گزارش صعود

اولین صعود زمستانی خط الراس پسنده کوه تا قله ی خرسان شمالی - صفحه دوم گزارش

 

 دوشنبه صبح ساعت 6 بیدار شدیم. شب گذشته ماهیچه های پایم گرفته بودند، ولی آنقدر آب خورده بودیم همه چیز به حالت اول بازگشته بود. دیگر پاهایم درد نمی کردند. شب گذشته شبی آرام و گرم بود. دمای داخل چادر حدود 7 درجه زیر صفر و ارتفاع حدود 3900 متر بود. بادی هم وجود نداشت. مانند یک شب بهاری بود! با این حال معضل اول برنامه های چند روزه زمستانی داشت کارش را شروع می کرد. کیسه خوابهایمان به خاطر تعرق چادر نم دار شده بودند. اما فرصتی برای خشک کردن آنها وجود نداشت! باید آن را به شب موکول می کردیم! شبهای زمستانی شب های بدی هستند! انگار قنداق شده ای و داخل قنداقت هم انواع و اقسام وسایل را به زور چپانده اند! از هر کجای کیسه خوابم و به خصوص کت پرم یک چیز درمی آمد! کت پرم کم مانده بود پاره شود! پویا هم همینطور. از آنجایی که قبلا پاهایم سرمازده و حساس شده بودند باید خیلی از آنها مراقبت می کردم! بنابراین جورابها و پوشهای کفشم دائما داخل کت پرم بودند. به علاوه کفشهایم را هم از نوعی انتخاب کرده بودم که بافتهای پارچه ای و الیافی کمی داشته باشند تا در طول شب یخ نزنند و سریع خشک شوند!

 

 

 

امتداد خط الراس از گردنه ی مارشنو

صبحانه را که خوردیم در هوایی مطبوع چادر را تقسیم کردیم و به زور داخل کوله گذاشتیم و به راه افتادیم. خستگی دیروز خودش را نشان می داد. قلبم نه در سینه ام که در مغزم می تپید و باز همان صدای نفس های زوزه مانند! اما همین که بدنم گرم شد وضعیت هم بهتر شد. آفتاب به ما خورده بود و ما با حداکثر سرعتمان از آن خط الراس عمدتا سنگی عبور می کردیم. اکثر قله های این خط الراس دست به سنگ صعود می شدند ولی سخت نبودند. ما تمام سعی مان این بود که از روی خط الراس حرکت کنیم تا هم قله هایش را صعود نماییم و هم کمتر با شیبهای پر برف و بهمنی درگیر شویم. ولی گاهی اوقات مسیر دیواره ای می شد و مجبور بودیم پس از صعود قله کمی به پایین برگردیم و ادامه ی مسیر را از زیر تراورس کنیم. بیشترین ارتفاعی که امروز باید به آن می رسیدیم قله ی چالون بود که 4550 متر ارتفاع داشت. بنابراین امتداد خط الراس، با شیبی ملایم و با افت و خیز حدود 600 متر از محل کمپ ما ارتفاع می گرفت. ابرهای سیاهی از پشت گرده و تخت سلیمان به سمت ما می آمدند. مشخص بود که بارش زا خواهند بود. امیدوار بودیم بتوانیم با وجود آنها مسیر را تا گردنه ی سیاه سنگها ادامه دهیم.

تخمین ما این بود که صعود امروزمان حدود 8 ساعت زمان خواهد برد که از این بابت این خوشحال بودیم! البته برای یک روز زمستانی زمان کمی نیست ولی در مقایسه با روز قبل که 14 ساعت طول کشیده بود چندان زیاد به نظر نمی آمد. از چندین قله ی فرعی گذشتیم و به همان کلاچبند سیاه رسیدیم که روز قبل نگرانمان کرده بود! اما شاید ساده ترین قله ی این خط الراس بود. تا اینجای برنامه هر کجا که از دور ظاهر وحشتناکی داشت از نزدیک آسان بود و هر جا به نظر آسان می آمد سخت می شد. ساعت حدود 12 ظهر بود که در ارتفاع 4350 متری و زیر بارش برف به کلاچبند رسیدیم. آن ابرها به سرعت حرکت می کردند ولی رمق چندانی نداشتند. همان یک ساعت برف جانشان را گرفت و مشخص بود که دردسرساز نخواهند شد. قله ی چالون شرقی و غربی به نظر خیلی نزدیک می آمدند و بعد از آنها ادامه ی مسیر تا گردنه ی سیاه سنگها به نظر آسان می آمد ولی تجربه به ما می گفت که اگر آسان به نظر می آید پس حتما سخت است!

