گزارش صعود

اولین صعود زمستانی خط الراس پسنده کوه تا قله ی خرسان شمالی - صفحه سوم گزارش

 

 آن حس پس از دو ساعت ما را درست به همان گردنه رساند! به پاکوب پیش از قله ی علم کوه. ساعتی بعد بر فراز علم کوه بودیم، حدود ساعت16:30 روز سه شنبه. خوشحال و مغرور از پیروزیمان. ما توانسته بودیم با تحمل فشار بدنی زیاد و تبعیت از حس کوهنوردیمان یک روزه از گردنه ی سیاه سنگها خود را به قله ی علم کوه برسانیم و در مجموع، قسمت اول برنامه یمان را که صعود پسنده کوه تا علم کوه بود، فقط طی سه روز عملی نماییم. تقریبا 2 روز زودتر از پیش بینی مان.

 

 

پاکوب قبل از قله ی علم کوه

 

قله ی علم کوه

آن حس مانند کودکی می ماند که ما آن را تربیت می کنیم. ما مانند پدر یا مادرش هستیم و اوست که باید تحت فرمان ما باشد. اما بارها دیده ام کوهنوردانی بوده اند که اختیارشان را به آن حس داده اند. آن حس اگر درست تربیت نشده باشد به نوعی به ما القا می کند که شکست ناپذیریم، که آسیب ناپذیریم و گاهی القا می کند که این کوهها با ما دوست هستند و بلایی بر سر ما نمی آورند، القا می کنند که آسیب دیدن و یا حتی کشته شدن فقط برای دیگران است، چون کوهها فقط دوست ما هستند و نه دوست دیگران! اما اگر آن حس با واقع بینی در هم تنیده شده باشد و رشد کرده باشد، اگر خیالات و کمال طلبی های بی حد و حصر انسانی اجازه ی ورود به آن را پیدا نکرده باشند، حسی است حیات بخش. حسی است که در همان سالهای اولیه ی کوهنوردی شکل می گیرد و تا آخر با کوهنورد باقی می ماند. همه ی ما کوهنوردان، فیزیکی یکسان داریم که با تمرین رشد می کند و قوی می شود. بدن همه ی ما می تواند به سرما، به گرما، گرسنگی و بی خوابی عادت کند. ولی آن حس است که بین کوهنوردان تفاوت ایجاد می کند. حسی که ایده آلهای ما را می داند، حرفهای دیگران را کنارش قرار می دهد، می بیند و می شنود و در مسیر پیله کوهنوردی ما شخصیت می گیرد. زمانی می توان گفت حس ما درست تربیت شده است که گاهی اوقات بازدارنده باشد، حسی که همیشه فقط ادامه دادن را تجویز کند باید از نو تربیت شود. من حسم را آزموده بودم. پویا هم همینطور. بارها و بارها حسم به من گفته بود که بایست. دیگر ادامه جایز نیست. بارها و بارها در فضای باز و در سرما شب را به صبح رسانده بودم، چون آن حس این طور خواسته بود. بارها و بارها گم و دوباره پیدا شده بودم. حالا پس از سالها دیگر به او اعتماد داشتم. شاید یکی از دلایلی که در دوران نوجوانی ام گاهی تنها و حتی وسط هفته به کوههای ساده می رفتم همین بود. تنهایی تو را فقط متکی به خودت می کند. وادارت می کند فکر کنی. با خودت صحبت کنی. بلند بلند حرف بزنی و تصمیم بگیری. در واقع با حست حرف بزنی. تربیت این حس از انتخاب بین دو مسیر پاکوب و گاهی نزدیک به هم آغاز می شود! می خواهم بگویم هر قدم و هر تصمیم ما آن را می سازد و شکل می دهد. پس باید قدم به قدم پیش رفت. این روش درستی است. باید ابتدا انتخاب پاکوب مناسب را آموخت و بعد به سراغ مراحل پیچیده تر رفت. در مراحل آخر حس کوهنوردی ات به جایی می رسد که کافی است کوه را به او نشان دهی. خودش بهترین مسیر صعود را می یابد، بی آنکه دیگر به جستجوی پاکوبی باشد و این سرانجام، همان است که اندیشه های نو خواهد آفرید. مسیرهای جدید خواهد یافت و مایه ی پیشرفت و حرکت رو به جلو خواهد بود. اما همه ی اینها از قدم اول آغاز می شود. این قدم اول برای من با جمشیدیه و کلکچال شروع شده بود و با راهنمایی عده ای رشد کرده بود که خودشان سالها روی تمایلات و احساسات کوه نوردیشان کار کرده بودند. روزی از دوستی نقل قولی شنیدم از زنده یاد فریدون اسماعیل زاده: هر جا احساس کردی باید بایستی بایست. حتی شده برای چند روز متوالی. این حرف اسماعیل زاده به دل من هم نشسته بود. این حس همانطور که شجاعت می آفریند باید ترس هم  بیافریند. ولی ما اغلب ترس را ننگ می دانیم، در صورتی که اینچنین نیست. ترس نوعی واکنش روحی است برای دفاع از ما. گاهی اوقات دچار غرور می شویم یا از سر خجالت و رو دربایستی آن را پنهان می کنیم. می ترسیم، ولی ادامه می دهیم. این اصلا روش درستی نیست. ادامه دادن در این شرایط نه شجاعت که حماقت محض است. از ترسیدن نترسیم. منشا آن را بیابیم و با آن منطقی برخورد کنیم. دوای آن تمرین و تجربه کردن است. دوای آن رک بودن و گفتن است. من بارها در کوه ترسیده ام. هر چقدر بیشتر کوهنوردی را آموختم و آگاه تر شدم ترسهایم هم بیشتر شدند. تا زمانی که بهمن را نمی شناختم از هیچ برف و هیچ شیبی نمی ترسیدم ولی حالا می ترسم. نترس بودن از سر بی آگاهی به معنای این نیست که کوه نورد خوبی هستیم، بلکه گاهی ترسو بودن عین شجاعت است. تصمیم به بازگشتن از زیر قله ای که حس مان می گوید خطرناک است و حس مان از آن ترسیده، شجاعانه ترین تصمیمی است که یک کوه نورد می تواند بگیرد. چرا که کوه نوردی موفق است که ابهت کوه او را نگیرد، او را فریب ندهد و به سوی مرگ نکشاند.

