کفش دو پوشم حتی از کفش سه پوش هم گرم تر بود و به همین دلیل آن  را انتخاب کردم. صبح ساعت 9:30 از جان پناه خارج شدیم. سرمای عجیبی بود. باد و پودر برف هم خیلی آزارمان می دادند. به خصوص آن که دیشب برف تازه ای باریده بود و حالا پودرهایش به هوا می رفت. از آنجاییکه گتر نداشتم پویا جلو افتاد. چند دقیقه ی بعد به ابتدای یالی رسیدیم که به گرده ی خرسان شمالی متصل می شد. سمت راست بهمن و سمت چپ نقابهای بزرگ و شیبهای تند واقعا ریزشی وجود داشت. دست ها و پاهای هر دوی ما سرد بودند و هر لحظه سردتر می شدند. باید مسیری را انتخاب می کردیم. خرسان شمالی معمولا تابستانها از روی گرده صعود می شود. اما الان یک جایش مشکل داشت. به نظرم می آمد کمی بالاتر باید از گرده به سمت شیبهای خطرناک سمت چپ (سمت حصارچال) وارد شویم. اگر برف روی شیبها سفت می بود مشکلی پیش نمی آمد، ولی اگر پودری می بودند با توجه به بستر ضعیف سطح زیر آنها قطعا سقوط می کردیم و چون امکان زدن میانی وجود نداشت این سقوط به یک فاکتور دو تبدیل می شد! اما راه دیگر، عبور از شیبهای بهمنی سمت راست بود. چهار یا پنج دهلیز، پر از برف قدیمی و 20 سانتیمتر برف جدید که احتمالا باد آنها را از بارش دیشب روی هم تل انبار کرده بود.

 

 

مسیری که ما برای صعود قله انتخاب کردیم. گرده ی خرسان شمالی در وسط تصویر مشخص است.

 

نمایی دیگر از همین مسیر

خط الراس خرسانها

پویا درست از لبه ی خط الراس و کمی پایین تر از لبه ی نقابها، به سمت گرده رفت. ناگهان هر دو ایستادیم! برف زیر پایمان چند متری ترک خورد و اولین هشدارش را به ما داد. این آخرین حد ریسک پذیری ما بود. همه ی عوامل به ما هشدار می دادند. عقل مان، احساسمان و حتی خود قله ی خرسان! باید به نحوی عمل می کردیم که در صورت ریزش بهمن آسیبی به ما نرسد. پس اول حمایت را آماده کردیم. من کارگاهی زدم و پویا را حمایت کردم. او هم با احتیاط شروع به تراورس از بالاترین نقطه ی بهمن کرد. درست لبه ی نقاب. خوشبختانه برف بالاتر سفت تر بود و ترک همان جا ماند و بیشتر نشد. تنها چاره ی ما برای عبور از دامی که خرسان برایمان پهن کرده بود حرکت از لبه ی ریشه ی سنگ ها بود. پویا هم همین ایده را دنبال کرد، همچنان حمایتش می کردم و او از لبه ی سنگی پایین می رفت و گاه و بیگاه به خاطر ریزش سنگهای زیر پایش که یک متر برف پودری روی آنها را پوشانده بود به زمین می خورد. پویا به این ترتیب دو دهلیز بهمنی را رد کرد و بهمن هر دو را شکست. اما چون درست در تاج بهمن قرار داشت برف فقط از زیر پایش تخلیه می شد، بی آنکه خطری خودش را تهدید کند. خوشبختانه اکثر قسمتها لایه ای برف سفت وجود داشت که ما عملا روی آن راه می رفتیم و لایه ی برف رویی به صورت بهمن شکسته می شد. حدود سی متر آن طرف تر پویا کارگاهی زد و شروع به حمایت من کرد. تمامی کارگاههای ما از کلنگ  تشکیل شده بود که به روش های مختلف از آن استفاده می کردیم.

 

 

من در حال آماده کردن حمایت، خط الراس با شکوه هفت خوانها در عقب تصویر دیده می شود.

 

پویا در حال عبور از ریشه ی سنگها

مسیر صعودمان در سایه قرار داشت و حس سرمازدگی داشت کم کم به پاهایم سرایت می کرد. به پویا که رسیدم فورا ادامه دادم. شیب بسیار تندی را بالا رفتم و با یک لاخ کلنگ کارگاه زدم. پویا هم آمد. ساعت حدود 11 شده بود! باورمان نمی شد خرسان شمالی که فقط 80 متر از لبه ی خط الراس ارتفاع می گرفت چنین بلایی بر سر ما بیاورد. طول سوم را پویا شروع کرد. بالا رفتن میسر نبود و دوباره تراورس کرد. درست از ریشه ی سنگها و بهمنی دیگر. بازی قشنگی بود. تا کنون هیچ کدام ما بهمن هایی مانند آنها را نشکسته بودیم! چون آن بهمن ها خطری برای مان ایجاد نمی کردند، شبیه یک صحنه ی زیبای طبیعی به نظر می آمدند و گاهی از دیدن آنها حتی ذوق می کردیم! پویا کارگاه دیگری زد، باز هم با لاخ کلنگ. من جلو افتادم. من هم تراورس کردم و بهمنی دیگر را شکستم و مورد تشویق پویا قرار گرفتم! آدرنالین در رگهایم می جوشید، پاهایم به کما رفته بودند. قبلا چندین بار آن حس را در پاهایم تجربه کرده بودم! دقیقا می توانستم مرز سرمازدگی را تشخیص دهم. اگر گرمشان نمی کردم بیش از نیم ساعت دوام نمی آوردند. 15 متر تراورس کردم. ناگهان متوجه شدم به محل بسیار بدی رسیده ام. سنگهایی یک تکه با شیب حدود 60 درجه که روی آنها پر از برف بود. برف ها را که کنار زدم، دیدم بر روی دیواره ای با شیب خفته قرار دارم. هر چند صعود یک شیب شصت درجه ای در تابستان کار بسیار ساده ای ست ولی در زمستان داستان متفاوت می شود. سنگها فوق العاده لیز می شوند و کفشهای بزرگ زمستانی نمی توانند بر روی آنها گیره بگیرند. به خصوص گرفتن گیره های اصطکاکی غیر ممکن است و از طرفی، دستها هم دیگر کارایی قبل را ندارند.