 

امتداد خط الراس پیش از قله کلاچبند

 

امتداد خط الراس پیش از قله ی کلاچبند

 

قله ی کلاچبند بزرگ

از کلاچبند که سرازیر شدیم دیگر هر کداممان راه خودش را می رفت! با فاصله ولی در دید هم حرکت می کردیم. من غرق در رویا پردازی های خودم شده بودم. در آن محیط، در ارتفاع 4400 متری تا چشم کار می کرد فقط کوه می دیدیم و نه چیز دیگر. فضا به طرز عجیبی وهم انگیز بود و حرکت در آن ارتفاع و دیدن همه چیز از بالا، به انسان نوعی احساس سلطه و قدرت می داد. چیزهایی که در حالت عادی فقط رویا هستند، اینجا، در آن فضای وهم انگیز که فقط صدای پایت و صدای باد در گوشت می پیچد، به نظر عملی می آیند. هنوز وسط دردسری بودیم که خود برای خود درست کرده بودیم، ولی ذهنم دست بردار نبود. به دنبال دردسر جدیدی برای فصل بهار و تابستان می گشت. لحظه ای از کوچه ی کوههای بلند گذشت، خیلی بلند، هشت هزار متری ها! تنها واکنشم در گذر از آن کوچه لبخندی سرد بود. لبخندی که پشتش یک دنیا حرف بود. قبلا دو باری به آن کوچه رفته بودم، البته نه با پول خودم که با کمک حامیان مالی! خاطرات تلخی از ذهنم می گذشت که بازگویشان چندان مفید نیست. هشت هزار متری ها زیبا هستند و انسان، در مواجهه با آنها بی اختیار عاشق شان می شود. بودن در فضایی با آن همه زیبایی و به خصوص بودن برای مدتی طولانی حسی است که باید تجربه اش کرد. آزادی و بی خیالی بی حد و حصر، در کنار صعود، مانند مخدری است که روح و جسم انسان را تسخیر می کند. باید آن را تجربه کرد، باید. اما نباید در پیله اش گیر کرد. در این کوچه باید مسیری را طی که رو به تکامل باشد. تکامل روح و جسم. باید در این مسیر روز به روز کوهنوردتر شد، باید از این کوچه، کوهنوردی را برای ایران به سوغات آورد. اما ما چه می کنیم؟ سوغات ما برای کوهنوردی ایران چیست؟ قیمت این تجربه یا شاید بهتر باشد بگوییم قیمت این شیفتگی در امروز کوهنوردی ما، چیست؟ گاهی کوهنورد با جان خود بهای آن را می دهد، ولی گویی ما با این شیفتگی نه جان خود را، که جان کوهنوردی ایران را گرفته ایم! من خودم عاشق این کوههای بلند هستم. ولی کیفیت را بر کمیت ترجیح می دهم. با اولین دیدار از آنها، ذهن آنقدر درگیر و قلب آنقدر عاشق می شود که کوهنورد فراموش می کند معنای کوهنوردی چیست! به آب و آتش می زند تا خود را بر فراز آنها ببیند، به هر قیمتی، حتی به قیمت جان خودش. آری من هم دو باری به آنجا رفته بودم، یا بهتر بگویم عده ای مرا به آنجا برده بودند تا به من پر و بال داده باشند. عده ای که به زعم من قصدشان سنت شکنی بود. به قصد صعود یک هشت هزار متری از مسیری نو، مسیری که طناب ثابتی بر روی آن وجود نداشته باشد، مسیری که همه ی بار صعودش بر دوش خودشان باشد. مسیری که در آن کوهنوردی کنند، به معنای واقعی کلمه اش. مرا بردند تا بر روی طنابهای ثابت آنها یومار بزنم. اما انتظارشان از من چه بود؟ آیا انتظارشان این نبود تا من هم روزی همان راه را ادامه دهم و به مرحله ای برسم که دست کس یا کسانی را بگیرم و کمکشان کنم تا هیمالیانوردی را از یومار زدن بر روی طنابهایی که من ثابت کرده ام شروع کنند؟ عده ای با این اندیشه مرا با خود بردند و جان خود را به خطر انداختند تا جانی دیگر به کوهنوردی ایران بدهند که حالا با داشتن این همه هیمالیانورد، نه تنها پیشرفت نمی کند که در سراشیبی زوال است. آری من هم آنجا رفته بودم و عاشق آنجا بودم، ولی در سایه ی اندیشه ای نو. اندیشه ای که شاید در آن سالها دست نیافتنی بود، شاید غیر ممکن بود، شاید دراز کردن پا بیشتر از گلیم بود، ولی نو بود. من از زیر آن قله ی هشت هزار متری بازگشته ام و ساعتها برایش گریسته ام. برای هیچ چیز در زندگی ام آنقدر مورد استهزاء و تمسخر قرار نگرفته ام. اما آن کوه هشت هزار متری به من درس ها آموخت، از درس زندگی که بگذریم، از درس انسان شناسی که بگذریم، به من درس کوهنوردی آموخت. در گوش من خواند که اگر به قله نرسیدی به خاطر آن است که اندازه ات هنوز به اندازه ی آن نیست. حالا پس از گذشت چندین سال، تلاش کرده ام تا رشد کنم. تا بهتر شوم. تا برای آن یومارها که بر روی طناب ثابت دیگران زدم، عوضی بپردازم. تا خودم بتوانم صعود کنم و برای دیگران هم ثابت گذاری کنم. تا درک کنم کوهنوردی واقعی آن چیزی نیست که امروز دارد اتفاق می افتد. حالا اگر دوباره فکر یک هشت هزارمتری از ذهنم می گذشت، به این خاطر نبود که دنبال اسمش یا افتخارش باشم، که به این دلیل بود تا خودی بیازمایم. به او قول داده بودم که برگردم و دلم نمی خواست بد قول باشم. ولی اگر نشود چه؟ اگر به هر دلیلی نتوانم به آنجا بازگردم چه؟ آیا کوهنوردی من باید در آن هشت هزار متری و یا جستجو و تلاش برای هشت هزار متری های دیگر خلاصه شود؟ این همه زیبایی که و این همه چالشی را که اکنون بر روی خط الراسی در کشور خودم می بینم و تجربه می کنم چه چیزی کمتر از آن دارد؟ چهار هزار متر ارتفاع کمتر دارد؟ خوب داشته باشد، حداقل طناب ثابت ندارد، باربر و کمپهای آماده و کپسول اکسیژن ندارد. من که استطاعت مالی و گاهی زمانی ندارم تا به صعود آن هشت هزار متری یا یکی دیگر بروم، باید چه کنم؟ دیگر کوهنوردی نکنم؟ نه، نمی شود، این فکرها را باید از سرم بیرون می ریختم، باید از کوچه ی دلسرد کننده ی هشت هزار متری ها خارج می شدم تا بتوانم وارد دنیای زیبای کوههای کشورم شوم. دنیایی از کوههای دشوار، صعب العبور و بعضا صعود نشده ای که آن کوچه در کنار آن معنا می یافت. ولی امروز، همه ی ما کوههای کشورمان و کوهنوردی کشورمان را فدای کوچه ای باریک می کنیم. به خودمان برچسب هیمالیا نورد می زنیم و دچار حرص شهرت می شویم. به واقع کسانی بوده اند که رنگ هشت هزامتری ها را ندیده اند، ولی نامشان بر کوهنوردی ایران سنگینی می کند و جاودانه شده است، نامهایی نظیر زنده یاد فریدون اسماعیل زاده، ابراهیم بابایی، کیومرث بابازاده، زنده یاد جلال رابوکی و ... . از این دست بسیارند و برای توصیف هر کدامشان و بازگویی تاثیرشان در رشد کوهنوردی ایران می توان کتابی نوشت. آری باید از آن کوچه خارج می شدم تا بتوانم فکر کنم، تا ذهنم بسته و محدود به آن نشود، چرا که کوهنورد بودن به معنای واقعی اش ارزشمند تر است تا هیمالیا نورد بودن با معنای امروزی اش.