اما همان حس در آن هوای پیچیده از پیدا کردن جانپناه خرسان عاجز شده بود! چپ و راستمان را گم کرده بود. از قله ی علم کوه که سرازیر شدیم بورانی به راه بود. من حس می کردم که سمت راست باید پرتگاه باشد و به سمت گرده آلمانها و گردنه ی شانه کوه برود، سمت چپ هم به سمت حصار چال می رفت. گیج شده بودیم. جی پی اس هم از فرط سرما روشن نمی شد! شاید 10 دقیقه مبهوت با هم بحث می کردیم و در نهایت تصمیم گرفتیم چند لحظه صبر کنیم. شاید باد، کمی ابرها را جابه جا کند و بتوانیم یال را تشخیص دهیم. چند دقیقه ی بعد، برای لحظه ای شبه جانپناه را دیدیم. فقط دو سه ثانیه. همین برایمان کافی بود تا تمام نشانه های مورد نیازمان را در ذهن مان حک کنیم. ده دقیقه ی بعد کنار جانپناه بودیم،فقط ده دقیقه با آن فاصله داشتیم! تا همین چند دقیقه ی پیش نزدیک بود چادر بزنیم، ولی خوش شانس بودیم که توانستیم جان پناه را بیابیم. جان پناه در نداشت و داخلش پر از برف بود. در واقع برف ورودی آن را کاملا بسته بود. شروع به کندن برف جلوی در کردیم و ناگهان متوجه شدیم پشت آن برفها برای دو نفر فضای خالی وجود دارد. از زدن چادر راحت شده بودیم. هوا هم داشت بهتر می شد. این قصه ی هر روز ما بود. صبح ها آفتابی، از ظهر تا عصر مه و باد و برف، عصر تا شب هوای صاف و همراه با باد. شب ها هم گاهی اوقات برف می بارید.