 

طول دوم مسیر

طول چهارم مسیر

 

فقط با کلنگ گیره می گرفتیم. شرایطم خیلی بد بود. اول به زیر پایم نگاهی انداختم. اگر پاندول می شدم یک آونگ بزرگ می دادم و احتمالا در برفهای پایین تر متوقف می شدم. کلنگم را در شکافی کرده بودم و نیرویی گشتاوری به آن وارد می کردم تا از شکاف بیرون نیاید. دستها و پاهایم داشتند از فر ط فشار می لرزیدند. واقعا در مخمصه ی بدی بودم. لحظه های چشمانم را بستم، ترس را از خودم دور کردم و توانستم تمرکز کنم. اشتباه بدی کرده بودم! دو عدد ترایکم و سه عدد کیل به همراه داشتیم که یادم رفت از پویا بگیرم. فقط یک تسمه داشتم. تسمه را در آوردم و گره زدم. گره را داخل همان شکافی قرار دادم که کلنگم در آن بود. سپس در وضعیتی بد در حالی که با دست گیره گرفته بودم با تیغه ی کلنگ گره را به عمق شکاف فشار دادم. اما وقتی امتحانش کردم بیرون آمد. دوباره گره را در نقطه ای دیگر گذاشتم و این بار به نظرم گیر کرده بود! طناب را داخل میانی ام انداختم. دیگر نمی توانستم آن وضعیت را تحمل کنم. باید بدنم را حرکتی می دادم تا عضلات درگیرم عوض شوند! یک متر دیگر تراورس کردم. اما حرکت بدی زدم که موجب شد کلنگم از گیره ای که گرفته بود جدا شود. پاندول شدم و منتظر بودم تا گره عمل کند! ایستادم. گره بهتر از آنی که به نظر می رسید عمل کرد و در جای خودش محکم ایستاد! نفسم بالا نمی آمد! چاره ای نداشتم، باید از آن نوار سنگی بد قلق عبور می کردم. پویا آنقدر سردش شده بود که مرا در همان وضعیت روی کارگاه ثابت کرد و تمام لباسهای پرش را پوشید! من باز هم تلاش کردم. بیش از یک ساعت آن بیست متر طول کشیده بود. باز هم پاندول شدم و باز هم ... . پنج بار سعی کردم از قسمتهای مختلف آن سنگ عبور کنم و هر پنج بار پاندول شده بودم! دیگر داشتم نا امید می شدم! واقعا داشتم به این نتیجه می رسیدم که عبور از آن امکان پذیر نیست! فقط یک مسیر دیگر به ذهنم می رسید. امتحانش کردم . بالاخره موفق شدم. به بالای آن سنگ که رسیدم بدنم ضعف کرده بود. چیزی نمانده بود چشمانم سیاهی بروند. آنقدر به بدنم فشار آمده بود که همانجا ایستادم. پویا گفت دو سه متر دیگر طناب داری برو ! شاید تا کنون برایم پیش نیامده بود که در کوه بگویم دیگر نمی توانم. همیشه به نحوی گلیمم را از آب بیرون کشیده بودم! اما در آن لحظات حتی توان حرف زدن نداشتم. برف پودری را کندم و حجم برف سفتی پیدا کردم. کلنگم را در آن فرو کردم و با پا روی آن ایستادم. محکم محکم بود. پویا آمد اما دیگر نه از آن مسیر مسخره. کمی تراورس کرد و بعد از باز کردن میانی با کمی فشار بروی کارگاه و طناب از قسمتی بسیار پرشیب مستقیم بالا آمد و ادامه داد. 25 متر دیگر با قله فاصله داشتیم. پویا تقریبا زمین را شخم می زد. اول برف آن را می ریخت. سپس سنگهای خرد را آنقدر می کند تا به جای نسبتا سفتی برسد. من هم بیش از آنکه حواسم به حمایت باشد حواسم به سنگهایی بود که پایین می آمدند. اما باز هم با وجود تمام این کارها به زمینی محکم و قابل اعتماد برای گام برداری نمی رسید. در آن شیب تند چهار دست و پا حرکت می کرد. دو میانی در طول مسیر زد. اولی خوب بود ولی دومی سنگ محکمی نبود! فقط می توانست ضربه ی سقوط را بگیرد. از دید من که محو شد فقط صدای دادش را شنیدم که از سر خوشحالی نمی دانست چه کار کند! ساعت از 13 هم گذشته بود. با فریاد به من فهماند که امکان زدن کارگاه وجود ندارد و باید هم زمان صعود کنیم. من هم به راه افتادم و توصیف اینکه چگونه به یال منتهی به قله رسیدم واقعا با کلمات ممکن نیست. دست و پایم را از روی هر سنگی که بر می داشتم به پایین می رفت. به سر یال که رسیدم پویا روی قله بود.

