
شب چند ساعتى هست كه از نيمه گذشته و خيال پر آشوب من خواب را پس مي زند. چشم هايم باز است و به سياهى خيره شده... سر برمي گردانم و نور چراغ هاى شهر شلوغ را مي بينم. خيال من اينجا نيست، فكرم در نقطه مرتفعى از اين كره خاكى مانده....
رشته كوه هاى هيماليا و به آن مرد جوان ... آيدين بزرگى .
به آن لحظه هاى سرد فكر مي كنم. به لحظه هاى سرد و بيصداى كوهستان. خطر هيچ جاندارى تن خسته و بى آب او را تهديد نمي كند. تنها صدا، صداى باد است و ديگر سكوت و ظلمات شب.
دوستانش در پيش چشم او خاموش شدند. خاموشى ابدى...
فكر مي كنم آيدين وقتى پرپر شدن دوستانش را يك به يك ديده به چه فكر مي كرده؟
آيا افكار "صعود قهرمانانه" و به خاك ماليدن پوزه دشمن و نشان دادن و اثبات توانايى در فتح يك قله، ارزش اين لحظات دلخراش را داشت؟
حالا دوستانش كم كم نه تنها ضعف كه علايم عدم تمركز را هم نشان مي دادند. آنها كم كم از خود بيخود شده بودند. در سرما و تنهايى بى انتهاى كوه بر سنگ افتاده بودند و حركتى جز نفس هاى نامنظم و صداهايى كه نشان از ساعات آخر زندگى داشت از آنها شنيده نمي شد.
كاسه چشم هاى آيدين پر از وحشت بود. بارها و بارها كمك خواسته بود ولى آنها در تنهايى مرگبار خود مانده بودند .
ديگر براى همنوردانش غمگين نبود. جاى غم را وحشتى عميق از تجربه مرگى كه در جلوى چشمانش اتفاق افتاده بود،گرفته بود .
حالا تمام احساسات طبيعى و انسانى او بيدار شده بودند. او نميخواست بميرد .
حالا ميخواست با تمام وجود ، زندگى بشرى اش را كه اينگونه بى ارزش قلمداد ميكرد و در مكتب حماقتى كه به آن عاشقانه دل داده بود و با جان دادن ستاره هاى سينمايى يكى گرفته بود ، نگه دارد.
اما دريغ و صد حيف .
بازوهاى مردانه اش كه تازه ميخواستند طعم در بر كشيدن معشوق را براى ساليان بچشند، بي رمق و بي فايده شده بودند. دستانش كه براى گرفتن دستان رفقايش هميشه قوى و آماده بودند به لرزه افتاده بودند. به چشمان مادرش فكر كرد. به زندگى كه آن را اينهمه بى ارزش مي دانست و به مرگ كه آن را ساده مى انگاشت.
ولى درد مرگ ترسناك و وحشى بود .
به كوه نگاه كرد. سرد و خاموش بود. حالا ديگر از كوه بيزار بود. تمام مغازله هايش با كوه برايش خالى از معنا بودند...
و آن پيرمرد. آن پيرمرد سپيدموى... به او اصلاً فكر هم نكرد... يادش نيامد حماقت ها چندش آور كدام دعواى زرگرى او را به اين روز سياه انداخته.
*****
اين روزها تعداد زيادى از وبلاگ هاى كوهنوردان را خواندم . و برگشتم به تاريخ ... به گذشته. و آسان پيشينه دعواى زرگرى مسئول باشگاه آرش و فدراسيون را متوجه شدم .
در اين روزها ياد خيلى كسان افتادم... ياد سياوش كسرايى... ياد حمايت هايش از قتل عام مجاهدين و به دام افتادنش در پيچ پيچ هاى دروغين سياست و سياست هاى حزب توده....و ندامت نامه اش در سال هاى آخر عمر .
دوباره مرور مي كنم... نظرات وبلاگ كوهنوردهاى كشورم را مي خوانم و آه مي كشم.
رييس باشگاه كوهنوردى از سال ها پيش حمايتش را از كوهنوردى مستقل شروع كرده. فساد قابل تصور در فدراسيون و عدم حمايت از جوان هاى قابل او را آشفته كرده... ولى در سال ها تلاش براى مبارزه با"ظلم" او مانند هر انسان ديگرى در دام ساده و در كمين "شرك" افتاده... شوخى نمي كنم، شعار هم نميدهم .
به مسلخ فرستادن اين سه جوان و صعود انتحارى كه اين جوانان كردند نتيجه خواستن بيش از حد و اندازه و اصرار بر يك هدف بود: فتح قله برودپيك. براى همين است كه آيدين بزرگى روز ٢٧ تير پس از دو روز پس از صعود تماس ميگيرد و مي گويد سه روز است كه آب و غذا نخورده!!! يعنى روز ٢٥ ام كه روز صعود بوده پس از چهار بيواك و دو روز تأخير در برنامه اين جوانان گرسنه و بى آب قله را در ارتفاع ٨٠٠٠ مترى صعود كرده اند! يعنى اين جوانان همراه با مديريت احمقانه صعود اين واقعيت ساده را ناديده گرفته اند كه دو روز بيشتر ماندن در ارتفاع كم اكسيژن همراه با بى غذايى و بى آبى چقدر خطر ادم مغزى را زياد مي كند. آنها اصلاً به فرود، به نياز به آب و غذا و از همه مهم تر نياز به تصميم گيرى فكر نكرده اند، آنها به "هدف" فكر ميكردند و نه به كار درست (حق) و اين عين شرك به تعبير معتقدان است !
به نظرم درس بزرگ و تلخى در اين داستان براى همه انسان ها نهفته است. اينكه اين اتفاقات تلخ در جهان غرب كم تر مي افتد به اين علت است كه عموماً به خاطر سود مادى نهفته در روش و كار درست آنها از اين خطاهاى سهمگين عموماً دورند .
ولى براى همه ما اين مرگ تلخ سه جوان به اين برومندى و به اين توانايى، بايد درس بزرگى در زندگى باشد .
حتى براى رسيدن به اهداف بلند، از حق چشم نپوشيم. اين حق مي تواند به سادگى تكرار كنترل كيفيت كار ما و يا پيچيدگى و ابهام آن حقيقت پرستيدنى باشد .