قله ی چالون اصلی

غرق در اوهام و قدم به قدم پا بر روی قله چالون گذاشتم. ساعت 14:30 شده بود. باد گزنده ای می وزید. دیدار دیواره ی علم کوه لحظه ای خستگی ام را از یادم برد. پویا چند دقیقه ای با چالون اصلی فاصله داشت ولی می دیدمش که دارد در دنیای خودش می آید. آنجا احتمالا آخرین نقطه ای بود که می شد با تلفن صحبت کرد. به کسانی که لازم بود و از جمله مادرم تلفن زدم و گفتم ممکن است تا سه روز آینده امکان تماسی دیگر وجود نداشته باشند. پویا هم رسید و همین کار را کرد. به واقع که خسته بودیم. امتداد خط الراس ظاهرا خوابهای خوبی برایمان دیده بود! چندین جا نقاب و چندین جا سوزنی ها و تیغه های به ظاهر دردسر سازی به چشم می خوردند. فورا سرازیر شدیم. چشممان به گردنه ی سیاه سنگها دوخته شده بود. باد سردی می وزید و نوید شبی سرد را می داد. بعضی قسمتها بسیار ساده بود. بعضی قسمتها هم با برف زیادی پوشیده شده بود و قسمتهایی هم سنگهای تیغه ای عمودی داشت. سخت ترین قسمت درست نزدیک به گردنه بود. ابتدا تصمیم گرفتیم کمی پایین بیاییم و از زیر، تیغه های روبرویمان را تراورس کنیم. ولی پس از مواجهه با شیب بسیار تند و یخ زده، از آنجایی که از خستگی حال بستن کرامپون نداشتیم دوباره صعود کردیم و به سراغ سنگها رفتیم. صعود چند قسمت عمودی و در نهایت گردنه ی سیاه سنگها. ساعت نزدیک 17 بود. خسته بودیم ولی خوشحال از اینکه روز دوم هم موفق شده بودیم طبق برنامه ی مان پیش برویم. حالا یک و نیم روز جلو بودیم.

 

 

 

تلاش برای رسیدن به گردنه ی سیاه سنگ

 

 

امتداد خط الراس بعد از قله ی چالون، قله ی سیاه سنگها در بالای تصویر مشخص است.

 

 تلاش برای رسیدن به گردنه ی سیاه سنگ

سعی کردیم محلی برای چادر پیدا کنیم که از لبه ی گردنه کمی پایین تر باشد تا از وزش باد در امان باشیم، ولی تنها جای چادر همان روی گردنه بود. به ناچار همانجا روی برفها محلی برای چادر درست کردیم و وارد چادر شدیم. امیدوار بودیم روز بعد بتوانیم قله ی علم کوه را صعود کنیم! باز هم می خواستیم گامی بلند و میلیمتری برداریم! ممکن بود به تاریکی بخوریم، ولی قصدمان این بود. طبق پیش بینی ای که داشتیم، تا ساعت13 باید خود را به جانپناه سیاه سنگ می رساندیم و تصمیم نهایی را آنجا می گرفتیم.