 

 

قله ی خرسان شمالی

 

طبق معمول هوا دوباره داشت خراب می شد. آنقدر گیج و خسته بودیم که نمی دانستیم باید چه کار کنیم. امتداد یال قله به دیواره ی خرسان شمالی منتهی می شد که با توجه به طناب 50 متری ما با دو فرود به ادامه ی خط الراس می رسید. اما ما حتی برای یک فرود هم نتوانستیم کارگاه پیدا کنیم. به هیچ سنگ و شکافی نمی شد اعتماد کرد. کمی از لبه ی خط الراس پایین آمدیم. ادامه ی مسیر را که دیدیم خشکمان زده بود. به فرض که از این دیواره ی لعنتی گذشتیم! عبور از ویرانه کوه را چه می کردیم. درست به مثابه خودکشی بود. اما دلمان نمی خواست تسلیم شویم. از طرفی امروز دیگر زمان کافی برای ادامه نداشتیم. زیر قله ی خرسان شمالی محلی برای چادر پیدا کردیم و چون مطمئن بودیم فردا هم این خط الراس تمام شدنی نیست و قطعا نمی توانیم خود را به گردنه ی هفت خوان برسانیم باید جای چادر دیگر پیدا می کردیم. تنها جای چادر باقی مانده زیر خرسان جنوبی بود. اما برای ادامه سه راه وجود داشت. یکی آمدن به کف یخچال نگین و صعود مجدد به گردنه ی هفت خوان بود. یعنی حذف خط الراس خرسانها که به دل هیچ کدام از ما نمی نشست! دوم تراورس از زیر لبه ی خط الراس، یعنی همان روشی که امروز برای صعود خرسان شمالی استفاده کرده بودیم که این روش هم بسیار خطرناک بود. حجم زیادی از برف در دهلیزهای زیر خط الراس وجود داشت و تعداد این دهلیزها هم کم نبود. از طرفی اصلا دلمان نمی خواست راه سوم یعنی عبور از روی خط الراس را امتحان کنیم. راه چهارم پذیرش اتمام برنامه بود. این کار منطقی ترین و با توجه به توان و جسارت و ابزار و سایر فاکتورهای ما بهترین بود! اما ما موفق شده بودیم از پسنده کوه تا علم کوه را تنها طی سه روز صعود کنیم و وقت کافی داشتیم. نمی دانم اگر آن شب نزدیک قله ی خرسان شمالی چادر می زدیم و می خوابیدیم تا خستگی مان رفع شود باز هم همین تصمیم را می گرفتیم یا نه؟! پویا را نمی دانم، ولی من از وضعیت خرسانها ترسیده بودم! مسیری به غایت ریزشی که هیچ تکنیکی در کوهنوردی برای صعود آنها تعریف نشده است! فقط شانس می توانست ما را به سلامت از آن خط الراس عبور دهد. ولی آنقدرها به خوش شانس بودنمان ایمان نداشتیم که مسیر را ادامه دهیم. تصمیم خود را گرفتیم. دیگر ادامه نمی دهیم. با خودم عهد کردم اگر از آنجا سالم بازگردم دیگر هیچ گاه اسم خرسانها را نیاورم! اما برگشتن هم خود معضلی شده بود. امکان نداشت بتوانیم از آن شیبها باز گردیم. همیشه باز گشت از صعود سخت تر است. باید فرود می رفتیم، اما فرود از مسیر صعودمان ممکن نبود. به ناچار خود را به گرده ی خرسان شمالی رساندیم. یک بلوک از یک سنگ گرفتیم. با ترس و لرز و تقریبا روی دستها و پاهایمان با کمترین فشار روی کارگاه 25 متر فرود رفتیم. یک کارگاه دیگر باید پیدا می کردیم. پیش از فرود سنگی را برای کارگاه دوم نشان کرده بودیم! ولی وقتی به آن رسیدیم با یک ضربه ی پا تا حصارچال پایین رفت! شروع به کندن گرده کردیم! بیش از بیست دقیقه سنگها را می کندیم! این خرد بودن تا پوست و استخوان این سنگها رسوخ کرده بود! پویا با تیز بینی توانست جایی را برای فرود پیدا کند! البته قطعا در سنگ نوردی به آن کارگاه گفته نمی شود، ولی تنها راه باقی مانده برای ما بود. اگر تحمل کافی برای فرود نمی داشت مجبور بودیم دوباره صعود کنیم یا یکی از تبرهایمان را جا بگذاریم. بلوکی پنج میلیمتری در شکاف قرار دادیم و گره اش را در وضعیتی گذاشتیم که بلوک چرخش نکند. یک تبر یخ هم در محلی مناسب به عنوان بازوی دوم قرار دادیم. ولی وزن فرود روی بلوک بود. نفر اول فرود رفت و وقتی از محکم بودن بلوک مطمئن شدیم، نفر دوم بدون تبر فرود رفت. با دو فرود به نقابی رسیدیم که حمایت را از آنجا آغاز کرده بودیم . بیست دقیقه ی بعد وارد جانپناه خرسان شدیم. ساعت حدود 17 بود. 5 ساعت صعود و 3 ساعت فرودمان به طول انجامیده بود.