 

 

 

پیش از جان پناه خرسان

 

 

جان پناه خرسان

ساعت حدود 17:30 پیش از مستقر شدن در جانپناه لحظاتی توانستیم خرسان ها را ببینیم. وحشتناک بود. واقعا ترسناک. تلی از سنگهای خرد و ورقه ای با ظرافتی عجیب روی هم چیده شده بودند. از خرسان شمالی به بعد فقط تیغه ای دیده می شد که که هیچ ایده ای نسبت به آن نداشتیم. این خط الراس فقط یک بار توسط محمد نوری درنوردیده شده بود. محمد در پاسخ به اینکه چگونه زمستانی و به تنهایی از آن گذشته است حرف جالبی زده بود: مجبور بودم آن را ادامه دهم چون دیگر راه برگشتی نداشتم! ولی ما امیدوار بودیم! شاید کمی دچار غرور شده بودیم یا شاید تصور می کردیم که این هم یک تیغه است مانند سایر تیغه ها. از طرفی از همه ی دوستانمان شنیده بودیم که صعود خرسان شمالی از جانپناه خرسان فقط بیست دقیقه طول می کشد! بنابراین برای درگیری با بقیه ی خط الراس، وقت کافی داشتیم. خیلی امیدوار بودیم، دژ مستحکم خرسانها در مقابلمان صف آرایی کرده بود! شاید سالها منتظر مانده بود تا دوباره کسی او را به مصاف دعوت کند! باید فردا صبح زود راه می افتادیم، نباید بیش از این منتظرش می گذاشتیم.

 

 

داخل جان پناه خرسان

 

 

خط الراس خرسانها

 

 

جانپناه سیاه سنگ با آنکه از هر لحاظ و به خصوص به خاطر جای زیاد و نداشتن سقف کوتاه، از چادر بهتر بود، ولی یک بدی داشت. با وزش باد پودر برف وارد آن می شد. تمام سوراخ ها و درب ورودی و هر جایی را که به ذهنمان می رسید پوشانده بودیم، ولی فایده نداشت. قبل از خوابیدن باید کیسه خوابهایمان را که مانند چوب سفت شده بودند، خشک می کردیم. پویا کیسه خوابش را دور خودش می پیچید و بعد کت پرش را روی آن می پوشید! من هم آن را پشت و رو می کردم و وارد قسمت خیسش می شدم، چون داخل آن خشک بود و باید بیرونش هم خشک می شد تا کم کم به داخل سرایت نکند. اما بی فایده بود. چرا که در طول شب دوباره خیس می شد. صبح چهارشنبه که بیدار شدیم، روی کیسه خوابهایمان پودر برف نشسته بود. آنها را تکاندیم. گویی خشک نگه داشتن کیسه خواب راه حلی ندارد. قبلا کیسه ی بیواک را هم امتحان کرده بودم، ولی کار را خرابتر می کرد! چرا که رطوبت بدن، میان کیسه خواب و کیسه بیواک یخ می زند و باعث خیسی بیشتر می شود.

دیشب شب سردی بود! داخل جانپناه 17 درجه زیر صفر بود و باد شدیدی می وزید. بد شانسی دیگری که دیروز آورده بودم شکسته شدن زیپ گترهایم بود. شاید باید مانند پویا از کفشهای سه پوش استفاده می کردم که دردسر گتر را نداشته باشم، ولی کفش دو پوشم حتی از کفش سه پوش هم گرم تر بود و به همین دلیل آن  را انتخاب کردم. صبح ساعت 9:30 از جان پناه خارج شدیم. سرمای عجیبی بود. باد و پودر برف هم خیلی آزارمان می دادند. به خصوص آن که دیشب برف تازه ای باریده بود و حالا پودرهایش به هوا می رفت. از آنجاییکه گتر نداشتم پویا جلو افتاد. چند دقیقه ی بعد به ابتدای یالی رسیدیم که به گرده ی خرسان شمالی متصل می شد. سمت راست بهمن و سمت چپ نقابهای بزرگ و شیبهای تند واقعا ریزشی وجود داشت. دست ها و پاهای هر دوی ما سرد بودند و هر لحظه سردتر می شدند. باید مسیری را انتخاب می کردیم. خرسان شمالی معمولا تابستانها از روی گرده صعود می شود. اما الان یک جایش مشکل داشت. به نظرم می آمد کمی بالاتر باید از گرده به سمت شیبهای خطرناک سمت چپ (سمت حصارچال) وارد شویم. اگر برف روی شیبها سفت می بود مشکلی پیش نمی آمد، ولی اگر پودری می بودند با توجه به بستر ضعیف سطح زیر آنها قطعا سقوط می کردیم و چون امکان زدن میانی وجود نداشت این سقوط به یک فاکتور دو تبدیل می شد! اما راه دیگر، عبور از شیبهای بهمنی سمت راست بود. چهار یا پنج دهلیز، پر از برف قدیمی و 20 سانتیمتر برف جدید که احتمالا باد آنها را از بارش دیشب روی هم تل انبار کرده بود.