 

 

کمپ ما بر روی گردنه ی سیاه سنگها

نمایی از گرده ی آلمانها

اما چیزی که در حال حاضر بیش از هر چیز دیگر ما را نگران کرده بود، مسیر یابی در پیچ خم سیاه سنگها بود. هیچ کدام ما در تابستان آن را صعود نکرده بودیم. البته من دو سه باری در تابستان از این مسیر بازگشته بودم، ولی همیشه آنقدر خسته بودم که توجه چندانی به آن نمی کردم. به علاوه مسیر صعود، آن هم در زمستان با فرود بسیار متفاوت است و من نمی توانستم تصور خودم را از فرود با مسیر صعود هماهنگ کنم. این مسیر را بر روی جی پی اس هم نداشتیم. از طرف دیگر امکان برقراری کارگاه در طول مسیر یا وجود نداشت، یا کارگاهها ایمن نبودند. بنابراین احتمالا ناچار بودیم تمام مسیر را آزاد صعود کنیم. مشکل دیگر ما وضعیت هوا بود. شیبهای بعد از جانپناه سیاه سنگ به شدت بهمنی بودند و طبق پیش بینی هوا، سه شنبه شب بارش نسبتا زیادی داشت. پس اگر فردا نمی توانستیم خود را به قله ی علم کوه برسانیم ممکن بود به خاطر بارش و خطر بهمن مجبور شویم روز چهار شنبه را هم صبر کنیم. بنابراین یک روز را از دست می دادیم. به همین دلیل باید فردا خود را به علم کوه می رساندیم. این موضوع بار روانی زیادی بر ما وارد می کرد. فقط امیدوار بودیم در طول مسیر سیاه سنگها هوا خوب باشد تا دیدمان را از دست ندهیم.

شب پیش از خواب حسابی از خودمان پذیرایی کردیم. به قول پویا لیاقتش را داشتیم و باید به خود جایزه می دادیم! زودتر خوابیدیم، چرا که فردا برای ما روز مهمی بود. روزی تعیین کننده، روزی که باید یکی از سخت ترین قسمتهای این خط الراس را پشت سر می گذاشتیم.

 

 

شب سردی داشتیم. داخل چادر 14 درجه زیر صفر بود، ولی باد زیادی نمی وزید. دلمان نمی خواست از کیسه خوابهایمان جدا شویم. بالاخره 7 صبح این کار را کردیم. ولی آنقدر وقت را کشتیم تا آفتاب به چادرمان بتابد. موقعیت گردنه ی سیاه سنگ ها به نحوی است که خورشید به محض بالا آمدن به آن می تابد. همین که هوا کمی گرم شد، سریع چادر را جمع کردیم. تا اینجا هم دیر شده بود. ساعت حدود 9:15 بود. نگاهی خریدارانه به سیاه سنگ ها انداختیم. حس کوه نوردی مان دهلیزی را نشانه گرفته بود که مملو از برف بود و در بالاترین نقطه ای قرار داشت که دیده می شد. هر دو هم نظر بودیم که باید از آنجا عبور کنیم، پس به راه افتادیم.

 

 