 

 

گرده خرسان و مسیر فرود ما

کارگاه فرود دوم

پویا در حال فرود

جانپناه خرسان پس از بازگشت، هوا دوباره خراب شده است

 

آن شب حسی میان خوشحالی و غم داشتیم. خوشحال از اینکه تا اینجای کار را با سرعت و به سلامت پشت سر گذاشته بودیم و غمگین از اینکه نتوانسته بودیم از سد خرسانها بگذریم. خرسانها نمونه ی خوبی بودند از قدرت طبیعت در مقابل توان آدمی و ابزارهای ساخته ی او. خرسانها قدرت تصمیم گیری ما را به حد بالاتری ارتقا دادند و دری دیگر از شجاعت را به روی ما گشودند. اما فردا روز بازگشت بود. نمی خواستیم از سیاه سنگها دوباره عبور کنیم، پس همان مسیری را برگزیدیم که محمد نوری پس از اولین صعود زمستانی و انفرادی مسیر آرش بر روی دیواره ی علم کوه برای بازگشت استفاده نمود. فرود از دهلیزهای زیر خرسان شمالی، اما قصد ما پس از رسیدن به کف یخچال نگین صعود مجدد شانه کوه و بازگشت از طریق سرچال نبود. می خواستیم از مسیر منتهی به دره ی سه هزار و روستای درجان خود را به تنکابن برسانیم! ولی یک ترس وجود داشت! بهمن! باید تمام دانش کوهنوردی مان را جمع می کردیم تا دچار بهمن نشویم. از طرفی دیگر مطمئن نبودیم یک روزه به درجان خواهیم رسید یا نه. اما فارغ از همه ی اینها آن شب اتمام برنامه ی مان را جشن گرفتیم و پیش از خواب با هم می خواندیم:

طوفان رو پشت سر بذار!

اون سمت ما آبادیه!

این زمزمه تو گوشمه! فردا پر از آزادیه ...

و خوابی خوش تا 9 صبح روز پنجشنبه26 بهمن. خیلی دیر بیدار شدیم، ولی سریع جمع و جور کردیم و به راه افتادیم.

روز قبل دو مسیر را در نظر گرفته بودیم. اولی سمت راست بود (مسیر شمالی تر) و بدون هیچ بهمنی. ولی احتمالا از حاشیه های مرتفع و پر شیب دیواره ی نگین سر در می آورد.  دومی یالی بود که رسیدن به آن نیازمند بریدن چند بهمن بود. ولی سریع تر و کم دردسرتر. اگر میزان خطر در واحد زمان را چگالی خطر بنامیم، فرود از مسیر سمت راست اگر چه چگالی خطر کمتری داشت، ولی به خاطر طولانی تر شدن مدت حضور در منطقه ی خطر، ریسک آن مشابه و یا حتی بیشتر از مسیر سمت چپ بود که چگالی خطر بیشتری داشت ولی کمتر از یک ساعت می شد از آن خارج شد. این همان فلفسه ی صعود سریع و سبکبار است! بنابراین مسیر یالچه ای با خطر بهمن را انتخاب کردیم و دهلیزها را از بالاترین نقطه و به نوبت بریدیم. ساعت 11 انتهای آن شیب های بهمنی بودیم و ساعت 12 کف یخچال نگین در حال عکاسی از صحنه های بکر و بی نظیر اطراف. شکوه خط الراس هفت خوانها باور نکردنی بود. خط الراسی که همچنان حسرت یک صعود کامل بر روی دلش مانده است! باید سریع حرکت می کردیم، وقت به سرعت برای ما در گذر بود. به کف دره ای رسیدیم که ما را مجبور به فرود از یک آبشار کرد و پس از جستجوی زیاد توانستیم برای فرودمان کارگاهی پیدا کنیم. در ادامه ناچار شدیم از دره خارج شویم و با شیبهای تندی را تراورس کنیم. دوباره وارد دره شدیم. بهمن، بسیاری از آبشارها را پر کرده بود و ما بی آنکه مجبور به استفاده از طناب شویم بسیاری از آبشارها را رو به برف و با کلنگ پایین آمدیم. به نقطه ای رسیدیم که حتی فرود هم کارساز نبود. زیر آبشار یک حوضچه ی بزرگ وجود داشت که اگر آن را فرود می رفتیم باید بقیه ی مسیر را شنا می کردیم. رد پای یک حیوان راهی به ما نشان داد. از شیبی صخره ای بالا رفتیم و از طرف دیگرش پایین آمدیم. ساعت حدود 17 بود. کم کم داشتیم از پیدا کردن روستای درجان نا امید می شدیم که ناگهان لوله ی آبی دیدیم. به دنبال لوله ی آب به گوسفند سرایی رسیدیم و پاکوبی پیدا کردیم. هوا دیگر تاریک شده بود. زیر نور چراغ پیشانی پاکوب را ادامه دادیم، ساعت از 20 گذشته بود که به روستای درجان رسیدیم. مشخص بود که روستا تقریبا متروکه است و بویی از تمدن نبرده! در خانه ای را زدیم! مردی به نام شیردل به همراه مادرش در را برای ما گشودند. باور آنکه ما از ونداربن به آنجا رسیده باشیم برایشان غیر ممکن بود! ما بسیار خوش شانس بودیم. در روستایی که کمتر از 30 نفر سکنه داشت در خانه ای را زده بودیم که صاحبش تنها کسی بود که در آن روستا ماشین داشت. ماشینی که بتواند از جاده ی خاکی آن روستا بگذرد و پس از عبور از جاده ی دو هزار ما را به تنکابن برساند. تنها اتوبوس در ترمینال تنکابن به مقصد تهران دیگر داشت حرکت می کرد! ساعت از ده شب گذشته بود که به همراه کوله هایمان و دو ساندویچ سوسیس بندری و زیر نگاه های سنگین و متعجب دیگر مسافران وارد اتوبوس شدیم. ترافیک جاده ی چالوس و در نهایت پیش از چهار صبح روز جمعه، تنهای خسته ی مان را به رختخوابهایمان دادیم، در حالی که روحمان همانجا، در آن حصار 4000 متری مانده بود، تا دوباره ما را به زودی زود به آنجا، به آن بهشت کوهنوردان بکشاند.