 

 

مسیری که ما برای صعود قله انتخاب کردیم. گرده ی خرسان شمالی در وسط تصویر مشخص است.

 

نمایی دیگر از همین مسیر

خط الراس خرسانها

پویا درست از لبه ی خط الراس و کمی پایین تر از لبه ی نقابها، به سمت گرده رفت. ناگهان هر دو ایستادیم! برف زیر پایمان چند متری ترک خورد و اولین هشدارش را به ما داد. این آخرین حد ریسک پذیری ما بود. همه ی عوامل به ما هشدار می دادند. عقل مان، احساسمان و حتی خود قله ی خرسان! باید به نحوی عمل می کردیم که در صورت ریزش بهمن آسیبی به ما نرسد. پس اول حمایت را آماده کردیم. من کارگاهی زدم و پویا را حمایت کردم. او هم با احتیاط شروع به تراورس از بالاترین نقطه ی بهمن کرد. درست لبه ی نقاب. خوشبختانه برف بالاتر سفت تر بود و ترک همان جا ماند و بیشتر نشد. تنها چاره ی ما برای عبور از دامی که خرسان برایمان پهن کرده بود حرکت از لبه ی ریشه ی سنگ ها بود. پویا هم همین ایده را دنبال کرد، همچنان حمایتش می کردم و او از لبه ی سنگی پایین می رفت و گاه و بیگاه به خاطر ریزش سنگهای زیر پایش که یک متر برف پودری روی آنها را پوشانده بود به زمین می خورد. پویا به این ترتیب دو دهلیز بهمنی را رد کرد و بهمن هر دو را شکست. اما چون درست در تاج بهمن قرار داشت برف فقط از زیر پایش تخلیه می شد، بی آنکه خطری خودش را تهدید کند. خوشبختانه اکثر قسمتها لایه ای برف سفت وجود داشت که ما عملا روی آن راه می رفتیم و لایه ی برف رویی به صورت بهمن شکسته می شد. حدود سی متر آن طرف تر پویا کارگاهی زد و شروع به حمایت من کرد. تمامی کارگاههای ما از کلنگ  تشکیل شده بود که به روش های مختلف از آن استفاده می کردیم.

 

 

من در حال آماده کردن حمایت، خط الراس با شکوه هفت خوانها در عقب تصویر دیده می شود.

 

پویا در حال عبور از ریشه ی سنگها

مسیر صعودمان در سایه قرار داشت و حس سرمازدگی داشت کم کم به پاهایم سرایت می کرد. به پویا که رسیدم فورا ادامه دادم. شیب بسیار تندی را بالا رفتم و با یک لاخ کلنگ کارگاه زدم. پویا هم آمد. ساعت حدود 11 شده بود! باورمان نمی شد خرسان شمالی که فقط 80 متر از لبه ی خط الراس ارتفاع می گرفت چنین بلایی بر سر ما بیاورد. طول سوم را پویا شروع کرد. بالا رفتن میسر نبود و دوباره تراورس کرد. درست از ریشه ی سنگها و بهمنی دیگر. بازی قشنگی بود. تا کنون هیچ کدام ما بهمن هایی مانند آنها را نشکسته بودیم! چون آن بهمن ها خطری برای مان ایجاد نمی کردند، شبیه یک صحنه ی زیبای طبیعی به نظر می آمدند و گاهی از دیدن آنها حتی ذوق می کردیم! پویا کارگاه دیگری زد، باز هم با لاخ کلنگ. من جلو افتادم. من هم تراورس کردم و بهمنی دیگر را شکستم و مورد تشویق پویا قرار گرفتم! آدرنالین در رگهایم می جوشید، پاهایم به کما رفته بودند. قبلا چندین بار آن حس را در پاهایم تجربه کرده بودم! دقیقا می توانستم مرز سرمازدگی را تشخیص دهم. اگر گرمشان نمی کردم بیش از نیم ساعت دوام نمی آوردند. 15 متر تراورس کردم. ناگهان متوجه شدم به محل بسیار بدی رسیده ام. سنگهایی یک تکه با شیب حدود 60 درجه که روی آنها پر از برف بود. برف ها را که کنار زدم، دیدم بر روی دیواره ای با شیب خفته قرار دارم. هر چند صعود یک شیب شصت درجه ای در تابستان کار بسیار ساده ای ست ولی در زمستان داستان متفاوت می شود. سنگها فوق العاده لیز می شوند و کفشهای بزرگ زمستانی نمی توانند بر روی آنها گیره بگیرند. به خصوص گرفتن گیره های اصطکاکی غیر ممکن است و از طرفی، دستها هم دیگر کارایی قبل را ندارند.