 نمایی از سیاه سنگها، شاخک و قله ی علم کوه

دو دهلیز پر برف و پرشیب روبرویمان وجود داشت. از برف کوبی در شیب زیاد بیزار بودیم. اول من جلو افتادم و سعی کردم به جای تراورس دهلیز اول، از گرده ی سنگی بین دو دهلیز بالا بروم و دهلیز دوم را تراورس کنم. ولی گیر افتادم. زیر برف، سنگهای یک تکه ی لیز یا سنگهای خرد وجود داشت. دیگر راه برگشت هم نداشتم. باید ادامه می دادم. پویا با دیدن این وضعیت کمی وارد دهلیز شد و مسیری آسان تر پیدا کرد. از سر ناچاری تبر یخم را در حجم برف پودری می کوبیدم! تبر هم خوشبختانه خیانت نمی کرد و در چیزهایی که نمی دانم یخ بودند یا سنگ، گیر می کرد. با زحمت فراوانی از آن چند لحظه اضطراب کشنده گذشتم. حالا پویا جلو افتاده بود. او هم در مورد دهلیز دوم همین اشتباه را کرد. به جای اینکه آن را از پایین تراورس کنیم، بالا رفتیم تا برف کمتری بکوبیم. این بار هر دو گرفتار مسیری شدیم با همان وضعیت افتضاح. شیبهای بسیار تند حدود 70 درجه مملو از سنگهای خرد. با زحمت بسیاری به بالاترین نقطه ی ممکن رسیدیم. من ادامه ی راه را نمی دیدم، ولی چهره ی پویا حاکی از آن بود که به بن بست رسیده است! دیگر بازگشت از آن مسیر هم ممکن نبود. اگر مجبور به بازگشت می شدیم، قطعا دو سه متری سقوط می کردیم تا در حجم برف پایین گیر کنیم. دیواره ای جلویمان سبز شده بود که البته عمودی نبود ولی بیش از 70 درجه شیب داشت. تنها راه چاره، فرود بود و چقدر خوش شانس بودیم که در آن فضای کوچک که دو نفر به زحمت می توانستند روی آن بایستند و درست زیر پایمان، سنگ محکمی وجود داشت. برای اولین بار طناب را بازکردیم. بلوکی به دور آن سنگ بستیم و گره بلوک را در شکافی لاخ کردیم تا بیشتر وزن فرود بر روی گره باشد. من روی کارگاه نشستم و پویا 20 متر فرود رفت. چشمانم به کارگاه دوخته شده بود و پویا تمام سعی خود را می کرد که بیشتر وزنش روی پاهایش باشد. من هم فرود رفتم و فورا طناب را جمع کردیم.

 

 

پویا در حال فرود از مسیر اشتباه

حالا من جلو افتادم. حجم برف باور نکردنی بود. نمی دانم در آن شیب وحشتناک چگونه آنقدر برف پودر نشسته بود. چهار دست و پا حرکت می کردم. کمی بالا رفتم، ناگهان پای راستم در فضایی خالی فرو رفت. خوش شانس بودم که توانستم تعادل خودم را حفظ کنم و پایین نروم. زیر پایم حفره ای عمیق شاید به عمق بیش از 3 یا 4 متر وجود داشت. تا کنون ندیده بودم بر روی لبه ی یالچه چیزی شبیه پل های برفی به وجود بیاید که زیرش خالی باشد. اگر به داخل آن می افتادم باید بیل برفم را در می آوردم و تونلی حفر می کردم تا بتوانم از سمتی دیگر خارج شوم! به چپ کشیدم. از تمام ماهیچه های بدنم استفاده می کردم تا بالا بروم. فشاری که برای عبور از نوار صخره ی زیر پایم تحمل کردم شاید به اندازه ی فشار صعود یک مسیر a5.11 بود. ضربان قلبم به بالاترین حد خود رسیده بود. ناگهان پرچم سبز رنگی را دیدم. خوشبختانه راه را درست پیدا کرده بودیم. از آنجا مسیر به چپ می پیچید و بر روی لبه ای از سنگ و شن اسکی بالا می رفت. می توانستم آن را در ذهنم پیدا کنم. تابستان از آنجا گذشته بودم.

 

 

 مسیر تقریبی ما بر روی سیاه سنگها

هوا بسیار عالی بود. بدون باد و آفتابی. با یک لباس لایه ی اول و یک لایه ی دوم حرکت می کردیم. دوباره مسیر به راست پیچید. سه دهلیز روبرویمان وجود داشت. هر دو با هم دهلیز راست را برگزیدیم. می دانستم که دو قسمت در این مسیر وجود دارد که با کابلهای فولادی ایمن شده اند. چشمم به دنبال آنها بود، ولی اثری نمی دیدم. قسمتی بسیار پر شیب را از بالای دهلیزی دیگر تراورس کردیم. کارگاه بی کارگاه! اصلا چیزی وجود نداشت. زیر پایمان را نگاه نمی کردیم. منظره ی سقوط دهان آدم را خشک می کرد و اضطرابی  ایجاد می کرد که اجازه نمی داد از تمام توان و فکرمان برای ادامه ی صعود استفاده کنیم. می دانستم امتداد یکی از کابلها بر روی تراورسی پر شیب قرار دارد. ولی نمی دانستم که این تراورس همان است یا نه. تراورس که تمام شد وارد دهلیزی شدیم و کابل را دیدیم. به جز حدود 5 متر آن، بقیه اش زیر برف مدفودن شده بود. از آن کمک گرفتیم و بالا رفتیم. اما کابل دوم کجا بود؟ خدا می دانست. ما که پیدایش نکردیم.