 

به سمت یخچال نگین

یخچال نگین، خط الراس خرسانها در عقب تصویر دیده می شود.

دره ی منتهی به سه هزار

کارگاه فرود!

فرود از آبشار یخ زده

روستای درجان

 

 بخش ضمیمه گزارش :

 

 همان طور که قول داده بودیم گزارش تکمیلی و ضمیمه ی این برنامه را در چند بخش زیر ارائه می کنیم:


 

اول تقدیر و تشکر از همه ی دوستانی که به ما لطف داشتند، به خصوص دوستانی که با نظرات ارزشمند خودشان به نقد این برنامه پرداختند. همچنین تشکر ویژه دارم از دوستان عزیزم آقای شجاعی و خانم ابریشمی، جناب نصیری، گروه کوهنوردی همت شمیران و دست اندرکاران سایت کوه نامه  و همه ی کسانی که به انتشار این گزارش کمک کردند. 

·        نظرات وبلاگ ها

1-  دوستی اشاره به تعداد نفرات تیم کرده بودند و نظرشان این بود که دو نفر برای اجرای این برنامه تعداد کمی بوده است.

در پاسخ باید بگوییم به نظر ما این موضوع تا حدی درست است ولی مطلق نیست. بهتر بگویم این موضوع تا حد زیادی به سلیقه و دیدگاه ما باز می گردد. من و پویا چندان موافق کرده های سه نفره نیستیم! البته باز هم تاکید می کنم که این نظر ماست. با این حال ما پیش از اجرای برنامه امکان حضور یک کرده ی دو نفره ی دیگر را هم از نظر گذراندیم که متاسفانه نتوانستیم دو نفری را پیدا کنیم که اولا با هم کوهنوردی کرده باشند و در ثانی با ما! از سویی دیگر در اغلب  موارد حادثه، برای امداد رسانی حتی وجود 10 کوهنورد زبده و آماده هم کفایت نمی کند، لذا به نظر ما کرده ی سه نفره حتی با این توجیه هم چندان مفید نبود.

2-  دوستی پرسیدند چگونه داخل جانپناه سیاه سنگ پر از برف بود؟

با توجه به اینکه پنجره این جانپناه شیشه ندارد و البته در آن هم خراب است باد به راحتی برف را داخل آن تل انبار می کند. این برف گاهی حتی در تابستان هم باقی می ماند و تا برف سال بعد دوام می آورد!

3-  در مورد اینکه خط الراس خرسانها قبلا صعود شده است یا خیر نظرات متفاوتی ارائه شده بود، تصور من هم این بود که آقای محمد نوری از مسیر ویرانه کوه خود را به خرسان جنوبی رسانده باشدکه البته این موضوع برای من و پویا هم بسیار عجیب بود، چرا که ما وقتی از روی خرسان شمالی به امتداد مسیر نگاه می کردیم، به نظرمان گذر از آن واقعا شبیه به خودکشی بود! اما حالا این منطقی تر به نظر می رسد که محمد نوری هم که کوهنوردی فوق العاده آگاه و آماده بوده خود را درگیر ویرانه کوه نکرده باشد، آن هم به تنهایی. نمی دانم کسی این خط الراس را در زمستان صعود کرده یا نه ولی اگر کسی آن را انجام داده باشد و زنده مانده باشد واقعا خوش شانس بوده است!

4-  دوستی نقد به جایی کرده بودند در مورد یکی از جملات بخش آخر گزارش، ایشان نوشته اند:

... و در بخش انتهایی جمله ای ناشایست و نابجایی مشاهده کردم. از ما کوهنوردا انتظار میره همونطور که به سنگ و خاک بی جان احترام میزاریم صدها برابر اون به اهالی و بومیان منطقه ای که در حال اجرای برنامه هستیم احترام بزاریم. " مشخص بود که روستا تقریبا متروکه است و بویی از تمدن نبرده " اولا که روستایی که 30 نفر در زمستان سکنه داره متروکه محسوب نمیشه و در خصوص تمدن هم مطالعه کنید حتما نظرتون عوض میشه دوستان.  

