از وبلاگ ها ، وبلاگ گل حسرتی مطلبی با عنوان پاسخ نامه آیدین نگاشته :
"زمین از غصه می میرد
گُل از باد زمستانی
شعور شعر ناپیدا
در این مرداب انسانی"
سلام آیدین حالت چطوره؟ پویا چه می کنه؟ حتما باز دارد می خندد مثل همیشه، چه نجابتی دارد این پسر، مجتبی چه می کند؟ لابد دارد دیرک های چادر را می بندد؟! خوب است که لااقل شما هوای هم را دارید. این پایین ولوله ای ست بعضی ها هم خب شما را بهانه کرده اند تا تسویه حسابهایشان را بکنند که این وسط نه چیزی به شما می ماسد و نه به آیندگان این ورزش. بگذریم به گمانم الان آن بالا میان سوز سرمای بی پیر همدیگر را تنگ در آغوش گرفته اید و دیگر منتظر هیچکس نیستید که بیاید و بخواهد شما را برگرداند. به نظرم منتظر هم نباشید آبی از این کوره حمام های قدیمی و وار رفته برایتان گرم نمی شود. بروید دنیال زندگیتان ما هم اینجا یک فکری برای این گرمای تهران می کنیم نگران ما نباشید!! می دانیم و بلدیم چطور خودمان را خنک کنیم! حتما و قطعا بی خیال آمدن هم شده اید یحتمل جایتان گرم است! و نفس تان هم لابد دارد از جای گرم بلند می شود! که آمدنی نیستید اینجا که هوا به 42 زده است آنجا را نمی دانم به نظرم رفتید آن بالا جای خود را محکم کردید این پایین ها را دادید به ما که خب اوج ما همین حقارت ماست، خیلی پایینیم. ععی! پویا که باز دارد می خندد دیگر از چه ریسه رفته است. نکند حرف چرتی گفتم؟ خب راست گفتم هوا بس سوزان است!