 

 

 

 

عبور از کابل

پس از حدود دو ساعت تقلا وارد دهلیزی شدیم که آن را از پایین نشانه گرفته بودیم. دوباره برف کوبی ملال آور، ناگهان در سمت راست خود چسب شب رنگی به عنوان راهنمای مسیر بر روی سنگی وجود داشت که ای کاش نمی دیدیمش. اگر همان دهلیز پر برف را مستقیم تا انتها صعود می کردیم دردسر کمتری داشت. به سمت آن چسب تراورس کردیم و از شیب وحشتناکی گذشتیم. حالا باید از آن سنگ صعود می کردیم. سرما را به جان خریدیم و دستکشهایمان را در آوردیم تا با تسلط کامل گیره بگیریم. بالا بالا بالا! انتهای سنگ دیگر گیره ای وجود نداشت. به ناچار خود را با شکم روی سنگ انداختم و مانند مار نیم متر خزیدم. روی سنگ آنقدر محل کوچکی بود که سرم در فضای پرتگاهی پشتش معلق بود! شیبهایی که تا علم چال امتداد می یافتند. فشار کوله داشت خفه ام می کرد. خودم را جمع و جور کردم و ابتدا روی زانو بلند شدم و بعد چهار دست و پا به امتداد مسیر که به صورت خر سواری بود رسیدم. نفسی کشیدم. اینجا انتهای آن دهلیز بود. تقریبا کار سیاه سنگ ها تمام شده بود. بقیه اش مانند یک بازی فکری بود! باید از لابه لای سنگها عبور می کردیم. مسیر از اینجا به بعد با سنگ چین های زیادی علامت گذاری شده بود. پویا را می دیدم که همان بلایی سرش آمده است که چند دقیقه پیش سر من آمده بود! او هم داشت مثل مار می خزید! خنده ام گرفته بود! تا بیاید دوربین را در آوردم و چند عکس گرفتم.

 

 

دهلیز انتهایی زیر قله ی سیاه سنگها

 

یالی که از پایین سمت چپ به بالا و راست امتداد دارد به چالون می رسد

 

قله ی چالون و گردنه ی بین سیاه کمان و چالون در این تصویر مشخص است

گاهی مطمئن نبودیم مسیر درست است یا نه، به همین خاطر فقط یک نفر صعود می کرد و اگر درست بود دیگری هم می آمد، در غیر این صورت تا بازگشت نفر اول از مسیر اشتباه، نفر دوم راه درست را پیدا می کرد. به این ترتیب دائما جایمان عوض می شد. بازی دلچسبی بود. بیشتر باید مغزمان را به کار می گرفتیم و چشممان را باز می کردیم. 

ساعت 13:30 هوا مه گرفته بود که به جانپناه سیاه سنگ رسیدیم و تصمیم گرفتیم تا قله ی علم کوه صعود را ادامه دهیم. قصد صعود شاخک را نداشتیم چون عبور از روی خط الراس آن درست مانند حرکت روی ریزشی های بالای دیواره بود. خیلی خطر ناک! بنابر این مسیر تابستانی را با کمی تغییر ادامه دادیم. وارد دره ای شدیم که زیر شاخک قرار داشت. تا اینجا تراورسمان مانند مسیری بود که تابستانها صعود می شود. اما دیگر تراورس جایز نبود. تقریبا مستقیم از حاشیه های دهلیز زیر دیواره های شاخک بالا رفتیم و هر جا به نوار های سنگی می رسیدیم به چپ حرکت می کردیم. باید خود را به گردنه ی بین شاخک و قله ی مرجیکش می رساندیم. کرامپون بسته بودیم تا اگر برف سفت بود دچار درد سر نشویم. دره ی مشرف به