حق با ایشان است! البته به هیچ وجه قصد و منظور من توهین و بی احترامی به کسی نبوده است، بهتر بود به جای کلمه ی تمدن از کلمه ی دیگری استفاده می کردم. منظور من پیشرفتهای امروزی و امکانات امروزی بود که درست بیان نشده است. ما با دیدن روستا در لحظه ی اول واقعا شوکه شده بودیم، چرا که خانه ها بسیار ابتدایی و امکانات روستا بسیار کمتر از روستاهای معمولی بود که تا کنون دیده بودیم. به علاوه روستای میانرود که پیش از این روستا قرار دارد، واقعا خالی از سکنه بود، به نحوی که ما در تاریکی شب حتی متوجه آن روستا نشدیم! به هر حال از انتقاد شما سپاسگزارم و از اهالی روستای زیبای درجان نیز عذرخواهی می کنم.

5-  در مورد جی پی اس و مسیر صعود باید بگویم ما مسیر را بر روی جی پی اس ثبت نکردیم یا به اصطلاح مسیر را Track نکردیم. چرا که واقعا لزومی به این کار نبود. در واقع در کل برنامه از جی پی اس فقط یک بار استفاده کردیم و تنها نقاطی که از پیش روی آن ثبت شده بود، مختصات دو جانپناه سیاه سنگ و خرسان بود. اما مسیر با توجه به اینکه روی یک خط الراس است کاملا مشخص می باشد و تمام نقاط و مسیر آن را می توان از نرم افزار  Google Earth به دست آورد (ما هم مختصات جانپناهها را از همین طریق پیدا کردیم). تنها نقطه ی گنگ و دشوار این خط الراس برای پیمایش، مسیر سیاه سنگهاست که البته بهتر بود ما آن را در جی پی اس ثبت می کردیم که نکردیم. اما به خصوص برای زمستان مسیر مطلقی نمی توان برای آن تعریف کرد، ما هم با توجه به توان خودمان و شرایط برف سعی کردیم بهترین مسیر را برگزینیم که الزاما در همه ی قسمتها همان مسیری نبود که تابستان ها پیموده می شود.

 

·        ابزار صعود

 

ابزار شخصی آیدین

1.  جوراب دو جفت(یک جفت داخل کوله به وزن 100 گرم)

2.  شلوار لایه ی یک + لایه ی دو (پلارتک) + شلوار گورتکس که از ابتدا تا انتهای برنامه به تن داشتم.

3.  پیراهن لایه ی یک + لایه ی دو (پلارتک) که از ابتدا تا انتهای برنامه به تن داشتم.

4.  کاپشن گورتکس(300 گرم)

5.  کت پر(1200 گرم)

6.  گتر

7.  کفش دو پوش مدل Lasportiva Spantic

8.  کرامپون کلاسیک مجهز به لایه ی ضد برف (Anti-snow)(900 گرم)

9.  دستکش لایه اول یک جفت

10.                     دستکش پر مدل گایا یک جفت(400 گرم)

11.                     عینک معمولی یک عدد

12.                     کلاه طوفان یک عدد(100 گرم)

13.                     گتر گردن یک عدد

14.                     کیسه خواب پر با درجه ی آسایش منفی 7 درجه 900 گرمی مدل Mountain Hardware(900 گرم)

15.                     کوله پشتی مدل Millet expedition 65+15 بدون روکش کوله (1450 گرم)

16.                     چراغ پیشانی مدل Petzl Tika  با باتری نو بدون باتری اضافی(200 گرم)

17.                     هارنس سبک هیمالیانوردی از مدل های Black diamond(300 گرم)

18.                     هشت فرود + دو عدد کارابین پیچ + کوییک درا (اسلینگ) یک عدد + یک عدد تسمه ی خود حمایت(مجموعا 500 گرم)

19.                     تبر یخ مدل  Petzl Charlet مجهز به چک کش یک عدد(700 گرم)

20.                     باتون یک عدد

21.                     زیر انداز مدل Thermarest تخم مرغی یک عدد(300 گرم)

ü      برای مثال وزن وسایل شخصی من که معمولا در کوله قرار داشتند و حمل می شدند حدود 8 کیلو گرم می شد. در ادامه وزن وسایل عمومی و غذاها هم به این وزن اضافه شده است!

ü      اما وسایلی که من به همراه نداشتم ولی معمولا در برنامه ها نفرات به همراه خود می آورند:

کلاه معمولی(غیر طوفان)( 50 گرم)، دستکش گورتکس سه یا پنج انگشتی و روکش دستکش( 300 گرم)، کیسه خواب خیلی سنگین(1300 گرم)، باتری اضافه(100گرم)، عینک طوفان(200 گرم)، کاپشن پلار(300 گرم)، هارنس معمولی سنگین(100 گرم) بنابراین من در وسایل شخصی تقریبا 2300 گرم بار کمتری از حالت معمول داشتم.

 ابزار شخصی پویا

1.  جوراب دو جفت

2.  شلوار لایه ی یک + لایه ی دو (پلارتک) + شلوار کورتکس که از ابتدا تا انتهای برنامه به تن داشت.