 

طول دوم مسیر

طول چهارم مسیر

 

فقط با کلنگ گیره می گرفتیم. شرایطم خیلی بد بود. اول به زیر پایم نگاهی انداختم. اگر پاندول می شدم یک آونگ بزرگ می دادم و احتمالا در برفهای پایین تر متوقف می شدم. کلنگم را در شکافی کرده بودم و نیرویی گشتاوری به آن وارد می کردم تا از شکاف بیرون نیاید. دستها و پاهایم داشتند از فر ط فشار می لرزیدند. واقعا در مخمصه ی بدی بودم. لحظه های چشمانم را بستم، ترس را از خودم دور کردم و توانستم تمرکز کنم. اشتباه بدی کرده بودم! دو عدد ترایکم و سه عدد کیل به همراه داشتیم که یادم رفت از پویا بگیرم. فقط یک تسمه داشتم. تسمه را در آوردم و گره زدم. گره را داخل همان شکافی قرار دادم که کلنگم در آن بود. سپس در وضعیتی بد در حالی که با دست گیره گرفته بودم با تیغه ی کلنگ گره را به عمق شکاف فشار دادم. اما وقتی امتحانش کردم بیرون آمد. دوباره گره را در نقطه ای دیگر گذاشتم و این بار به نظرم گیر کرده بود! طناب را داخل میانی ام انداختم. دیگر نمی توانستم آن وضعیت را تحمل کنم. باید بدنم را حرکتی می دادم تا عضلات درگیرم عوض شوند! یک متر دیگر تراورس کردم. اما حرکت بدی زدم که موجب شد کلنگم از گیره ای که گرفته بود جدا شود. پاندول شدم و منتظر بودم تا گره عمل کند! ایستادم. گره بهتر از آنی که به نظر می رسید عمل کرد و در جای خودش محکم ایستاد! نفسم بالا نمی آمد! چاره ای نداشتم، باید از آن نوار سنگی بد قلق عبور می کردم. پویا آنقدر سردش شده بود که مرا در همان وضعیت روی کارگاه ثابت کرد و تمام لباسهای پرش را پوشید! من باز هم تلاش کردم. بیش از یک ساعت آن بیست متر طول کشیده بود. باز هم پاندول شدم و باز هم ... . پنج بار سعی کردم از قسمتهای مختلف آن سنگ عبور کنم و هر پنج بار پاندول شده بودم! دیگر داشتم نا امید می شدم! واقعا داشتم به این نتیجه می رسیدم که عبور از آن امکان پذیر نیست! فقط یک مسیر دیگر به ذهنم می رسید. امتحانش کردم . بالاخره موفق شدم. به بالای آن سنگ که رسیدم بدنم ضعف کرده بود. چیزی نمانده بود چشمانم سیاهی بروند. آنقدر به بدنم فشار آمده بود که همانجا ایستادم. پویا گفت دو سه متر دیگر طناب داری برو ! شاید تا کنون برایم پیش نیامده بود که در کوه بگویم دیگر نمی توانم. همیشه به نحوی گلیمم را از آب بیرون کشیده بودم! اما در آن لحظات حتی توان حرف زدن نداشتم. برف پودری را کندم و حجم برف سفتی پیدا کردم. کلنگم را در آن فرو کردم و با پا روی آن ایستادم. محکم محکم بود. پویا آمد اما دیگر نه از آن مسیر مسخره. کمی تراورس کرد و بعد از باز کردن میانی با کمی فشار بروی کارگاه و طناب از قسمتی بسیار پرشیب مستقیم بالا آمد و ادامه داد. 25 متر دیگر با قله فاصله داشتیم. پویا تقریبا زمین را شخم می زد. اول برف آن را می ریخت. سپس سنگهای خرد را آنقدر می کند تا به جای نسبتا سفتی برسد. من هم بیش از آنکه حواسم به حمایت باشد حواسم به سنگهایی بود که پایین می آمدند. اما باز هم با وجود تمام این کارها به زمینی محکم و قابل اعتماد برای گام برداری نمی رسید. در آن شیب تند چهار دست و پا حرکت می کرد. دو میانی در طول مسیر زد. اولی خوب بود ولی دومی سنگ محکمی نبود! فقط می توانست ضربه ی سقوط را بگیرد. از دید من که محو شد فقط صدای دادش را شنیدم که از سر خوشحالی نمی دانست چه کار کند! ساعت از 13 هم گذشته بود. با فریاد به من فهماند که امکان زدن کارگاه وجود ندارد و باید هم زمان صعود کنیم. من هم به راه افتادم و توصیف اینکه چگونه به یال منتهی به قله رسیدم واقعا با کلمات ممکن نیست. دست و پایم را از روی هر سنگی که بر می داشتم به پایین می رفت. به سر یال که رسیدم پویا روی قله بود.