این گردنه دره ای جنوبی است. در ساعات آفتابی برف آن آب می شود و در ساعات سرد یخ می زند. پس احتمالا با دو پدیده مواجه بودیم، برف کمتر ولی یخ زده. به همین دلیل کرامپون ها را بسته بودیم و بسیار هم کمکمان کرد. هوای آفتابی جایش را به باد و برف داده بود. برف به صورتمان می کوبید و به خاطر مه قادر به تشخیص گردنه نبودیم. فقط می دانستیم سمت چپمان قرار دارد. ولی چقدر چپ نمی دانستیم. فقط حس مان بود که ما را پیش می برد.

 

 

امتداد مسیر پیش از جان پناه

 

 

 جان پناه سیاه سنگ که تا طبقه ی دوم پر از برف است

 

 

شیب های برفی زیر گردنه ی مرجیکش و شاخک

در آن برهوت سفید دیگر نشانه ای وجود نداشت تا بتواند با آموخته ها ترکیب شود و راه را نشان دهد. در چنین موقعیت هایی  فقط حسی وجود دارد که اگر پرورش داده نشده باشد حسی کشنده خواهد بود. حسی که باید بارها در کوههای کم خطر آزمایش خود را پس داده باشد تا بتوان به آن اطمینان کرد. این همان تفاوت کوه نوردان با تجربه و بی تجربه است. البته تجربه و دید کوهنوردی الزاما با سابقه ی کوهنوردی متناسب نیست، هر چند سابقه لازم است ولی کافی نیست. این همان فرقی است که باعث اختلاف نظر بین دو کوهنورد می شود، اینکه یکی هوا را برای صعود مناسب می داند و دیگری نامناسب، یکی مسیر سمت راست را ترجیح می دهد و دیگری سمت چپ. همه ی ما بارها با این حس روبرو شده ایم. اما جایگاه این ندای درونی کجاست؟ نجات می دهد یا خطر آفرین است؟ آیا وقتی عقل از تصمیم عاجز است این حس می تواند فرمان را به دست بگیرد؟ آیا این حس همان جرات است؟ آیا یک کوه نورد عاقل به آن صدای درونی گوش می دهد؟ ما که داشتیم به آن صدا گوش می دادیم. اصولا از روزی که کوهنوردی را شروع کرده بودیم کارمان غیر عقلانی بود! قطعا عقل مان رخت خواب گرم و نرم را به تقلا در این سفیدی ترجیح می داد. ما کوهنوردی می کنیم چون عاشقیم و عشق را با عقل سر و کاری نیست. اما حالا که پا را بر روی عقل گذاشته بودیم و برای ارضای حس ماجرا جویی و حس کمال طلبی مان راهی اینجا شده بودیم، کار درست چه بود؟ باید همچنان پا بر روی عقل می گذاشتیم؟ این سوال بی جواب همیشه برایم وجود داشته که تا کجا می توان از این حس تبعیت کرد؟ کجا باید جلوی آن عشق را گرفت تا به فاجعه تبدیل نشود؟ آن عشق به ما جرات می داد، جرات می داد تا پایمان را پیش بگذاریم، تا جسارت کنیم، ولی کدام قدم، آخر شجاعت است و اول حماقت؟ از کجاست که قدم به قدم به فاجعه نزدیک تر می شویم؟ آیا این ربطی به خود شناسی دارد؟ آیا آن حس که اکنون در سفیدی مطلق ما را هدایت می کرد و به جلو می برد می توانست در موقع لزوم بازدارنده هم باشد؟

 

Related Articles

گفتگوها