3.  پیراهن لایه ی یک + لایه ی دو (پلارتک) که از ابتدا تا انتهای برنامه به تن داشت.

4.  کاپشن گورتکس

5.  کاپشن پلار ضد باد

6.  کت پر

7.  کفش سه پوش مدل Raichel

8.  کرامپون هفت گوهر مجهز به لایه ی ضد برف (Anti-snow)

9.  دستکش لا یه اول یک جفت

10.                     دستکش گورتکس پنج انگشتی مدل   Milletیک جفت

11.                     دستکش پر  مدل گایا یک جفت

12.                     عینک معمولی یک عدد

13.                     عینک طوفان یک عدد

14.                     کلاه طوفان یک عدد

15.                     گتر گردن یک عدد

16.                     کیسه خواب پر با درجه ی آسایش منفی 12 درجه 2200گرمی مدل   Camp 1100

17.                     کوله پشتی مدل Black Diamond 65+10

18.                     چراغ پیشانی داخل چادر با باتری نو و بدون باتری اضافه

19.                     چراغ پیشانی برای راهپیمایی مدل Black Diamond  با باتری نو بدون باتری اضافی

20.                     هارنس سبک هیمالیانوردی از مدل های Black diamond

21.                     هشت فرود + دو عدد کارابین پیچ + کوییک درا (اسلینگ) یک عدد + یک عدد تسمه ی خود حمایت

22.                     تبر یخ مدل  Lucky مجهز به بیلچه یک عدد

23.                     باتون یک جفت

24.                     زیر انداز مدل Thermarest تخم مرغی یک عدد

ü      کوله ی پویا هم وضعیتی مشابه کوله ی من داشت، به همین دلیل از محاسبه ی وزن آن صرف نظر کردیم!

 

·        ابزار عمومی و فنی

1.  طناب 50 متری ضد آب، هشت میلیمتر (نیم طناب) یک حلقه که برای صعود به صورت دولا استفاده می شد.(1500 گرم)

2.  کیل متوسط 3 عدد(100 گرم)

3.  ترایکم متوسط 2 عدد(100 گرم)

4.  میخ برگه ای کوتاه 1 عدد(50 گرم)

5.  طنابچه ی بلوک 10 میلیمتر 7 متر(100 گرم)

6.  بلوک های کوتاه 5 میلیمتر و 7 میلیمتر 3 عدد(100 گرم)

7.  بیل برف بدون دسته مدل Grivel یک عدد(300 گرم)

8.  چادر مدل V24 north face  یک عدد بدون میخ و زیر انداز(4 کیلو گرم)

9.  چراغ خوراک پزی مدل Kovea alpine pot یک عدد(400 گرم)

10.                     کپسول ایزوبوتان- پروپان مدل  Kovea 4 عدد(1500 گرم)

11.                     ظرف غذا خوری مدل  Trangia شامل یک قابلمه ی دونفره + یک کتری دو نفره(300 گرم)

12.                     قاشق دو عدد + چاقو مدل  Petzl یک عدد +  لیوان یک عدد(300 گرم)

13.                     فلاسک نیم لیتری یک عدد + ظرف یک لیتری فلزی برای آب یک عدد(600 گرم)

14.                     نخ دندان یک عدد

15.                     کبریت دو بسته

16.                     دستمال جیبی بسته های ده تایی ده عدد

17.                     دوربین دو عدد مدلهای Gopro , Canon G11(مجموعا 1 کیلو گرم)

18.                     جی پی اس مدل  Garmin Hcxیک عدد با باتری نو بدون باتری اضافی(300 گرم)

19.                     کمکهای اولیه فقط در حد نیاز(300 گرم)

ü      بنابراین وزن وسایل عمومی ما حدودا 10 کیلو گرم بود، یعنی به ازای هر نفر 5 کیلو گرم، با اضافه شدن این بار، وزن کوله ی من حدودا به 13 کیلو گرم می رسید.

ü      اما وسایلی که ما به همراه نداشتیم ولی معمولا در برنامه ها نفرات به همراه خود می آورند:

ابزرا فنی اضافه شامل انواع میانی(500گرم)، استفاده از طنابهای با قطر بالا که ضد آب نیستند(1000 گرم)، دسته ی بیل برف(300 گرم)، میخ و زیر انداز چادر، اجاقهای پر مصرف (برای اجاق ما و برای هر سه روز و نیم فقط یک کپسول کافی بود در حالی که اجاقهای معمولی تقریبا هر دو روز یک کپسول استفاده می کنند)، ظروف غذا خوری سنگین، لیوان اضافه (ما فقط یکی داشتیم و از در فلاسک هم استفاده می کردیم)، چاقوی اضافه، وسایلی مثل مسواک و خمیر دندان و آینه و ... ، فلاسک بزرگ و اضافه تر از نیاز، به این ترتیب تقریبا وسایل عمومی ما 3 کیلوگرم از حالت معمول سبک تر بود، یعنی به ازای هر نفر یک و نیم کیلو گرم.   

·        لیست مواد غذایی

صبحانه: دوعدد نان لواش تمیز شده (بدون لبه ها و قسمتهای خمیری بی استفاده!)، با توجه به شناختی که از یکدیگر داشتیم برای هر روز صبحانه یک عدد پنیر 200 گرمی یا مربا و یا عسل 200 گرمی به همرا ه داشتیم، برای هر صبحانه و هر فلاسک چای، یک عدد چای کیسه ای. وزن صبحانه برای هر روز تقریبا 400 گرم برای دو نفر در نظر گرفته شده بود. مجموعا 3200 گرم برای 8 روز کامل.