 

 

قله ی خرسان شمالی

 

طبق معمول هوا دوباره داشت خراب می شد. آنقدر گیج و خسته بودیم که نمی دانستیم باید چه کار کنیم. امتداد یال قله به دیواره ی خرسان شمالی منتهی می شد که با توجه به طناب 50 متری ما با دو فرود به ادامه ی خط الراس می رسید. اما ما حتی برای یک فرود هم نتوانستیم کارگاه پیدا کنیم. به هیچ سنگ و شکافی نمی شد اعتماد کرد. کمی از لبه ی خط الراس پایین آمدیم. ادامه ی مسیر را که دیدیم خشکمان زده بود. به فرض که از این دیواره ی لعنتی گذشتیم! عبور از ویرانه کوه را چه می کردیم. درست به مثابه خودکشی بود. اما دلمان نمی خواست تسلیم شویم. از طرفی امروز دیگر زمان کافی برای ادامه نداشتیم. زیر قله ی خرسان شمالی محلی برای چادر پیدا کردیم و چون مطمئن بودیم فردا هم این خط الراس تمام شدنی نیست و قطعا نمی توانیم خود را به گردنه ی هفت خوان برسانیم باید جای چادر دیگر پیدا می کردیم. تنها جای چادر باقی مانده زیر خرسان جنوبی بود. اما برای ادامه سه راه وجود داشت. یکی آمدن به کف یخچال نگین و صعود مجدد به گردنه ی هفت خوان بود. یعنی حذف خط الراس خرسانها که به دل هیچ کدام از ما نمی نشست! دوم تراورس از زیر لبه ی خط الراس، یعنی همان روشی که امروز برای صعود خرسان شمالی استفاده کرده بودیم که این روش هم بسیار خطرناک بود. حجم زیادی از برف در دهلیزهای زیر خط الراس وجود داشت و تعداد این دهلیزها هم کم نبود. از طرفی اصلا دلمان نمی خواست راه سوم یعنی عبور از روی خط الراس را امتحان کنیم. راه چهارم پذیرش اتمام برنامه بود. این کار منطقی ترین و با توجه به توان و جسارت و ابزار و سایر فاکتورهای ما بهترین بود! اما ما موفق شده بودیم از پسنده کوه تا علم کوه را تنها طی سه روز صعود کنیم و وقت کافی داشتیم. نمی دانم اگر آن شب نزدیک قله ی خرسان شمالی چادر می زدیم و می خوابیدیم تا خستگی مان رفع شود باز هم همین تصمیم را می گرفتیم یا نه؟! پویا را نمی دانم، ولی من از وضعیت خرسانها ترسیده بودم! مسیری به غایت ریزشی که هیچ تکنیکی در کوهنوردی برای صعود آنها تعریف نشده است! فقط شانس می توانست ما را به سلامت از آن خط الراس عبور دهد. ولی آنقدرها به خوش شانس بودنمان ایمان نداشتیم که مسیر را ادامه دهیم. تصمیم خود را گرفتیم. دیگر ادامه نمی دهیم. با خودم عهد کردم اگر از آنجا سالم بازگردم دیگر هیچ گاه اسم خرسانها را نیاورم! اما برگشتن هم خود معضلی شده بود. امکان نداشت بتوانیم از آن شیبها باز گردیم. همیشه باز گشت از صعود سخت تر است. باید فرود می رفتیم، اما فرود از مسیر صعودمان ممکن نبود. به ناچار خود را به گرده ی خرسان شمالی رساندیم. یک بلوک از یک سنگ گرفتیم. با ترس و لرز و تقریبا روی دستها و پاهایمان با کمترین فشار روی کارگاه 25 متر فرود رفتیم. یک کارگاه دیگر باید پیدا می کردیم. پیش از فرود سنگی را برای کارگاه دوم نشان کرده بودیم! ولی وقتی به آن رسیدیم با یک ضربه ی پا تا حصارچال پایین رفت! شروع به کندن گرده کردیم! بیش از بیست دقیقه سنگها را می کندیم! این خرد بودن تا پوست و استخوان این سنگها رسوخ کرده بود! پویا با تیز بینی توانست جایی را برای فرود پیدا کند! البته قطعا در سنگ نوردی به آن کارگاه گفته نمی شود، ولی تنها راه باقی مانده برای ما بود. اگر تحمل کافی برای فرود نمی داشت مجبور بودیم دوباره صعود کنیم یا یکی از تبرهایمان را جا بگذاریم. بلوکی پنج میلیمتری در شکاف قرار دادیم و گره اش را در وضعیتی گذاشتیم که بلوک چرخش نکند. یک تبر یخ هم در محلی مناسب به عنوان بازوی دوم قرار دادیم. ولی وزن فرود روی بلوک بود. نفر اول فرود رفت و وقتی از محکم بودن بلوک مطمئن شدیم، نفر دوم بدون تبر فرود رفت. با دو فرود به نقابی رسیدیم که حمایت را از آنجا آغاز کرده بودیم . بیست دقیقه ی بعد وارد جانپناه خرسان شدیم. ساعت حدود 17 بود. 5 ساعت صعود و 3 ساعت فرودمان به طول انجامیده بود.

 

 

گرده خرسان و مسیر فرود ما

کارگاه فرود دوم

پویا در حال فرود

جانپناه خرسان پس از بازگشت، هوا دوباره خراب شده است

 

آن شب حسی میان خوشحالی و غم داشتیم. خوشحال از اینکه تا اینجای کار را با سرعت و به سلامت پشت سر گذاشته بودیم و غمگین از اینکه نتوانسته بودیم از سد خرسانها بگذریم. خرسانها نمونه ی خوبی بودند از قدرت طبیعت در مقابل توان آدمی و ابزارهای ساخته ی او. خرسانها قدرت تصمیم گیری ما را به حد بالاتری ارتقا دادند و دری دیگر از شجاعت را به روی ما گشودند. اما فردا روز بازگشت بود. نمی خواستیم از سیاه سنگها دوباره عبور کنیم، پس همان مسیری را برگزیدیم که محمد نوری پس از اولین صعود زمستانی و انفرادی مسیر آرش بر روی دیواره ی علم کوه برای بازگشت استفاده نمود. فرود از دهلیزهای زیر خرسان شمالی، اما قصد ما پس از رسیدن به کف یخچال نگین صعود مجدد شانه کوه و بازگشت از طریق سرچال نبود. می خواستیم از مسیر منتهی به دره ی سه هزار و روستای درجان خود را به تنکابن برسانیم! ولی یک ترس وجود داشت! بهمن! باید تمام دانش کوهنوردی مان را جمع می کردیم تا دچار بهمن نشویم. از طرفی دیگر مطمئن نبودیم یک روزه به درجان خواهیم رسید یا نه. اما فارغ از همه ی اینها آن شب اتمام برنامه ی مان را جشن گرفتیم و پیش از خواب با هم می خواندیم:

طوفان رو پشت سر بذار!

اون سمت ما آبادیه!

این زمزمه تو گوشمه! فردا پر از آزادیه ...

و خوابی خوش تا 9 صبح روز پنجشنبه26 بهمن. خیلی دیر بیدار شدیم، ولی سریع جمع و جور کردیم و به راه افتادیم.