ناهار: برای ناهار فقط تنقلات به همراه داشتیم. برای هر روز ناهار از ترکیب یک بسته پاستیل و یک بسته چیپس، بیسکوییت و پسته و بادام و تخمه (همه به صورت مغز شده بدون پوست و آشغال اضافه!) استفاده می کردیم. وزن ناهار برای هر روز تقریبا 400 گرم برای دو نفر در نظر گرفته شده بود! مجموعا 3200 گرم برای 8 روز کامل.

شام: یک عدد کنسرو برنج آماده ی 300 گرمی+ یک عدد خورشت آماده ی تقریبا 300 گرمی(تنوع غذاها نسبتا بالا بود و فقط یک وعده کالباس به همراه داشتیم که نیازی به برنج نداشت)+ یک عدد نان لواش. مجموعا برای هر شب وزن شام حدود 900 گرم در نظر گرفته شده بود، مجموعا 7200 گرم برای 8 روز کامل.

سایر اقلام غذایی: لواشک، شکلات، پودر آبمیوه، ویتامین C، کافی میکس برای هر روز هر دو نفر تقریبا یک عدد (مجموعا 10 عدد)، زیتون پرورده 200 گرمی یک بسته، ترشی و آبلیمو، سوپ و نودل 3 عدد، پنیر پیتزا 100 گرم، کیک و کلوچه و کمپوت و ...، مجمع وزن این اقلام کمتر از 5 کیلو گرم می شد!

بنابراین مجموع وزن غذاهای همراه ما حدودا 19 کیلو گرم بود یعنی به ازای هر نفر تقریبا 10 کیلو، با اضافه شدن این بار به کوله ی من وزن آن حدودا 23 کیلو می شد.

با احتساب وسایل شخصی و آب و خرده ریزهای جا افتاده، کوله ی من کمتر از 25 کیلو وزن داشت، کوله ی پویا هم کمتر از 27 کیلو، ولی ما هیچ چیز کم نداشتیم، بلکه فقط حساب شده و گرم به گرم وسایل خود را سبک کرده بودیم.  

·        زمانبندی اولیه ی صعود

روز اول: صعود تا پیش از قله ی پسنده کوه حدود 8 ساعت

روز دوم: صعود تا قله ی پسنده کوه و ادامه ی مسیر تا گردنه ی مارشنو

روز سوم: صعود تا گردنه ی سیاه سنگ

روز چهارم: صعود تا جانپناه سیاه سنگ

روز پنجم: صعود تا قله ی علم کوه و جانپناه خرسان

روز ششم: عبور از خرسانها و احتمالا برقراری کمپ روی گردنه ی هفت خوان

روز هفتم: پیمایش نیمی از خط الرااس هفت خوانها

روز هشتم: پیمایش خط الراس هفت خوانها

روز نهم: اتمام خط الراس هفت خوان ها و بازگشت تا درجان

روز دهم و احتمالا یازدهم: به عنوان روزهای اضافی و مواجهه با هوای خراب

·         ما با تخمین حدود ده روز برنامه برای 8 روز کامل سوخت و غذا به همراه خود بردیم!

·         ما خط الراس خرسانها را دست کم گرفتیم! چرا که فکر می کردیم احتمالا سنگهای خرد آن به خاطر برف و سرما یخ زده اند و اصلا انتظار برف پودری را نداشتیم! ولی اگر این خط الراس به جای ریزشی بودن یک خط الراس معمولی با همان تیغه ها و افت و خیز ها باشد، یک یا حداکثر یک و نیم روز زمان برای پیمایش آن در زمستان کافی خواهد بود، چراکه خط الراس کوتاهی است.

·        زمانبندی واقعی صعود

روز اول- شنبه 21 بهمن: حرکت از تهران به ونداربن و استقرار در قرارگاه ونداربن

روز دوم- یکشنبه 22 بهمن: آغاز حرکت ساعت 4 صبح از قرارگاه ونداربن، ساعت 17 صعود قله ی پسنده کوه، ساعت 18 برقرای کمپ روی گردنه ی مارشنو

روز سوم-دوشنبه 23 بهمن: حرکت ساعت 8 صبح، ساعت 14:30 صعود قله ی چالون اصلی، ساعت 17 برقرای کمپ روی گردنه ی سیاه سنگها

روز چهارم- سه شنبه 24 بهمن: حرکت ساعت 9 صبح، ساعت 13:30 جانپناه سیاه سنگ، ساعت 16:30 قله ی علم کوه، ساعت 17:30 جانپناه خرسان

روز پنجم- چهارشنبه 25 بهمن: حرکت ساعت 9:30، ساعت 13:30 قله ی خرسان شمالی، ساعت 17 جانپناه خرسان

روز ششم- پنجشنبه 26 بهمن: حرکت ساعت 10 صبح، ساعت 12 کف یخچال نگین، ساعت 20 روستای درجان، ساعت 22 شهر تنکابن،

روز هفتم- جمعه 27 بهمن: ساعت 4 صبح تهران!

 

 

Related Articles

گفتگوها