روز قبل دو مسیر را در نظر گرفته بودیم. اولی سمت راست بود (مسیر شمالی تر) و بدون هیچ بهمنی. ولی احتمالا از حاشیه های مرتفع و پر شیب دیواره ی نگین سر در می آورد.  دومی یالی بود که رسیدن به آن نیازمند بریدن چند بهمن بود. ولی سریع تر و کم دردسرتر. اگر میزان خطر در واحد زمان را چگالی خطر بنامیم، فرود از مسیر سمت راست اگر چه چگالی خطر کمتری داشت، ولی به خاطر طولانی تر شدن مدت حضور در منطقه ی خطر، ریسک آن مشابه و یا حتی بیشتر از مسیر سمت چپ بود که چگالی خطر بیشتری داشت ولی کمتر از یک ساعت می شد از آن خارج شد. این همان فلفسه ی صعود سریع و سبکبار است! بنابراین مسیر یالچه ای با خطر بهمن را انتخاب کردیم و دهلیزها را از بالاترین نقطه و به نوبت بریدیم. ساعت 11 انتهای آن شیب های بهمنی بودیم و ساعت 12 کف یخچال نگین در حال عکاسی از صحنه های بکر و بی نظیر اطراف. شکوه خط الراس هفت خوانها باور نکردنی بود. خط الراسی که همچنان حسرت یک صعود کامل بر روی دلش مانده است! باید سریع حرکت می کردیم، وقت به سرعت برای ما در گذر بود. به کف دره ای رسیدیم که ما را مجبور به فرود از یک آبشار کرد و پس از جستجوی زیاد توانستیم برای فرودمان کارگاهی پیدا کنیم. در ادامه ناچار شدیم از دره خارج شویم و با شیبهای تندی را تراورس کنیم. دوباره وارد دره شدیم. بهمن، بسیاری از آبشارها را پر کرده بود و ما بی آنکه مجبور به استفاده از طناب شویم بسیاری از آبشارها را رو به برف و با کلنگ پایین آمدیم. به نقطه ای رسیدیم که حتی فرود هم کارساز نبود. زیر آبشار یک حوضچه ی بزرگ وجود داشت که اگر آن را فرود می رفتیم باید بقیه ی مسیر را شنا می کردیم. رد پای یک حیوان راهی به ما نشان داد. از شیبی صخره ای بالا رفتیم و از طرف دیگرش پایین آمدیم. ساعت حدود 17 بود. کم کم داشتیم از پیدا کردن روستای درجان نا امید می شدیم که ناگهان لوله ی آبی دیدیم. به دنبال لوله ی آب به گوسفند سرایی رسیدیم و پاکوبی پیدا کردیم. هوا دیگر تاریک شده بود. زیر نور چراغ پیشانی پاکوب را ادامه دادیم، ساعت از 20 گذشته بود که به روستای درجان رسیدیم. مشخص بود که روستا تقریبا متروکه است و بویی از تمدن نبرده! در خانه ای را زدیم! مردی به نام شیردل به همراه مادرش در را برای ما گشودند. باور آنکه ما از ونداربن به آنجا رسیده باشیم برایشان غیر ممکن بود! ما بسیار خوش شانس بودیم. در روستایی که کمتر از 30 نفر سکنه داشت در خانه ای را زده بودیم که صاحبش تنها کسی بود که در آن روستا ماشین داشت. ماشینی که بتواند از جاده ی خاکی آن روستا بگذرد و پس از عبور از جاده ی دو هزار ما را به تنکابن برساند. تنها اتوبوس در ترمینال تنکابن به مقصد تهران دیگر داشت حرکت می کرد! ساعت از ده شب گذشته بود که به همراه کوله هایمان و دو ساندویچ سوسیس بندری و زیر نگاه های سنگین و متعجب دیگر مسافران وارد اتوبوس شدیم. ترافیک جاده ی چالوس و در نهایت پیش از چهار صبح روز جمعه، تنهای خسته ی مان را به رختخوابهایمان دادیم، در حالی که روحمان همانجا، در آن حصار 4000 متری مانده بود، تا دوباره ما را به زودی زود به آنجا، به آن بهشت کوهنوردان بکشاند.

 

به سمت یخچال نگین

یخچال نگین، خط الراس خرسانها در عقب تصویر دیده می شود.

دره ی منتهی به سه هزار

کارگاه فرود!

فرود از آبشار یخ زده

روستای درجان

 

 بخش ضمیمه گزارش :

 

 همان طور که قول داده بودیم گزارش تکمیلی و ضمیمه ی این برنامه را در چند بخش زیر ارائه می کنیم:

Related Articles

گفتگوها